تو چشم به آسمان می دوزی، قامت دو نوجوانت را دوره می کنی و می گویی: رمز این کار را به شما می گویم تاببینم خودتان چه می کنید؟

عون و محمد هر دو با تعجب می پرسند: رمز؟

و تو می گویی: اری، قفل رضایت امام به رمز این کلام، گشوده می شود.بروید، بروید و امام را به مادرش فاطمه ی زهرا قسم بدهید.همین...

به مقصود می رسید.اما...

هر دو با هم می گویند: اما چه مادر؟

بغضت را فرو می خوری و می گویی: غبطه می خورم به حالتان، در آن سوی هستی ، جای مرا پیش حسین خالی کنید.و از خدای حسین، آمدن و پیوستنم را بخواهید.

هر دو نگاهشان را به حلقه ی اشک چشمان تو می دوزند و پاهایشان سست می شود برای رفتن.

مادرانه تشر می زنی: بروید دیگر. چرا ایستاده اید؟

چند قدمی که می روند صدا می زنی:

راستی!

و سرها هر دو بر می گردد.

سعی می کنی محکم و امرانه سخن بگویی:

-       همین وداعمان باشد.برنگردید برای وداع با من،پیش چشم حسین.

و برمی گردی و خودت را به درون خیمه می اندازی و تازه نفس اجازه می یابد برای رها شدن و بغض مجال پیدا می کند برای ترکیدن و اشک راه می گشاید برای آمدن.

چقدر به گریه می گذرد؟

از کجا بدانی؟

فقط وقتی طنین فریاد عون- به رجز- در میدان می پیچد ، به خودت می ایی و می فهمی که کلام رمز، کار خودش را کرده است و پروانه ی شهادت از سوی امام صادر شده است.

فریادش دل تو را که از خودی و مادری می لرزاند چه  رسد به دشمن که پیش روی او ایستاده است:

-        آهای دشمن! اگر مرا نمی شناسید، بشناسید! این منم فرزند جعفر طیار ، شهید صادقی که بر تارک بهشت می درخشد و با بال های سبزش در فردوس پرواز می کند . و در روز حشر چه افتخاری برتر از این؟

ذوق می کنی از این همه استواری و صلابت و این اشک که می خواهد از پشت پلک ها سرازیر شود ، اشک شوق است .اما اشک شیون و آه همان چیزهایی هستند که در این لحظات نباید خودی نشان بدهند.

حتی بنا نداری پا را از خیمه بیرون بگذاری . آن هنگام که بر تل پشت خیمه ها می رفتی و حسین و میدان را نظاره می کردی فرزند تو در میدان نبود. اکنون از خیمه بیرون آمدن و پیش چشم حسین ظاهر شدن یعنی به رخ کشیدن این دو هدیه ی کوچک.

و این دو گل نورسته چه قابل دارد پیش پای حسین!

یال خیمه افتاده است و هیچ گوشه ای از میدان پیدا نیست . اما این اختفا نه برای توست که پرده های ظلمت و نور را دریده ای و نگاهت  به راههای آسمان اشناتر است تا زمین.

می بینی که سه سوار و هیجده پیاده ،به شمشیر عون ، راهی دیار عدم می شوند و خدا نیامرزد  عبدالله بن قطبه نبهانی

را که با ضربه ای نامردانه ، عون را از اسب به زیر می کشد.

هنوز بدن عون به زمین نرسیده ، فریاد محمد است که در اسمان می پیچد:

-        شکایت به درگاه خدا باید برد از قساوت این قوم کور دل امام ناشناس.قومی که کفرو طغیان خویش را آشکار کردند.

ده پیاده او را دوره کردند و او با شمشیرش میان جسم و جان هر ده نفر فاصله می اندازد.

یازدهمی

عامربن نهشل تمیمی

است که شمشیر کینه اش رااز خون محمد سیراب می کند.

عذاب جاودانه ی خدا نثار عامر باد!

ای وای!!!

این کسی که پیکر عون و محمد را به زیر دو بغل زده و با کمر خمیده و چهره ی در هم شکسته و چشم های گریان، آن دو را به سوی خیمه می کشاند حسین است.

جان عالم به فدایت،حسین جان رها کن این دو قربانی کوچک را .

خسته می شوی.

از خستگی و خمیدگی توست که پاهایشان به زمین کشیده می شود.

رهایشان کن حسین جان!

این ها برای همین خاک آفریده شده اند.

آنقدر به من فکر نکن!

من که این دو ستاره ی کوچک را در مقابل خورشید وجود تو اصلا نمی بینم.

وای وای وای...

حسین جان!

رها کن اندیشه ی مرا!

زینب!

کاش از خیمه بیرون می زدی و خودت را به حسین نشان می دادی تا او ببیند که خم به ابرو نداری و نم اشکی هم حتی مژگان تو را تر نکرده است.

تا او ببیند که از پذیرفته شدن این دو هدیه چقدر خوشحالی و فقط شرم از احساس قصور بر دلت چنگ می زند.

تا او ببیند که زخم علی اکبر ، بر دلت عمیق تر است تااین دو خراش کوچک.

تا او...

اما نه، چه نیازی به این نمایش معلوم؟

بمان!

در همین خیمه بمان!

دل تو چون اینه در دست های حسین است.

این دل تو و دست های حسین!

این قلب تو و نگاه حسین!