شهادت حضرت عباس


وقتی نمی توانم نرفتنت را بخواهم، ناگزیرم به رفتن ترغیب کنم.تا پیش خدای عشق روسپید بمانم؛خدایی که قرار است فقط خودش برایم بماند.

اگر برای وداع هم آمده ای، من با تو یکی – دردانه ی خدا! – تاب وداع ندارم.

میبینمت که مشک آب را به دست راست گرفته ای و شمشیر را در دست چپ: یعنی که قصد جنگ نداری.

با خودت می اندیشی: اما دشمن که الفبای مروت نمی داند، اگر این دست مشک دار را ببرد؟

و با خودت زمزمه می کنی:

(( بریده باد این دست، در مقابل جمال یوسف من))

و این شعر در ذهنت نقش می بندد که:

به خدا سوگند که اگر دست راستم را قطع کنید/هماره پشتیبان دینم خواهم بود/و حمایتگر امام صادق الیقینم/که فرزند پیامبر پاکیزه ی امین است.

چه حال خوشی داری با این ترنمی که برای حسینت پیدا می کنی...

که ناگهان سایه ای از پشت نخل ها بیرون می جهد و غفلتا دست راست تو را قطع می کند.

اما این که تو داری غفلت نیست ، عین حضور است . تو فقط حسین را قرار است ببینی که میبینی،دیگران چه جای دیدن دارند؟

تو حتی وقتی در شریعه به اب نگاه می کنی به جای خودت تمثال حسین را می بینی و چه خرسند و سبکبال از کناره ی فرات برمی خیزی.نه فط از اینکه آب هم آینه دار حسین توست، بل از اینکه به مقام فنا رسیده ای و در خودت هیچ از خودت نماانده است و تمامی حسین شده است.

پس اینکه تو داری غفلت نیست عین حضور است.دلت را پرداخته ای برای همین امروز.

مشک را به دست چپت میگیری و با خودت می اندیشی: دست چپ را اگر بگیرند، مشک- این رسالت من- چه خواهد شد؟

و پیش از آنکه به یاد لب و دندانت بیفتی ، شمشیر ناجوانمردی خیال تو را به واقعیت پیوند می زند و تو با خودت زمزمه می کنی:

ای نفس! نترس از کفار/ و بشارت باد بر تو رحمت خداوند جبار/همراهی با پیامبر مختار/آنان به مکر و حیله دست چپت را قطع کردند/پس خداوند! داغی آتش جهنم را به ایشان بچشان.

مشک را به دندان می گیری و به نگاه سکینه فکر می کنی...

عباس جان! من که این صحنه های نیامده را پیش چشم دارم

توان وداع با تو را ندارم.

من تماما به لحظه ای فکر می کنم که تو هر چیز حتی اب را می دهی تا آبرویت پیش سکینه محفوظ بماند.

به لحظه ای که تو در پرهیز از تلاقی نگاه سکینه چشم هایت را به حسین می بخشی.

جانم فدای اشک های تو!

گریه نکن عباس من!

دشمن نباید چشم های تو را اشکبار ببیند.

میان تو و سکینه فراقی نیست.سکینه از هم اکنون در آغوش رسول الله است. چشم انتظار تو

اول کسی که در آنجا به پیشواز تو می اید سکینه است، سکینه فقط جسمش اینجاست.

آنچنان در ذات خدا غرق شده است که تمام وجودش را پیش فرستاده است.

تو آنجا بی سکینه نمی مانی، عموی وفادار!

من؟

به من نیندیش عباس من!

اندیشه ی من پای رفتنت را سست نکند.

تا وقتی خدا هست، تحمل همه چیز ممکن است. وهمیشه خدا هست . خدا همین جاست که من ایستاده ام.

برو ارام جانم!

برو قرار دلم!

من از هم اکنون باید به تسلای حسین برخیزم!

غم برادری چون تو پشت حسین را می شکند.

جانم فدای این دو برادر!

 

برو عباس من که من بیش از این تاب نگاه تو را ندارم...

خوب اگر آقا رخصت داده است پس چرا نمی روی عباس؟

اینجا حول و حوش خیمه ی زینب چه می کنی؟

عمر من! عباس!!!

تو را به این جان نیم سوخته چه کار؟

آمده ای که داغ مرا تازه کنی؟

آمده ای که دلم را بسوزانی؟

جانم را به آتش بکشی؟

تو خود جان منی عباس!

برو  واحتضار مرا اینقدر طولانی نکن.

رخصت از من چه می طلبی عباس؟

تو کجا دیده ای که من نه بالای حرف حسین، که همطراز حرف حسین، حرفی گفته باشم؟

تو کجا دیده ای که دلم غیر از حسین به امام دیگری اقتدا کند؟

تو کجا دیده ای که من به سجاده ای غیر خاک پای حسین نماز بگذارم؟

آمده ای که معرفت را به تجلی بنشینی؟

ادب را کمال ببخشی؟

عشق را به برترین نقطه ی ظهور برسانی؟

چه نیازی عباس من؟

نشان ادب تو از دامان مادرت به یاد من مانده است.

وقتی که مادر خطابش کردیم؛ پیش پای ما نشست و زار زار گریه کرد و گفت:

مرا مادر خطاب نکنید. مادر شما فاطمه بوده است، این کلام از دهان شما فقطط برازنده ی مقام زهراست. من خدمتگزار شمایم. کنیز شمایم.

عباس من!!!

تو شیر ادب از سینه ی این مادر  خورده ای.

وقتی پدر او را به همسری برگزید، او ایستاده بود پشت در و به خانه در نمی آمد تا از من، دختر بزرگ خانه رخصت بگیرد. و تا من به پیشواز او نرفتم او قدم به داخل خانه نگذاشت.

عباس من!

تو خود معلم عشقی!

امتحان چه را پس می دهی؟

جانم فدای ادبت عباس!

عرفان، شاگرد معرفت توست و عشق در کلاس تو درس پس می دهد.

بارها گفته ام که خدا اگر از همه ی عالم و آدم همین یک عباس را می آفرید، به مدال (( فتبارک الله احسن الخالقین)) ش می بالید.

اگر امده ای برای سخن گفتن ، پس چیزی بگو. چرا مقابل من بر سکوی سکوت ایستاده ای و نگاهت را به خیمه ها دوخته ای؟

عباس من!

این دل زینب اگر کوه هم باشد مثل پنبه در مقابل نگاه تو زده می شود،آخر این نگاه تو نگاه نیست.قارعه است. قیامت است.

عالم شمع نگاه تو را پروانه می شود.

اما مگر چه مانده است که نگفته ای؟

شیواتر از چشم های تو چیست؟

بلیغ تر از نگاه تو کدام است؟

تو ماه آسمان را با نگاه، راه می بری.سخن گفتن با نگاه که برای تو مشکل نیست.

و اصلا نگاه آن زمان به کار می آید که از دست و زبان کار بر نم اید.

برو عباس من که من بیش از این تاب نگاه تو را ندارم...

اگر سکینه بگوید: آب، هستی عباس آب می شود پیش پای سکینه.

مگر نه وقتی تو از دلت گذشت که:

(( چه علمدار خوبی دارد برادرم!))

از میان زمزمه های او با خودش شنیدی که:

(( چه مولای خوبی دارم من!))

مگر نه وقتی تو از دلت گذشت که:

(( چه برادر خوبی دارد برادرم!))

شنیدی که:

(( من نه برادر، که خدمتگزار حسینم،و زندگی ام در بندگی حسین معنا می شود.))

آری، دل عباس به آسمان آبی و بی ابر می ماند. پرواز هیچ پرنده ی خیالی در نظرگاه دلش مخفی

نمی ماند.

چگونه می توان رازی به این عظمت را از عباس مخفی کرد؟

همیشه ی خدا انگار نبض عباس با عطش حسین می زده است!

انگار پیش از ان که لب و دهان حسین، تشنگی را احساس کند ، قلب عباس از ان خبر می داده است.

اکنون که روز تشنگی است ، چگونه ممکن است او از عطش حسین و بچه های جبهه ی حسین بی خبر بماند؟

بی خبر نمی ماند!!!

بی خبر نمانده است!!!

همین خبر است که او را از صبح مثل مرغ سر کنده کرده است.

همین خبر است که او را میان خیمه و میدان، هاجروار به سعی و هروله واداشته است.

او معدن و سرچشمه ی ادب است.او کسی نیست که با سماجت از امام چیزی طلب کند. او کسی است که به احتمال پاسخ منفی از اصل مطلب می گذرد.

اما این خواهش، این طلب،این تقاضا، خواسته ای متفاوت بوده است.

این خود او بوده است که میان دو سوی دلش در تعارض مانده بوده است.

با خود عجب کلنجار سختی داشته است عباس.

میان دو خواسته، میان دو عشق ، میان دو ایثار

هرم عطش بچه ها ، او را از کنار خیمه کنده است و به محضر امام کشانده است تااز او رخصت بگیرد و برای آوردن آب دل به دریای دشمن بزند.

اما به آنجا که رسیده است و تنهایی امام را در مقابل این سپاه عظیم دیده است ، طاقت نیاورده است و تقاضای خویش را فروخورده و بازگشته است!

بار دیگر وقتی کودکان را دیده است که پیراهن های خود را بالا زده اند و شکم به رطوبت جای مشک پیشین سپرده اند،تا هرم تشنگی را فرو بنشانند، بار دیگر وقتی...

هر بار از خیمه به قصد طرح تقاضای خویش با امام گریخته است وبه آنجا که رسیده است ، فلسفه ی حیات خویش را به یاد اورده است.

و به بهانه ی زیستن خویش نگریسته است و در آینه ی هستی خویش نگاه کرده است و دیده است که همه ی عمرش را برای  همین امروز زندگی کرده است؛

برای دفاع از حسین پا به این جهان گذاشته است و برای علمداری او رنج این هبوط را پذیرا گشته است.

او لحظه های همه ی عمر خویش را تا رسیدن امروز شمرده است و امروز چگونه می تواند لحظاتی را بی حسین سپری کند ، حتی به قصد آوردن اب، برای بچه های حسین!

اما درا ین سعی آخر میان خیمه و میدان کاری شده است که دل او را یکدله کرده است.

سکینه، سکینه،سکینه

اینجا همان جاست که جاده های محبت به هم می رسد .

عشق های مختلف به هم گره می خورد و یکی می شود.

عشق او به حسین و عشق او به بچه ها در سکینه با هم تلاقی می کند.

عشق او به حسین و عشق حسین به بچه ها در سکینه به هم می رسند.

اینجا همان جاست که او در مقابل حسین و بچه ها یکجا زانو می زند.

این سکینه همان طور سینایی است که حضور حسین در آن به تجلی می نشیند.

این سکینه مرز مشترک میان حسین و بچه هاست.

و لزومی ندارد که سکینه به عباس ، حرفی زده باشد.

لزومی ندارد که سکینه از عباس آب خواسته باشد.

چه بسا که او را از رفتن به دنبال آب منع کرده باشد.

لزومی ندارد که نگاهش را به نگاه عباس دوخته باشد تا عباس خواستن را از چشم های او بخواند.

همین قدر کافیست که او پیش روی عباس ایستاده باشد، مژگان سیاهش را حایل چشم هایش کرده باشد و نگاهش را به زمین دوخته باشد.

همین برای عباس کافیست تا زمین و زمان را به هم بریزد و جهان را اب کند.

اگر سکینه بگوید: آب، هستی عباس آب می شود پیش پای سکینه.

نه...

سکینه لب به گفتن آب تر نکرده است . فقط شاید گفته باشد: عمو... یا نگفته باشد.

چه گذشته است میان سکینه و عباس که عباس ادب ، عباس معرفت، عباس خضوع، پیش روی امام ایستاده است و گفته است:

((آقا تابم تمام شده است!!!))

و آقا رخصت داده است...

 

زینب! مبادا بگذاری طنین تشنگی بچه ها به گوش عباس برسد

قصه ی غریبی است این ماجرای عطش.

و از آن غریبتر، قصه ی کسی است که بر اوج منبر عطش نشسته باشد و بخواهد دیگران را در مصیبت تشنگی ، التیام و دلداری دهد.

گفتن درد، تحمل آن را آسانتر می کند اما نهفتنش و به رو نیاوردنش، توان از کف می رباید و نهال طاقت را می سوزاند.چه رسد به این که علاوه بر هموار کردن بار اندوه بر پشت خویش، بخواهی به تسلای دیگران بایستی و به تحمل و صبوری دعوتشان کنی.

باری که بر پشت توست، ستون فقراتت را خم کرده است.

صدای استخوان هایت را دراورده است، پیشانی ات را چروک انداخته است.

چشم هایت را از حدقه بیرون نشانده است.

میان مفصل هایت فاصله انداخته است.

تنت را خیس عرق کرده است

و چهره ات را به کبودی نشانده است...

و ...تو در این حال باید بخندی و به آرامش و آسایش تظاهر کنی تا دیگران اولا سنگینی بار تو را درنیابند و ثانیا بارسبکتر خویش را تاب بیاورند.

این حال و روز توست در کربلا...

در کربلا شاید هیچ کس به اندازه ی تو زهر عطش در جانش رسوخ نکرده باشد.

بچه ها که فریاد العطش سر داده اند، همگی در سایه سار خیمه بوده اند.

معجر و مقنعه و دشداشه و لباس کامل در زیر آفتاب سوزنده نینوا حتی خون رگ های تو را تبخیر کرده است.

تو اگر با همین حجاب در عرصه ی نینوا می نشستی، عطش تمام وجودت را به آتش می کشید ، چه رسد به اینکه هبچ کس در کربلا به اندازه ی تو راه نرفته است.ندویده است،هروله نکرده است- مگر البته خود حسین-

و تو اکنون با این حال و روز باید فریاد العطش بچه ها را بشنوی و تاب بیاوری.

باید تشنگی را در تارو پود جوانان بنی هاشم ببینی و به تسلایشان برخیزی.

باید زبانه های عطش را در چشم های کودکان نظاره کنی و زبان به کام بگیری و دم برنیاوری.

باید تصویر کوثر را در آینه ی نگاهت بخشکانی تا بچه ها با دیدن چشم های تو به یاد اب نیفتند.

باید آوند های خشکیده ی این همه نهال را به اشک چشم آبیاری کنی تا تصویر پژمردگی در خیال دشمن بخشکد و گل های باغ رسول الله را شاداب تر از همیشه ببیند.

اما از همه این ها مهمتر و درر عین حال سخت تر و شکننده تر کار دیگری است و این که نگذاری آتش عطش بچه ها از در و دیوار خیمه ها سرایت کند و توجه ابوالفضل را برانگیزد ،

نگذاری طنین تشنگی بچه ها به گوش عباس برسد.

چرا که تو عباس را می شناسی و از تردی و نازکی دلش با خبری.

می دانی که تمام صلابت و استواری و دلیری او ، در مقابل دشمن است.

و می دانی که دلش در پیش دوست ،تاب کمترین لرزشی را ندارد.

پس او نباید از تشنگی بچه ها با خبر شود.

او علمدار لشگر است.

و پشت و پناه برادر...

او اگر دلش بلرزد طنین زلزله در کائنات می پیچد.

او اگر از تشنگی بچه های حسین باخبر شود ، آنی طاقت نمی آورد ، خود را به آب و آتش می زند تا ریشه ی عطش را در جهان بخشکاند.

او تاب دیدن اشک بچه ها را ندارد.

او در مقابل گریه های رقیه دوام نمی آورد.

لزومی ندارد که سکینه از او چیزی بخواهد.او خواستنش را از نگاه سکینه در می یابد.

او کسی نیست که بتواند در مقابل نگاه سکینه بی تفاوت بماند.

سکینه فقط کافی ست که لب به خواستن آب، تر کند؛ او تمام دریاهای عالم را به پایش میریزد.

اما خدا چه صبر و طاقتی به این سکینه داده است

دلش را دو پاره کرده است . نیمش را با پدر به میدان فرستاده است و نیم دیگر را در زیر پای کودکان پهن کرده است.

ولی مگر چقدر میشود به تسلای کودک نشست؟

سخن هرچقدر هم شیرین برای کودک تشنه ، آب نمی شود. این دل سکینه است که در سخن گفتن با کودکان ، آب می شود.

نه، نه ، نه...

عباس نباید لب های به خشکی نشسته ی سکینه را ببیند.

نگاه عباس نباید با نگاه سکینه تلاقی کند.

عباس جانش را بر سر این نگاه می گذارد و روحش را به پای این نگاه میریزد.

و بی عباس؟.........

نه...نه...نه...

زندگی بدون اب ممکن تر است تا بدون عباس.

عباس دل آرام عرصه ی زندگی است.

آرام جان برادراست.

حیات بدون عباس بی معناست.

نه نه نه

عباس نباید از تشنگی بچه ها با خبر شود.

این تنها راز عالم هستی است که باید از او مخفی بماند.

اما مگر او با گفتن و شنیدن خبردار میشود؟

دل او آیینه ی آفرینش است و ایینه تصویر خویش را انتخاب نمی کند.

والله که از راه حسین گمراه است


آماده شوید که فتنه ای در راه است


هر کس که حسینی است از آن آگاه است


برنامه نوشتند که نابود کنند


هر عکس که مربوط به روح الله است


اشعار بخوانید به روشنگری هیئت ها


این امر مهم به دوش حزب الله است


آن دسته عزایی که ولایی نبود


والله که از راه حسین گمراه است

جان عالم به فدایت،حسین جان رها کن این دو قربانی کوچک را .  خسته می شوی.

تو چشم به آسمان می دوزی، قامت دو نوجوانت را دوره می کنی و می گویی: رمز این کار را به شما می گویم تاببینم خودتان چه می کنید؟

عون و محمد هر دو با تعجب می پرسند: رمز؟

و تو می گویی: اری، قفل رضایت امام به رمز این کلام، گشوده می شود.بروید، بروید و امام را به مادرش فاطمه ی زهرا قسم بدهید.همین...

به مقصود می رسید.اما...

هر دو با هم می گویند: اما چه مادر؟

بغضت را فرو می خوری و می گویی: غبطه می خورم به حالتان، در آن سوی هستی ، جای مرا پیش حسین خالی کنید.و از خدای حسین، آمدن و پیوستنم را بخواهید.

هر دو نگاهشان را به حلقه ی اشک چشمان تو می دوزند و پاهایشان سست می شود برای رفتن.

مادرانه تشر می زنی: بروید دیگر. چرا ایستاده اید؟

چند قدمی که می روند صدا می زنی:

راستی!

و سرها هر دو بر می گردد.

سعی می کنی محکم و امرانه سخن بگویی:

-       همین وداعمان باشد.برنگردید برای وداع با من،پیش چشم حسین.

و برمی گردی و خودت را به درون خیمه می اندازی و تازه نفس اجازه می یابد برای رها شدن و بغض مجال پیدا می کند برای ترکیدن و اشک راه می گشاید برای آمدن.

چقدر به گریه می گذرد؟

از کجا بدانی؟

فقط وقتی طنین فریاد عون- به رجز- در میدان می پیچد ، به خودت می ایی و می فهمی که کلام رمز، کار خودش را کرده است و پروانه ی شهادت از سوی امام صادر شده است.

فریادش دل تو را که از خودی و مادری می لرزاند چه  رسد به دشمن که پیش روی او ایستاده است:

-        آهای دشمن! اگر مرا نمی شناسید، بشناسید! این منم فرزند جعفر طیار ، شهید صادقی که بر تارک بهشت می درخشد و با بال های سبزش در فردوس پرواز می کند . و در روز حشر چه افتخاری برتر از این؟

ذوق می کنی از این همه استواری و صلابت و این اشک که می خواهد از پشت پلک ها سرازیر شود ، اشک شوق است .اما اشک شیون و آه همان چیزهایی هستند که در این لحظات نباید خودی نشان بدهند.

حتی بنا نداری پا را از خیمه بیرون بگذاری . آن هنگام که بر تل پشت خیمه ها می رفتی و حسین و میدان را نظاره می کردی فرزند تو در میدان نبود. اکنون از خیمه بیرون آمدن و پیش چشم حسین ظاهر شدن یعنی به رخ کشیدن این دو هدیه ی کوچک.

و این دو گل نورسته چه قابل دارد پیش پای حسین!

یال خیمه افتاده است و هیچ گوشه ای از میدان پیدا نیست . اما این اختفا نه برای توست که پرده های ظلمت و نور را دریده ای و نگاهت  به راههای آسمان اشناتر است تا زمین.

می بینی که سه سوار و هیجده پیاده ،به شمشیر عون ، راهی دیار عدم می شوند و خدا نیامرزد  عبدالله بن قطبه نبهانی

را که با ضربه ای نامردانه ، عون را از اسب به زیر می کشد.

هنوز بدن عون به زمین نرسیده ، فریاد محمد است که در اسمان می پیچد:

-        شکایت به درگاه خدا باید برد از قساوت این قوم کور دل امام ناشناس.قومی که کفرو طغیان خویش را آشکار کردند.

ده پیاده او را دوره کردند و او با شمشیرش میان جسم و جان هر ده نفر فاصله می اندازد.

یازدهمی

عامربن نهشل تمیمی

است که شمشیر کینه اش رااز خون محمد سیراب می کند.

عذاب جاودانه ی خدا نثار عامر باد!

ای وای!!!

این کسی که پیکر عون و محمد را به زیر دو بغل زده و با کمر خمیده و چهره ی در هم شکسته و چشم های گریان، آن دو را به سوی خیمه می کشاند حسین است.

جان عالم به فدایت،حسین جان رها کن این دو قربانی کوچک را .

خسته می شوی.

از خستگی و خمیدگی توست که پاهایشان به زمین کشیده می شود.

رهایشان کن حسین جان!

این ها برای همین خاک آفریده شده اند.

آنقدر به من فکر نکن!

من که این دو ستاره ی کوچک را در مقابل خورشید وجود تو اصلا نمی بینم.

وای وای وای...

حسین جان!

رها کن اندیشه ی مرا!

زینب!

کاش از خیمه بیرون می زدی و خودت را به حسین نشان می دادی تا او ببیند که خم به ابرو نداری و نم اشکی هم حتی مژگان تو را تر نکرده است.

تا او ببیند که از پذیرفته شدن این دو هدیه چقدر خوشحالی و فقط شرم از احساس قصور بر دلت چنگ می زند.

تا او ببیند که زخم علی اکبر ، بر دلت عمیق تر است تااین دو خراش کوچک.

تا او...

اما نه، چه نیازی به این نمایش معلوم؟

بمان!

در همین خیمه بمان!

دل تو چون اینه در دست های حسین است.

این دل تو و دست های حسین!

این قلب تو و نگاه حسین!

زینب!پسرانت جان می دهند برای قربانی کردن پیش پای حسین.

یک خواستگار بود که با همه ی دیگران فرق می کرد.و او عبدالله پسر جعفر طیار شهید بود.

مشهور به بحر جود و دریای سخاوت.

ازدواج اما برای تو مقوله ای نبود مثل دیگر دختران

تو را فقط یک انگیزه حیات می بخشید و یک بهانه زنده نگاه می داشت و آن حسین بود.

فقط گفتی: به این شرط که ازدواج، مرا از حسینم جدا نکند.

گفتند: نمی کند.

گفتی: اقامت در هر دیار که حسین اقامت می کند.

گفتند: قبول.

گفتی: به هر سفر که حسین رفت ، من با او همراه و همسفر باشم.

گفتند: قبول.

گفتی: قبول.

و علی گفت: قبول حضرت حق.

دو نوجوانی که اکنون به سوی تو پیش می آیند، ثمره ی همین ازدواجند.

گرچه از مقام حسین می آیند، اما مایوس و خسته و دلشکسته اند.

هر دو یلی شده اند برای خودشان.

به شاخه های شمشاد می مانند.

چه بزرگ شده اند، چه قد کشیده اند، چه به کمال رسیده اند.

جان می دهند برای قربانی کردن پیش پای حسین.

برای بازپس دادن به خدا.

برای عرضه در بازار عشق.

علت خستگی و شکستگی شان را می دانی.

از صبح بی تاب و قرار بوده اند و مکرر پاسخ منفی شنیده اند.

پیش از علی اکبر بار سفر بسته اند اما امام پروانه ی پرواز را به علی اکبر داده است و این آنها را بی تاب تر کرده است.

علت بی تابی شان را می دانی اما آب در دلت تکان نمی خورد. می دانی که قرار نیست اینها دنیای پس از حسین را ببیند .

و اصلا اگر بنا بر فدا کردن نبود، غرض از زادن چه بود؟

اینهمه سال پای دو گل نشسته ای تا به محبوبت هدیه اش کنی.

به آنها گفتی: شما برای همین روز به دنیا آمده بودید.مگر می شود امام من جایی باشد و عون و محمد من جای دیگر؟

اکنون هر دو بغض کرده و لب برچیده آمده اند : که مادر! امام رخصت میدان نمی دهد.کاری کن...

 

تو می گویی: عزیزان! پای مرا به میان نکشید.

محمد می گوید: چرا مادر؟ تو خواهر امامی.عزیزترین محبوب اویی!

و تو می گویی: به همین دلیل نباید پای مرا به میان بکشید.نمی خواهم امام گمان کند که من شما را راهی میدان کرده ام.نمی خواهم امام گمان کند که من دارم عزیزانم را فدایش می کنم.

عون می گوید: امر امر شماست مادر. اما اگر چاره ای جز این نباشد چه؟ ما همه ی تلاشمان را کردیم.پیداست که امام نمی خواهد شما را داغدار ببیند.اندوه شما را تاب می آورد.این آشکار را از نگاهشان می شود فهمید.

محمد می گوید: ماندن بیش از این قابل تحمل نیست مادر! دست ما و دامنت!

....

شهادت حضرت علی اکبر!!!   زینب را دریابید...


دلت می خواهد که طاقت بیاوری،صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی.

بچه ها چشمشان به توست؛ تو اگر آرام باشی آرامش می گیرند و اگر تو بی تابی کنی ، طاقت از کف می دهند.

سجاد که در خیمه ی تیمار تو خفته است ، حادثه را در نگاه تو دنبال می کند.

پس تو باید آن چنان با آرامش و طمانینه باشی انگار که همه چیز منطبق بر روال معهود پیش می رود و مگر نه چنین است؟مگر تو از بدو ورودبه این جهان، خودت را مهیای این روز نمی کردی؟

پس باید قطره قطره آب شوی و سکوت کنی.

جرعه جرعه خون دل بخوری و دم بر نیاوری.

همچنان که از صبح چنین کرده ای.

حسین از صبح با تک تک هر صحابی، به شهادت رسیده است.با قطره قطره خون هر شهید به زمین نشسته است و تو هر بار به او تسلی بخشیده ای.هر بار قلبش را گرم کرده ای و اشک از دیدگان دلش سترده ای.

هر بار که از میدان باز آمده است افزایش موهای سپید سر و رویش را شماره کرده ای ، به همان تعداد، در خود شکسته ای ، اما خم به ابرو نیاورده ای.

خواهر اگر تعداد موهای سپید برادرش را نداند که خواهر نیست .

خواهر اگر عمق چروک های پیشانی برادرش را نشناسد که خواهر نیست.

تازه اینها مربوط به ظواهر است.

اینها را چشم هر خواهری می تواند در سیمای برادرش ببیند.

زینب یعنی شناسای بندهای دل حسین

یعنی زیستن در دهلیزهای قلب حسین

عبور کردن از رگ های حسین

و تپیدن با نبض حسین

زینب یعنی حسین در آیینه ی تانیث

زینب یعنی چشیدن خارپای حسین با چشم

زینب یعنی کشیدن بار پشت حسین ، بر دل.

وقتی از سر جنازه ی مسلم بن عوسجه آمد،

وقتی که محاسنش به خون حبیب خضاب شد

وقتی که رمق پاهایش را در پیکر حر بن یزید ریخت

وقتی که از کنار سجاده ی خونین عمروبن خالد صیداوی برخاست

وقتی که جگرش با دیدن زخم های سعیدبن عبدالله شرحه شرحه شد

وقتی که زهیر با آخرین نگاهش دل حسین را به آتش کشید

وقتی که خون وهب و همسرش عاشقانه به هم آمیخت و پیش پای حسین ریخت

وقتی که...

در تمام این اوقات و لحظات نگاه تو بود که به او آرامش می داد

و دست های تو بود که اشک های وجودش را می سترد.

هر بار که از میدان می امد تو بار غم از نگاهش بر می داشتی و بر دلت می گذاشتی.

حسین با هر بار آمدن و رفتن ، تعزیتش هایش را به دامان تو می ریخت و التیام از نگاه تو می گرفت.

این بود که هر بار ، سنگین می آمد اما سبکبال باز می گشت.

خسته و شکسته می آمد اما برقرار و استوار باز می گشت.

اکنون نیز دلت می خواهد که طاقت بیاوری صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی.

اما اکنون ماجرا متفاوت است...

اکنون این دل شرحه شرحه ی توست که بر دوش جوانان بنی هاشم به سوی خیمه ها پیش می اید.

اکنون این میوه ی جان توست که لگد مال شده در زیر سم ستوران به تو باز پس داده می شود.

علی اکبر برای تو تنها یک برادرزاده نیست.

تجلی دوست داشتن های توست

علی اکبر پیامبر دوباره ی توست.

نشانی از پدر توست.

نمادی از مادر توست.

علی اکبر برای تو التیام شهادت محسن است.

غنچه ی پیش از شکفتن پرپر شده.

هرگاه دلت برای حسین تنگ می شد ،بوسه بر گونه های علی اکبر می زدی.

هرگاه آتش عشق حسین در وجودت زبانه می کشید، چنگ بر دامان عاطفه ی علی اکبر می زدی.

علی اکبر بود و دامان مهر تو

علی اکبر بود و دستان نوازش تو

علی اکبر بود و نگاه های پرستش تو...

و حسین بود و ادراک عاطفه ی تو...

و اکنون نیز حسین بهتر از هر کس این رابطه را می فهمد و عمق تعزیت تو را درک می کند.

دلت می خواهد که طاقت بیاوری ، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی.

اما چگونه؟؟؟

با این قامت شکسته که نمی توان خیمه ی وجود حسین را عمود شد.

با این دل گداخته که نمی توان بر جگر حسین مرهم گذاشت.

اکنون صاحب عزا تویی.

چگونه به تسلای حسین برخیزی؟

نیازی نیست زینب!!!

این را هم حسین خوب می فهمد.

وقتی که پیکر پاره پاره علی اکبر به نزدیکی خیمه ها می رسد و وقتی تو شیون کنان و صیحه زنان خودت را از خیمه بیرون می اندازی

وقتی به پهنای صورت اشک میریزی و روی به ناخن می خراشی

وقتی تا رسیدن به پیکر علی چندبار زمین می خوری و بر می خیزی

وقتی خودت را به روی پیکر علی اکبر می اندازی

حسین فریاد می زند که :

(( زینب را دریابید))

حسینی که خود قامتش در این عزا شکسته است و پشتش دو تا شده است .

حسینی که غم عالم بر دلش نشسته است.

و جهان پیش چشمان اشکبارش تیره و تار شده است.

حسینی که خود بر بلندترین نقطه ی عزا ایستاده است

فقط نگران حال توست...

و به دیگران نهیب می زند که:

(( زینب را دریابید.هم الان است که قالب تهی کند و کبوتر جان از قفس تنش بگریزد))


پی نوشت:

دوستای خوبم، من با این همه درس و مشغله ام از بس که این داستان قشنگه میشینم و تایپ می کنم و براتون می نویسم...اگه نمیاد بخونید کار خیلی بدی می کنید؛ هرروز بیاید و بخونیداگرم می اید می خونید و نظر نمیدید بازم خیلی کار بدیه؛ چون من دوست دارم حستونو بدونم حضور شما و نظراتتونه که دلگرمم می کنه...خود دانید اگر نخوینید از دستتون رفته...

التماس دعا

پرتو چهارم از غمنامه ی حضرت زینب


همین که برادر ، عمامه ی پیامبر را بر سر بگذارد ، شمشیر پیامبر را در دست بگیرد و به سمت سپاه دشمن حرکت کند کافیست تا غم عالم بر دلت بنشیند. کافیست تا تمامی مصیبت های پنجاه ساله بر ذهنت هجوم بیاورد و غربت و تنهایی جاودانه ی پدر از اعماق جگرسر باز کند.

دوست داری حجاب از گوش هایشان برداری و صدای ضجه ی سنگ و خاک و کلوخ را به آنها بشنوانی و بفهمانی که از سنگ و خاک و کلوخ کمترند آنها که چشم بر تابش آفتاب حقیقت می بندند.

-        مردم ! ببینید چه کسی پیش روی شما ایستاده است. سپس به وجدان هایتان مراجعه کنید و ببینید که آیا کشتن و شکستن حریم من رواست؟

-        آیا من فرزند زاده ی پیامبر شما نیستم؟

-        و فرزند وصی و پسر عم او؟

-        ایا حمزه ی سیدالشهدا عموی من نیست؟

-        آیا جعفر طیار عموی من نیست؟

-        آیا مادر من، فاطمه دختر پیامبر شما نیست؟

-        آیا جده ام ، خدیجه، اولین زن اسلام آورده نیست؟

-        آیا پیامبر درباره ی من و برادرم نفرمود که ما سید جوانان اهل بهشتیم؟

-        ایا انکار می کنید که پیامبر جد من است؟ فاطمه مادر من است؟

-        علی پدر من است؟

بغض راه گلویت را سد می کند، اشک در چشم هایت حلقه می زند و قلبت گر می گیرد. می خواهی از همان شکاف خیمه فریاد بزنی: برادر! همین افتخارات ما جرائم ماست.

اگر تو فرزند علی نبودی ، اگر جد تو پیامبر نبود که سران این قوم با تو دشمنی نمی کردند و چنین لشگری به جنگ با تو نمی فرستادند! عدوات این ها به احد برمی گردد، به بدر، به حنین. کینه ی این ها کینه ی خندقی است. بغض این ها ، بغض خیبری است.

همه ی آنها که صدای امام را می شنوند، با فریاد یا زمزمه ی زیر لب یا هیاهو و بلوا اعلام می کنند که:

-        انکار نمی کنیم!

-        می دانیم که فرزند پیامبری!

-        می دانیم که پدرت علی است!

-        قابل انکار نیست!

و بعد برادرت جمله ای را می گوید که همان یک جمله تو را بر زمین میزند و صیهه ات را به آسمان بلند می کند:

-       (( پس چرا کشتن مرا روا می شمرید؟ پس چرا خون مرا مبا ح می دانید؟))

این جمله، جگرت را به آتش می کشد.بنیان هستی ات را می لرزاند. انگار مظلومیت تمامی مظلومان عالم با همین یک جمله بر سرت هوار می شود.

این ناخن های توست که بر صورت خراش می اندازد و این اشک توست که با خون گونه ات آمیخته می شود و این صدای ضجه ی توست که به آسمان برمی خیزد.

امام رو بر می گرداند.

به عباس و علی اکبر می گوید:

 

 ((  زینب را دریابید ))


دلم تنگ شهیدان است امشب


چند ساله کارمون شده ماه اسفند چند روز پر بکشیم بریم منطقه وبرگردیم

دیوونه و دلتنگ برگردیم

و یک سال دوباره التماس کنیم که دوباره ببرنمون.

و چقدر این التماس شیرینه .

یک سال از ترس این که مبادا دلشون ازمون بگیره گناه نمی کنیم تا اسفند ماه دستمونو بگیرن و ببرن

خیلی وقت بود تو وبلاگ از دل خودم ننوشته بودم.

اما امروز دیگه نتونستم.

یادته حاج حسین!!!

پارسال از مهر کیفمو آماده کرده بودم که دلتون برام بسوزه و ببریدم.

شما هم از بس مهربون بودید منو بردید و اونم چه سفری بود.

یک ماه با شهدا بودن و تو خونه ی اونا زندگی کردن مثل رویا بود برام.

نفس که می کشیدم شمارو حس می کردم.

قدم به قدم خاک حستون می کردم.

خرابه های حمید و ........

غروب شلمچه و......

خرابه های حمید شده بود مثل خونمون.

یک ماه اونجا بودن

و دل کندن!!!

و از روزی که برگشتم دلتنگم و بی تاب

بی قرار رفتنم

پر بکشمو برم

موقع تحویل سال کناردوازده تا شهید گمنام بودیم

کنارشون نشستم و عهد بستم...

و همون عهد بود که امروز این طور ازمایش بشیم

خودشون خواستن که اینطور مارو امتحان بکنن

که ببینن پای عهدمون هستیم یا نه؟

خدایا!

شرمنده ی شهدا نشده باشم؟

و میدونم که اگر حالا دارن دست و پامونو می بندن

وما رو وادار به سکوت می کنن حتما خود شهدا دارن میبینن

و صلاح در اینه

پس ما هم به مرام سرسپردگان سکوت می کنیم...

اما چه کنم با این دلتنگی؟

برای پر کشیدنم دعا کنید

برای رفتنم دعا کنید

نکنه جا بمونم

نکنه نطلبن

فقط برام دعا کنید

دلتنگم

دلتنگ دلتنگ

پرتو سوم از غمنامه ی حضرت زینب

 دراین شب غریب، دراین لحظات وهم انگیز، در این دیار فتنه خیز،در این شبی که آبستن بزرگترین حادثه ی افرینش است، دراین دشت آکندده از اندوه و مصیبت و بلا ، در این درماندگی و ابتلا، تنها نماز می تواند چاره ساز باشد.

پس بایست!

دعا می کنی، همه را دعا می کنی.چه آنها را که می شناسی، و چه آنها را که نمی شناسی.چه آنها که نامشان در نامه های به برادرت دیده ای و اکنون خبرشان را از سپاه دشمن می شنوی و چه آنها که نامشان را ندیده ای و نشنیده ای. به اسم قبیله و عشیره دعا می کنی. به نام شهر و دیارشان دعا می کنی. به نام سپاه مقابل دعا می کنی.

راستی نکند که فردا درگیر و دار معرکه ، همین سپاه اندک نیز برادرت را تنها بگذارند؟ نکند خیانتی که پشت پدر را شکست ، دل فرزند را هم بشکند؟

خوب است در میانه ی نماز ها سری به حسین بزنی هم دیداری تازه کنی و هم این نکته را به خاطر نازنینش بیاوری.

اما نه...

انگار این بوی حسین است...

این صدای گام های حسین است که به خیمه ی تو نزدیک می شود و این دست اوست که یال خیمه را کنار می زند و تبسم شیرینش از پس پرده طلوع می کند.

همیشه همین طور بوده است.

هربار دلت هوای او را کرده او در ظهور پیش قدم شده .

تمام قدر پیش پای او بر می خیزی و او را بر سجاده ات می نشانی.

می خواهی تمام تمام تار و پود سجاده از بوی حضور او آکنده شود.

می گوید: خواهرم! در نماز شب هایت مرا فراموش نکنی.

و تو بر دلت می گذرد:

چه جای فراموشی برادر؟

مگر جز تو قبله ی دیگری هم هست؟

مگر ماهی، حضور آب را در دریا فراموش می کند؟

مگر زیستن بی یاد تو معنا دارد؟

مگر زیستن بی حضور خاطره ات ممکن است؟

پیش پای حسین زانومی زنی ، چشم در آیینه ی چشم هایش می دوزی و می گویی:

(( حسین جان! برادرم! چقدر مطمئنی به اصحاب امشب که فردا در میان معرکه تنهاییت نگذارند؟))

حسین نگرانی دلت را از لرزش مژگانت در میابد، عمیق وآرام بخش نفس می کشدو می گوید:

(( خواهرم! نگاه که می کنم ا ابتدای خلقت تا کنون و از اکنون تا همیشه اصحابی با وفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمی بینم. همه ی این ها که امشب در سپاه من اند فردا نیز در کنار من خواهند ماند و پیش از من دستشان را به دامان جدمان خواهند رساند...))

پرتو دوم از غمنامه ی حضرت زینب: بوی محرمت میاد!

بغض راه گلویت را بسته است و منتظر بهانه ای تا رهایش کنی و قدری آرام بگیری. و این بهانه را حسین چه زود به دست می دهد.

شب دهم محرم باشد،تو بر بالین سجاد ، به تیمار نشسته باشی، آسمان سنگینی کند و زمین چون جنین، بی تاب در خویش بپیچد، غلام ابوذر در کار تیز کردن شمشیر برادر باشد ، و برادر در گوشه ی خیام ، زانو در بغل ، از فراق بگوید و از دست روزگار بنالد.

چه بهانه ای بهتر از این برای این که تو گریه ات را رها کنی و بغض فروخفته ی چند ده ساله را به دامان این خیمه ی کوچک بریزی.

نمی خواهی حسین را از این حال غریب درآوری.حالی که چشم به ابدیت دوخته است و غبار لباسش را برای رفتن می تکاند. اما چاره نیست.بهترین پناه اشک های تو، همیشه آغوش حسین بوده است و تا هنوز این آغوش گشوده است باید در سایه سار آن پناه گرفت.

این قصه، قصه ی اکنون نیست.به طفولیتی برمیگردد که دراغوش هیچ کس آرام نمی گرفتی جز در بغل حسین.و در مقابل حیرت دیگران از مادر می شنیدی که: (( بی تابی اش همه از فراق حسین است. در آغوش حسین، چه جای گریستن؟))

اما اکنون فقط این آغوش حسین است که جان می دهد برای گریستن و تو آنقدر گریه می کنی که از هوش می روی و حسین را نگران هستی خویش می کنی.

حسین به صورتت آب می پاشد و پیشانی ات را بوسه گاه لب های خویش می کند. زنده می شوی و نوای ارام بخش حسین را با گوش جانت می شنوی که:

-        آرام باش خواهرم! صبوری کن تمام دلم! مرگ، سرنوشت محتوم اهل زمین است. حتی آسمانیان هم می میرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا کسی قرار نیست زنده بماند. اوست که می آفریند، میمیراند و دوباره زنده می کند، حیات می بخشد و برمی انگیزد.

-        جد من که از من برتر بود زندگی را بدرود گفت. پدرم که از من بهتر بود با دنیا وداع کرد. مادرم و برادرم که از من بهتر بودند رخت خویش از این ورطه بیرون کشیدند. صبور باید بود. شکیبایی باید ورزید. حلم باید داشت...

تو در همان بی خویشی به سخن در می آیی که:

-        برادرم! تنها بهانه ی زیستنم! تو پیامبرم بودی وقتی که جان پیامبر از قفس تن پر کشید.گرمای نفس های تو جای مهر مادری را پر می کرد وقتی که مادرمان با شهادت به عالم غیب پیوند خورد. تو پدر بودی برای من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتی که پرنده ی شوم یتیمی بر رد بام خانه ی مان میگشت.

-        وقتی که حسن رفت همگان مرا به حضور تو سر سلامتی می دادند.اکنون این تنها تو نیستی که میروی، این پیامبر من است که می رود، این زهرای من است، این مرتضی من است، این مجتبای من است.

-       این جان من است که میرود.

-        با رفتن تو گویی همه می روند.اکنون عزای یک قبیله بر دوش دل من است. مصیبت تمام این سال ها برپشت من سنگینی می کند. که تو بقیه الله منی، تو تنها نشانه ی همه ی گذشتگانی و تنها پناه همه ی بازماندگان...

حسین اگر بگذارد ، حرف های تو با او تمامی ندارد .

سرت را بر سینه می فشارد و داروی تلخ صبر را جرعه جرعه در کامت می ریزد:

-        خواهرم! روشنی چشمم! گرمی دلم!

-       مبادا بی تابی کنی!

-        مبادا روی بخراشی!

-        مبادا گریبان چاک دهی!

-        استواری صبر از استقامت توست!

-        حلم در کلاس تو درس می خواند.

-        بردباری در محضر تو تلمذ می کند.

-        شکیبایی در دست های تو پرورش می یابد .

-        و تسلیم و رضا دو کودکند که از دامان تو زاده می شوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبد می دهند.

-       زینب!!!

-         راضی باش به رضای خدا که بی رضای تو این کار، ممکن نمیشود.

-        ----------------------------------------------------------------------------

-        پی نوشت

-        فاطمه گفته که فقط مطلبو کپی نکنم یه حرفی هم از خودم بزنم

-        به خدا این غمنامه قلم من نیست ، من کجا و این غمنامه کجا؟ تنها هنرم خوندن کتابشه و این که خواستم شمارو هم شریک کنم .

-        از کتاب آفتاب در حجاب نوشته ی سید مهدی شجاعی

-        اگر نخوندید زودتر قبل از محرم شروع کنید به خوندنش یا همین جا به خوندنش ادامه بدید من هرروز یه پرتو از اونو براتون مینویسم.

-        وقتی این کتابو می خونی حس می کنی وقایع کربلا رو به چشم میبینی به خاطر همینه که گفتم بیاید با هم کربلایی بشیم.

-        برای منم خیلی دعا کنید که برم کربلا.نمیدونم تا کی باید به آقا التماس کنم؟

-        خواستید دعا کنید قبلش بگید که اسفند ماه از کاروان راهیان نور جا نمونم.

-        لطفا ذکر کنید که مثل پارسال برم دیگه اگه نخواستن اونطوری راهم بدن حداقل اجازه بدن با دانشگاه ، زائر برم.

-        ببخشید پی نوشتم خیلی طولانی شد.هردعای دیگه ای خواستید بکنید که خیلی محتاجم.

-        یا علی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرتو اول از غمنامه ی حضرت زینب


اکنون که صدای گام های دشمن زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان ، خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه ی اسب ها بر دل آسمان، بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیکتر می شود، احساس می کنی که لحظه ی موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.

از جا کنده می شوی ، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه ی حسین میرسانی.

حسین در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است.

نه...انگار خوابیده است!

شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه ی شمشیر گره زد

پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.

نه فریاد و هلهله ی دشمن؛ که آه سنگین تو او را از خواب می پراندو چشم های خسته اش را نگران تو میکند.

پیش از آنکه برادر به سنت همیشه ی خویش پیش پای تو برخیزد ، تو در مقابل او زانو میزنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:

-        میشنوی برادر؟ این صدای هلهله ی دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود.

فرمانده ی مکارشان فریاد می زند: ( ای لشگر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید...)

حسین بازوان تو را به مهر در میان دست هایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس نگاه در نگاه تو می دوزد.

-پیش پای تو پیامبر آمده بود اینجا، به خواب من.و فرمود که زمان قصه فرا رسیده است. به نزد ما می آیی. به همین زودی...

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکاف ها بر تنها شاخه ی دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی:

-      وای بر من!

حسین دو دستش را بر گونه های تو می گذارد سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:

وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی.

صبور باش عزیز دلم!

چه آرامشی دارد سینه ی برادرف چه فتوحی می بخشد ، چه اطمینانی جاری می کند...

انگار در آیینه ی سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماما به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی تا یکه شناس او شوی.

همه ی تکیه گاههای تو باید فرو بریزد،همه ی پیوندهای تو باید بریده شود،همه ی دست آویزهای تو باید بشکند،همه ی تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی،فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی،و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی...

زمانی که با همه ی کودکیت به پدر گفتی:  (( بابا! زبانی که به یک گشوده شد چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟))

و حالا بناست تو بمانی و همان یک!

همان یک جاودانه و ماندگار...

بایست بر سر حرفت زینب!

که این هنوز اول عشق است...

 

 

همه گویند این جمعه بیا

اما درنگی کن...

از این که باز عاشورا شود تکرار

می ترسم...

تنهایی هم حکایتی دارد...

چقدر قشنگه که فقط شهدا همدم تمام دلتنگی ها

و خستگی هات باشن...

شهدا خودتون شاهد باشید...

من با وضویی از عشق به میدان دویده ام

تا هر چه باشکوه تر شود سنگسار من

اینان که سنگ بر من دلگیر می زنند

سنگم به جرم گفتن تکبیر میزنند

همین...

تولدت مبارک

کوچولوی نازنین

دستات ظریف و کوچک

لپات مثل بادکنک

تولدت مبارک

پارسال بودی 2ساله

الان شدی 3ساله

تولدت مبارک تولدت مبارک

امروز تولد بهترین دوستمه. بهترین بهترین من....

براش یه عالمه ارزوی خوب و قشنگ میکنم. فقط از شما هم می خوام براش دعا کنید که به

بزرگترین آرزوش یعنی شهادت برسه...

دوست همیشه مهربون و همراهم ارزو می کنم که زود زود شهید بشی.

تولدت مبارک...

برادر!عیدت مبارک

برادر!عیدت مبارک

غدیر بود رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم : برادر !عیدت مبارک. پیشانیش از آفتاب

ربذه سوخته بود!!!

به ابن سکیت گفتیم: علی! هیچ نگفت.نگاهمان کرد و گریست.زبانش را بریده بودند.!!!

خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم: سپاس خدای را که ما را از ممتسکین به ولایت

امیرالمومنین قرار داد! دست هایش را قطع کرده بودند!!!

گفتیم: یک سیدی بیابیم و عیدی بگیریم.

سیدی! کسی از بنی هاشم!

جسدهایشان درز لای دیوارها شده بودو چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود!

زندانی دخمه های تاریک بودند و غل های گران بر پا در کنج زندان ها نماز می خواندند.

فقط همین نبود که میان بیابان بایستد. رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کنند که ماندگان

برسند.فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالارود. صدایش کند و دستش را بالا

بگیرد.فقط گفتن جمله ی کوتاه( علی مولاست) نبود.کار اصلا این قدرها ساده نبود. فصل اتمام

نعمت ،فصل بلوغ رسالت . فصل سختی بود.

بیعت با علی علیه السلام مصافحه ای ساده نبود. مصافحه با همه ی رنج هایی بود که برای

ایستادن پشت سر این واژه ی سه حرفی باید کشید. ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که

در حق سخت گیر بود. این روزها ولی همه چیز آسان شده است. این روزها ( علی مولاست)

تکه کلامی معمولی و راحت است.

اگر راه میشود به همه ی تیرک ها ی توی بزرگراه تراکت سال امیرالمومنین زد و روی

تابلوهای تبلیغاتی با انواع خط ها نوشت: علی!!! اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم

میشود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتما جایی از راه را اشتباه امده ایم.

شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافحه کرده ایم وگرنه با او!؟

کار حتما سخت بود ، صبوری بی پایان بر حق،تاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود.

آن « مرد ناشناس» که دیروز کوزه ی آب زنی را اورد صوررتش را روی آتش تنور گرفته:

(( بچش! این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان و یتیمان غافل شده!)) .

این(( مرد ناشناس)) سر بر دیوار نیمه خرابی درد ل شب دارد می گرید: ((آه از این ره توشه

ی کم!آه از راه دراز!))

و ما بی آن که بشناسیمش همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر

بگوییم خط بنویسیم آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم.

عجیب است!!!

مرد هنوز هم (( مرد ناشناس)) است...

خوب نیستم

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم


هرچیز که داشتم نثارت کردم


گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی؟


این

من

بودم

که

بی قرارت

کردم...

یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی دونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی

تو فاو یا شلمچه
تو کرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان

تو اون گلوله بارون
کنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شکستند

با هم قرار گذاشتند
قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن

با هم قرار گذاشتن
که توی زندگیشون
رفیق باشن ولیکن
اگر یه روز یکیشون

پرید و از قفس رفت
اون یکی کم نیاره
به پای این قرارداد
زندگیشو بذاره

سالها گذشت و اما
بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن که اون عهد
هرگز بشه فراموش

یه روز یکی از اون دو
یه مهر به اون یکی داد
اون یکی با زرنگی
مهر و گرفت و گفت:«یاد»

روز دیگه اون یکی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید

گل رو گرفت و گفتش:
بسیجی دست مریزاد
قربون دستت داداش
گل رو گرفت و گفت:«یاد»

عکس های یادگاری
جوراب های مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه

این می داد به اون یکی
اون یکی به این می داد
ولی هر کی می گرفت
می خندید و می گفت:«یاد»

هی روزها و هفته ها
از پی هم می گذشت
تا که یه روز صدایی
این طور پیچید توی دشت

یکی نعره می کشید:
عراقی ها اومدن
ماسکاتون رو بذارین
که شیمیایی زدن

از اون دوتا یکیشون
در صندوقو گشود
ماسک خودش بود ولی
ماسک رفیقش نبود

دستشو برد تو صندوق
ماسک گازشو برداشت
پرید روی صورت
دوست قدیمی گذاشت

همسنگر قدیمش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره کشید و گفتش:

چرا می خوای ماسکتو
رو صورتم بذاری
بذار که من بپرم
تو دو تا دختر داری

ولی اون این جوری گفت:
تو رو به جان امام
حرف منو قبول کن
نگو ماسک رو نمی خوام

زد زیر گریه و گفت:
اسم امامو نبر
ماسکو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر

زد زیر گوشش و گفت:
کشکی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست
اسم امام رو بردم

اون یکی با گریه گفت:
فقط برای امام!
ولی بدون بعد تو
زندگی رو نمی خوام!

ماسکو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می خواست بپره
رفیقشو بغل زد

لحظه های آخرین
وقتی میرفتش از هوش
خندید و گفت: برادر
«یادم تو را فراموش»

آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت میاد یه روزی
باهات جناق شکستم

تویی که روزمرگیت
توی خونه نشونده
تویی که بعد چند سال
هیچی یادت نمونده

عکس های یادگاری
جوراب های مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه

هر چی رو بهت میدم
روی زمین میندازی
میگی همش دروغ بود
«یاد» نمی گی، می بازی

حاج حسین راهیان نور نزدیکه...دست منو بگیر و ببر شلمچه

نصفه شب ،چشم چشم را نمیدید.سوار تانک-وسط دشت.

کنار برجک نشسته بودم. دیدم یکی پیاده می آید.به تانک ها نزدیک میشد دور میشد.

سمت ما هم آمد. دستش را دور پایم حلقه کرد.

پایم را بوسید.گفت: به خدا سپرده متون

گفتم: حاج حسین؟

گفت: هیس!اسم نیار.

رفت طرف تانک بعدی...

حجاب در كلام شهیدان

حجاب در كلام شهیدان
 

این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار مى‏كند» (امام خمینی ره)


«و تو اى خواهر دینى‏ام: چادر سیاهى كه تو را احاطه كرده است ازخون سرخ من

كوبنده تر است.»




(شهید عبدالله محمودى)

«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، كه شمایید كه دشمن را با چادرسیاهتان و

تقوایتان مىكشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مى

بینى و دشمن تو را نمى بیند.»




(سردار شهید رحیم آنجفى)

حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست




(شهید محمد كریم غفرانى)

خواهرم: از بى حجابى است اگر عمر گل كم است نهفته باش و همیشه گل

باش.»




(شهید حمید رضا نظام)

«از تمامى خواهرانم مى‏خواهم كه حجاب این لباس رزم را حافظ باشند.»




(شهید سید محمد تقى میرغفوریان )

«یك دختر نجیب باید باحجاب باشد.»




(شهید صادق مهدى پور)

«خواهرم: حجاب تو مشت محكمى بر دهان منافقین و دشمنان اسلام مى زند.»




(شهید بهرام یادگارى)

«تو اى خواهرم... حجاب تو كوبنده تر از خون سرخ من است.»




(شهیدابوالفضل سنگ راشان)

به پهلوى شكسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مى‏دهم كه، حجاب را حجاب‏را،

حجاب را، رعایت كنید.»




(شهید حمید رستمى)
«

خواهر مسلمان: حجاب شما موجب حفظ نگاه برادران خواهد شد. برادرمسلمان:

بى‏اعتنایى شما و حفظ نگاه شما موجب حجاب خواهران خواهدشد.»




(شهید على اصغر پور فرح آبادى)

«شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوى‏معنویت و صفا

مى‏كشاند.»




(شهید على رضائیان)

«از خواهران گرامى خواهشمندم كه حجاب خود را حفظ كنند، زیرا كه‏حجاب

خون‏بهاى شهیدان است.»




(شهید على روحى نجفى)

«مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداكارى شما رشد پیدا كردم.»




(شهید غلامرضا عسگرى)

«اى خواهرم: قبل از هر چیز استعمار از سیاهى چادر تو مى‏ترسد تاسرخى خون

من.»




(شهید محمد حسن جعفرزاده)

«خواهرم: زینب‏گونه حجابت را كه كوبنده‏تر از خون من است‏حفظ كن.»




(شهید محمد على فرزانه)

« خواهران ما در حالى كه چادر خود را محكم برگرفته‏اند و خود راهم چون فاطمه و

زینب حفظ مى‏كنند... هدف‏دار در جامعه حاضرشده‏اند.»

من و جا گذاشتن...

این آخر نامردیه هیچ کدومشون به من نگفتن قراره روز عرفه کجا برن

حتی زینب هم نگفت...

حالا رفتن و پیام دادن که دارن از کنار خرابه های حمید رد میشن

حتما تو راه شلمچه بودن چون گوشی هیچ کدوم نمیگیره

آخه چرا منو جا گذاشتن مگه نمیدونم من دلم تو شلمچه جا مونده...

دلم گرفته...

بارونی ام...

حد اقل شما برام دعا کنید

کاش منم رفته بودم

حتما خود شهدا نطلبیدن

التماس دعا...

شهدا نبودید...جگرمان سوخت

بسم رب الشهدا

شهدا نبودید...

جگرمان سوخت...

همه آن روز ها می گفتند: شهدای بعد از قطعنامه تفاوتی با

شهدای قبل از قطعنامه داشتند. آنان با اما جام زهر نوشیدند و

رفتند. گریستند و رفتند. سوختند و رفتند...


هر جا می رفتی زانوی غم در بغل بود. اگر پای درد و دل

یکی می نشستی بغضش می ترکید اشک از چشمانش روان

میشد.

یکی گفت: (( خدایا شهادت نخواستیم.مرگ ما را برسان))

دیگری می گفت: (( ما زنده ماندیم و رهبری این گونه امام

زمان عج را صدا کرد؟؟؟))

و کسی می گفت: (( ما زنده بودیم و کار به اینجا رسید؟))

رهبری آبرویش را با خدا معامله کرده بوددو در میان دو

خطبه آنچه بیش از همه آنان را بی قرار و بی تاب کرده

بود،این سخن رهبری خطاب به حضرت بقیه الله عج بود:


« ای سید ما! ای مولای ما! ما آنچه باید بکنیم انجام میدهیم.

آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلی دارم!

جسم ناقصی دارم!

اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به من دادید .

همه ی این ها را من کف دست گرفتم در راه این انقلاب و

در راه اسلام فدا خواهم کرد این ها هم نثار شما باشد.»

جان ایران! چه شد که جانت را جان ناقابلی گمان کردی؟

آبروی همه مسلمانان!اشک ما را چرا درآوردی؟

جسم تو کامل است نافص نیست!میدهد بوی یک سبد گل یاس

دستت اما حکایتی دارد...رحمی اللهم عمی العباس

تنها آنچه در خطبه ی نماز جمعه ی 88/3/29 رهبری دل

مالامال از درد بچه ها را آرام میکرد نوید فتح بزرگی به

آنان با خواندن آیه ای دیگر از سوره ی فتح در اغاز خطبه

ها بود: « هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزداد و

ایمانا مع ایمانهم ولله جنود السماوات والارض و کان الله

علیما حکیما»

« اوست انکه فرستاد آرامش را در دل های مومنان تا بیفزاید

ایمانی بر ایمانشان و خدا راست لشگرهای اسمان ها و زمین

و خداست دانایی حکیم»

تنها آنچه دل های لبریز از محبت حضرت حجت عج را به

امید اتصال با ان دولت حق امیدوار میکرد این دعای رهبری بود:


« سید ما مولای ما دعا کن برای ما. صاحب ما تویی صاحب

این کشور تویی صاحب این انقلاب تویی پشتیبان ما شما

هستید . ما این راه را ادامه خواهیم داد. با قدرت هم ادامه

خواهیم داد. در این راه ما را با دعای خود با حمایت خود با

توجه به خود پشتیبانی بفرما»


هنوز جوی اشک گونه های محبان ولایت را گرم نگه داشته

بود که بار دیگر منافقان نقاب از چهره گشودند از پیاده

روهای تهران به خیابان هاسرازیر شدند . نبرد رنگ دیگری

به خود گرفت. هر که حب خامنه ای به دل داشت برای

رویارویی با نفاق نوین خود را به خیابان ها رساند. خط مقدم

: خط کشی خیابان ها و میدان نبرد میادین تهران شد. برخی

در آرزوی شهادت غسل شهادت کرده بودند تا شاید نام آنها در

فهرست کشته شدگان دفاع از ولایت جاودانه ی تاریخ شود.

همه می گفتند:


تفاوت آنانی که زنده مانده اند و این روز را به چشم خود

دیدند با شهدا در این بود که:

 اینان چیزی را دیدند که شهدا ندیدند.

دردی را کشیدند که شهدا نکشیدند.

 طعنه هایی را شنیدند که شهدا هرگز نشنیدند.

اینان نبرد علی زمانه را یکه و تنها و در یک زمان با همه ی

مارقین و ناکثین و قاسطین دیدند.

اینان درد از پشت خنجر خوردن را چشیدند.

طعنه هایی از جنس شامیان را شنیدند.

اینان سوختند و ماندند. اما با امید...

با امید به روزی که به شهدا بپیوندند...

جانم فدای رهبرم

شهری به آتش میکشم گر تو لبت را تر کنی

من چون گلی در دست تو

ای کاش مرا پرپر کنی

بر رشته های معجر زهرا قسم

سید علی!

خنجر به خنجر میزنم

گر تو هوای سر کنی...

توجه توجه

مرگ بر اسلام آمریکایی


تجمع دانشجویی در اعتراض به


کشتار


شیعیان یمن


سه شنبه ساعت 13.30 سفارت یمن


ساعت 15.30 سفارت عربستان


به دوستان اطلاع دهید.....

هفته ی بسیج گرامی باد

در کشور عشق مقتدا خامنه ای است

فرماندهی کل قوا خامنه ای است

دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود

امروز عزیز دل ما خامنه ای است...

                               جای شهدا خالی...