نام من به تو ختم میشود و من بدون تو یعنی هیچ!

چقدر حافظه ام ضعیف شده است

کجا بود دیدمت؟

کرخه؟ نه!

جزیره ی مجنون؟ نه!

فاو یا خرمشهر؟ نمیدانم! چقدر حواسم پرت است...

بگو چرا خواب های من پر از خواب های توست؟

و ریشه های من از گلوی تو آغاز میشود؟

و نام من به تو ختم میشود و من بدون تو یعنی هیچ!

چقدر حافظه ام ضعیف شده است و عادت روزمرگی...

و مثل همه قدم زدن و مثل همه نفس کشیدن پی در پی

و مثل همه در عطش قطره های زیستن و گریز از مرگ!

آه... همین یک حرف بس نیست برای اتصال هزاران فراموشی!

چقدر حافظه ام ضعیف شده است!

اما یادم هست...

تو در میان هور و خون و ترکش و آتش...


آگهی استخدام داده بودند ، برای امور آبدار خانه ای

وارد که شد حس کردم این یکی با بقیه فرق دارد

چرا؟ نمیدونم

- چند سالته؟

-خرداد42

-چند سال سابقه ی کار داری؟

- 74 به این ور

- یعنی تا سی و سه سالگی بیکار بودی؟

- همش نه!

- پس سابقه اش چی؟ بیمه ات نکرده ان؟

از 59 تا 64 جنگ، از 64 تا 72 اردوگاه رومادیه،73 تا 74 استراحت

- اهل جبهه ای پس؟

- اینطور

جوابهاش کوتاه بود و برعکس

طوری حرف میزد که گویی دلش راضی به واگویه های گذشته ها نیست

دلم گواهی می داد سرشار باشد این آدم از هرچیز خوب که بخواهی.

سوال کردم: جبهه چه خبر؟

- جنگیدیم!

... بچه ها باید درس می خواندند، مردم باید زندگی می کردند.

اینها همه آرامش می خواست.ما هم برای این آرامش بود که رفتیم.

ثبات- ثبات و هم برای اعتقادمان.

- امام خیلی خوب بود.نه؟

- هنوز هم خیلی خوب است!

- چرا شغل دیگر نرفتی تو که می توانستی؟

- سوم دبیرستان بود که رفتیم، بعد هم دیگه فرصت نشد

حالا سهم ما آبدار خانه است. به علت کمی تحصیلات.

قبول کردیم.

مهم این است که کار کنیم.

هر چقدر سهم ما میشود. چشم!
از خیابان اول که گذشتیم،شروع کرد به حرف زدن...

- سالی سه بار ما پوست می اندازیم،آخر سال و اول تابستون و اول مهر.

-چی؟

-بی خیال ما شو

به خیابان دوم که رسیدیم،پشت ترک موتور حس کردم پای راستش چقدر سست است

پرسیدم

گفت: ترکش، یادگاری جنگ.

گفتم: رسیدگی نمی کنند؟

-سالهاست!

- چه کاره ای؟ چقدر درس خوانده ای؟

-اونقدر که پول داشتیم.

فکر می کردم خانه ای داشته باشد.که البته نداشت!

شغل ثابتی که البته نبود!

به خیابان سوم که رسیدیم،تند تند حرف میزد.

ریخته بود بیرون از خودش.

سرعت باد حرفهایش را می برد و آن نصفه ای هم که من می شنیدم کاشکی نشنیده بودم!

کاشکی!
در خیابان چهارم به پشتش زدم. می خواستم به او بفهمانم کمی آهسته تر برود

شاید هم کمی آهسته تر حرف بزند!

لحظه ای مکث کرد.ایستاد. موتور آرام گرفت.

پرسیدم:اهل یک حماسه ی دیگر هستی؟

یعنی اگر باز جنگ بشود، زن و بچه ات را رها می کنی بروی جنگ؟

خنده ای کرد و گفت: هدیه ی ناچیزی ست تقدیم به شما!


نمیگویم

به آیینه ای که تو در آن نگریسته باشی

قانعم

نگریستن با هم

در یک آیینه

شاید!

مکان را تو انتخاب کن

تا دلواپس هیچ چیز نباشی

زمان را؛ من

که نگران تمام شدنش نباشم

آرامش برایمان لازم است

می گویم

بهتر است به گونه ای بایستیم

که نفس هایمان

آیینه را محو نکند

من نیم رخ ایستادن را پیشنهاد می کنم

تو فاصله ی نفس هایمان را تعیین کن

توافق بهترین راه رسیدن به آرامش است

اصلا:

برای رسیدن به آرامش بیشتر

در چشم رس آیینه نبودن بهتر است

می گویند:

بولوتوث آیینه ها نیز دایر شده است...

هرگز گمان مبر زخیال تو غافلم / گر مانده ام خموش خدا داند و دلم...

در ابتداي جاده اي هستم

که رد پايت را نشان کرده است

براي قبله ي لاله ها.

حالاتو انتهاي جاده نشسته اي و من

وقتي بدون دست

دست هایم را مي گرفتي

نگاهت را نديدم که داشت

بهشت را زير و رو مي کرد.

بايد تا وقت هست

تا بهشت را گم نکرده ام

درحوالي همين خاکريزها پيدايت کنم.

تا راه را اشتباه نگرفته ام

مسيرغروب را نشانم بده...

دارد خودم را يادم مي رود.

کمي بال مي خواهم

فقط کمي

تا مرا

به همين شلمچه برساند.

آن جا

باز مهرباني را تمام کردي

ودست هایت را برايم گذاشتي

وبدون بال پريدي.

 

حالا وقتي که نيستي

عادت کرده ام

کوله پشتي ام را روي کولم بیندازم

واسفند ها رايکي يکي دود کنم

وبراي ديدنت

کمي چشم هابم راببندم.

هنوز بوي عطرت را مي شنوم

از همين چادر خاکي مادرم.

 

سال ها را که با تو نو مي کنم

لبخند خاکي ات

را کنار همين خواب ها

پيدا مي کنم.

لبخندي

که مي تواند

غم روزمرگي ام را تمام کند

وباز نمي دانم چطور

بايک دست

آسمان را جا گذاشتي

ورد نگاهت که فرشته ها را هم عاشق مي کند

به يادگار.


تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم

امروز محتاج توام؛فردا نمی خواهم


آشفته ام... زیبایی ات باشد برای بعد

من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم


از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم

اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم


می خندم و آیینه می گرید به حال من

دیوانه ام؛ هم صحبتی دیوانه می خواهم


در را به رویم باز کن!اندوه اوردم

امشب برای گریه کردن شانه می خواهم


حسین آرام جانم...

حسین آرام جانم...

حسین روح و روانم...

بعید میدونم اون 40 نفر لحظه ای که نگاهشون به ضریح افتاد رو فراموش کرده باشن...


متن زیر منتخبی است از کتاب
چهل نامه کوتاه به همسرم


نوشته زنده یاد نادرابراهيمي

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه  نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، 

 حجاب برفی
 قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ

و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما،

این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، 

 تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ  کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم

بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من

بیا متفاوت باشیم...


تنهایی ام را با تو قسمت می کنم،سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست


غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت،بنشین،غمی نیست


حوای من،بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست


آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست


همواره چون من نه،فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست


من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست


شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را

در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست


شاید و یا شاید هزاران شاید دیگراگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی






سکوت رو دوست ندارم...

 

یا عباس...



قصه ی غریبی است این ماجرای عطش.

و از آن غریبتر، قصه ی کسی است که بر اوج منبر عطش نشسته باشد

و بخواهد دیگران را در مصیبت تشنگی ، التیام و دلداری دهد.

گفتن درد، تحمل آن را آسانتر می کند اما نهفتنش و به رو نیاوردنش، توان از کف می رباید

و نهال طاقت را می سوزاند.

چه رسد به این که علاوه بر هموار کردن بار اندوه بر پشت خویش،

بخواهی به تسلای دیگران بایستی و به تحمل و صبوری دعوتشان کنی.

باری که بر پشت توست، ستون فقراتت را خم کرده است.

صدای استخوان هایت را دراورده است،

پیشانی ات را چروک انداخته است.

چشم هایت را از حدقه بیرون نشانده است.

میان مفصل هایت فاصله انداخته است.

تنت را خیس عرق کرده است و چهره ات را به کبودی نشانده است...

و ...تو در این حال باید بخندی و به آرامش و آسایش تظاهر کنی

تا دیگران اولا سنگینی بار تو را درنیابند و ثانیا بارسبکتر خویش را تاب بیاورند.

این حال و روز توست در کربلا...

در کربلا شاید هیچ کس به اندازه ی تو زهر عطش در جانش رسوخ نکرده باشد.

بچه ها که فریاد العطش سر داده اند، همگی در سایه سار خیمه بوده اند.

معجر و مقنعه و دشداشه و لباس کامل در زیر آفتاب سوزنده نینوا حتی خون رگ های تو را تبخیر کرده است.

تو اگر با همین حجاب در عرصه ی نینوا می نشستی، عطش تمام وجودت را به آتش می کشید ،

چه رسد به اینکه هبچ کس در کربلا به اندازه ی تو راه نرفته است.

ندویده است،هروله نکرده است- مگر البته خود حسین-

و تو اکنون با این حال و روز باید فریاد العطش بچه ها را بشنوی و تاب بیاوری.

باید تشنگی را در تارو پود جوانان بنی هاشم ببینی و به تسلایشان برخیزی.

باید زبانه های عطش را در چشم های کودکان نظاره کنی و زبان به کام بگیری و دم برنیاوری.

باید تصویر کوثر را در آینه ی نگاهت بخشکانی تا بچه ها با دیدن چشم های تو به یاد اب نیفتند.

باید آوند های خشکیده ی این همه نهال را به اشک چشم آبیاری کنی

تا تصویر پژمردگی در خیال دشمن بخشکد و گل های باغ رسول الله را شاداب تر از همیشه ببیند.

اما از همه این ها مهمتر و درر عین حال سخت تر و شکننده تر کار دیگری است

و این که نگذاری آتش عطش بچه ها از در و دیوار خیمه ها سرایت کند و توجه ابوالفضل را برانگیزد ،

نگذاری طنین تشنگی بچه ها به گوش عباس برسد.

چرا که تو عباس را می شناسی و از تردی و نازکی دلش با خبری.

می دانی که تمام صلابت و استواری و دلیری او ، در مقابل دشمن است.

و می دانی که دلش در پیش دوست ،تاب کمترین لرزشی را ندارد.

پس او نباید از تشنگی بچه ها با خبر شود.

او علمدار لشگر است. و پشت و پناه برادر...

او اگر دلش بلرزد طنین زلزله در کائنات می پیچد.

او اگر از تشنگی بچه های حسین باخبر شود ، آنی طاقت نمی آورد ،

خود را به آب و آتش می زند تا ریشه ی عطش را در جهان بخشکاند.

او تاب دیدن اشک بچه ها را ندارد.

او در مقابل گریه های رقیه دوام نمی آورد.

لزومی ندارد که سکینه از او چیزی بخواهد.او خواستنش را از نگاه سکینه در می یابد.

او کسی نیست که بتواند در مقابل نگاه سکینه بی تفاوت بماند.

سکینه فقط کافی ست که لب به خواستن آب، تر کند؛ او تمام دریاهای عالم را به پایش میریزد.

اما خدا چه صبر و طاقتی به این سکینه داده است دلش را دو پاره کرده است .

نیمش را با پدر به میدان فرستاده است و نیم دیگر را در زیر پای کودکان پهن کرده است.

ولی مگر چقدر میشود به تسلای کودک نشست؟

سخن هرچقدر هم شیرین برای کودک تشنه ، آب نمی شود.

این دل سکینه است که در سخن گفتن با کودکان ، آب می شود.

نه، نه ، نه... عباس نباید لب های به خشکی نشسته ی سکینه را ببیند.

نگاه عباس نباید با نگاه سکینه تلاقی کند.

عباس جانش را بر سر این نگاه می گذارد و روحش را به پای این نگاه میریزد.

و بی عباس؟.........

نه...نه...نه... زندگی بدون اب ممکن تر است تا بدون عباس.

عباس دل آرام عرصه ی زندگی است.

آرام جان برادراست.

حیات بدون عباس بی معناست.

نه نه نه عباس نباید از تشنگی بچه ها با خبر شود.

این تنها راز عالم هستی است که باید از او مخفی بماند.

اما مگر او با گفتن و شنیدن خبردار میشود؟

دل او آیینه ی آفرینش است و ایینه تصویر خویش را انتخاب نمی کند.

مگر نه وقتی تو از دلت گذشت که: (( چه علمدار خوبی دارد برادرم!))

از میان زمزمه های او با خودش شنیدی که: (( چه مولای خوبی دارم من!))

مگر نه وقتی تو از دلت گذشت که: (( چه برادر خوبی دارد برادرم!))

شنیدی که: (( من نه برادر، که خدمتگزار حسینم،و زندگی ام در بندگی حسین معنا می شود.))

آری، دل عباس به آسمان آبی و بی ابر می ماند.

پرواز هیچ پرنده ی خیالی در نظرگاه دلش مخفی نمی ماند.

چگونه می توان رازی به این عظمت را از عباس مخفی کرد؟

همیشه ی خدا انگار نبض عباس با عطش حسین می زده است!

انگار پیش از ان که لب و دهان حسین، تشنگی را احساس کند ، قلب عباس از ان خبر می داده است.

اکنون که روز تشنگی است ،

چگونه ممکن است او از عطش حسین و بچه های جبهه ی حسین بی خبر بماند؟

بی خبر نمی ماند!!! بی خبر نمانده است!!!

همین خبر است که او را از صبح مثل مرغ سر کنده کرده است.

همین خبر است که او را میان خیمه و میدان، هاجروار به سعی و هروله واداشته است.

او معدن و سرچشمه ی ادب است.

او کسی نیست که با سماجت از امام چیزی طلب کند.

او کسی است که به احتمال پاسخ منفی از اصل مطلب می گذرد.

اما این خواهش، این طلب،این تقاضا، خواسته ای متفاوت بوده است.

این خود او بوده است که میان دو سوی دلش در تعارض مانده بوده است.

با خود عجب کلنجار سختی داشته است عباس.

میان دو خواسته، میان دو عشق ، میان دو ایثار هرم عطش بچه ها ،

او را از کنار خیمه کنده است و به محضر امام کشانده است تااز او رخصت بگیرد

و برای آوردن آب دل به دریای دشمن بزند.

اما به آنجا که رسیده است و تنهایی امام را در مقابل این سپاه عظیم دیده است ،

طاقت نیاورده است و تقاضای خویش را فروخورده و بازگشته است!

بار دیگر وقتی کودکان را دیده است که پیراهن های خود را بالا زده اند

و شکم به رطوبت جای مشک پیشین سپرده اند،تا هرم تشنگی را فرو بنشانند،

بار دیگر وقتی... هر بار از خیمه به قصد طرح تقاضای خویش با امام گریخته است وبه آنجا که رسیده است ،

فلسفه ی حیات خویش را به یاد اورده است.

و به بهانه ی زیستن خویش نگریسته است و در آینه ی هستی خویش نگاه کرده است

و دیده است که همه ی عمرش را برای  همین امروز زندگی کرده است؛

برای دفاع از حسین پا به این جهان گذاشته است و برای علمداری او رنج این هبوط را پذیرا گشته است.

او لحظه های همه ی عمر خویش را تا رسیدن امروز شمرده است

و امروز چگونه می تواند لحظاتی را بی حسین سپری کند ، حتی به قصد آوردن اب، برای بچه های حسین!

اما درا ین سعی آخر میان خیمه و میدان کاری شده است که دل او را یکدله کرده است.

سکینه، سکینه،سکینه

اینجا همان جاست که جاده های محبت به هم می رسد .

عشق های مختلف به هم گره می خورد و یکی می شود.

عشق او به حسین و عشق او به بچه ها در سکینه با هم تلاقی می کند.

عشق او به حسین و عشق حسین به بچه ها در سکینه به هم می رسند.

اینجا همان جاست که او در مقابل حسین و بچه ها یکجا زانو می زند.

این سکینه همان طور سینایی است که حضور حسین در آن به تجلی می نشیند.

این سکینه مرز مشترک میان حسین و بچه هاست.

و لزومی ندارد که سکینه به عباس ، حرفی زده باشد.

لزومی ندارد که سکینه از عباس آب خواسته باشد.

چه بسا که او را از رفتن به دنبال آب منع کرده باشد.

لزومی ندارد که نگاهش را به نگاه عباس دوخته باشد تا عباس خواستن را از چشم های او بخواند.

همین قدر کافیست که او پیش روی عباس ایستاده باشد،

مژگان سیاهش را حایل چشم هایش کرده باشد و نگاهش را به زمین دوخته باشد.

همین برای عباس کافیست تا زمین و زمان را به هم بریزد و جهان را اب کند.

اگر سکینه بگوید: آب، هستی عباس آب می شود پیش پای سکینه.

نه... سکینه لب به گفتن آب تر نکرده است .

فقط شاید گفته باشد: عمو... یا نگفته باشد.

چه گذشته است میان سکینه و عباس که عباس ادب ، عباس معرفت، عباس خضوع،

پیش روی امام ایستاده است و گفته است: ((آقا تابم تمام شده است!!!))

و آقا رخصت داده است...  

خوب اگر آقا رخصت داده است پس چرا نمی روی عباس؟

اینجا حول و حوش خیمه ی زینب چه می کنی؟

عمر من! عباس!!! تو را به این جان نیم سوخته چه کار؟ آمده ای که داغ مرا تازه کنی؟

آمده ای که دلم را بسوزانی؟ جانم را به آتش بکشی؟

تو خود جان منی عباس! برو  واحتضار مرا اینقدر طولانی نکن.

رخصت از من چه می طلبی عباس؟

تو کجا دیده ای که من نه بالای حرف حسین، که همطراز حرف حسین، حرفی گفته باشم؟

تو کجا دیده ای که دلم غیر از حسین به امام دیگری اقتدا کند؟

تو کجا دیده ای که من به سجاده ای غیر خاک پای حسین نماز بگذارم؟

آمده ای که معرفت را به تجلی بنشینی؟

ادب را کمال ببخشی؟ عشق را به برترین نقطه ی ظهور برسانی؟

چه نیازی عباس من؟ نشان ادب تو از دامان مادرت به یاد من مانده است.

وقتی که مادر خطابش کردیم؛ پیش پای ما نشست و زار زار گریه کرد

و گفت: مرا مادر خطاب نکنید. مادر شما فاطمه بوده است،

این کلام از دهان شما فقط برازنده ی مقام زهراست.

من خدمتگزار شمایم. کنیز شمایم.

عباس من!!! تو شیر ادب از سینه ی این مادر  خورده ای.

وقتی پدر او را به همسری برگزید، او ایستاده بود پشت در و به خانه در نمی آمد

تا از من، دختر بزرگ خانه رخصت بگیرد. و تا من به پیشواز او نرفتم او قدم به داخل خانه نگذاشت.

عباس من! تو خود معلم عشقی! امتحان چه را پس می دهی؟

جانم فدای ادبت عباس! عرفان، شاگرد معرفت توست و عشق در کلاس تو درس پس می دهد.

بارها گفته ام که خدا اگر از همه ی عالم و آدم همین یک عباس را می آفرید،

به مدال (( فتبارک الله احسن الخالقین)) ش می بالید.

اگر امده ای برای سخن گفتن ، پس چیزی بگو.

چرا مقابل من بر سکوی سکوت ایستاده ای و نگاهت را به خیمه ها دوخته ای؟

عباس من! این دل زینب اگر کوه هم باشد مثل پنبه در مقابل نگاه تو زده می شود،

آخر این نگاه تو نگاه نیست.قارعه است. قیامت است.

عالم شمع نگاه تو را پروانه می شود.

اما مگر چه مانده است که نگفته ای؟ شیواتر از چشم های تو چیست؟

بلیغ تر از نگاه تو کدام است؟ تو ماه آسمان را با نگاه، راه می بری.

سخن گفتن با نگاه که برای تو مشکل نیست.

و اصلا نگاه آن زمان به کار می آید که از دست و زبان کار بر نم اید.

برو عباس من که من بیش از این تاب نگاه تو را ندارم...  


اگر هنوز آفتاب در حجاب رو نخوندی

هنوزم فرصت هست...



حتی اگر دل چمدانت پر از من است باید بدون من سفرت را به سر کنی

 

با یک قدم شبی سفر آغاز می شود حتی اگر به دور جهانی سفر کنی

حتی اگر دل چمدانت پر از من است باید بدون من سفرت را به سر کنی


پل های شهر پشت سرت را نگاه کن جز من توان رد شدنت را کسی نداشت

لعنت به جاده ها که تو را دور می کنند برگرد تا هوای مرا تازه تر کنی


دنبال رد پای تو در رود جاری است صد سیب سرخ تا به تو ایمان بیاورند

مثل قطار می گذری، سوت می زنی...تا شهر را از آمدنت با خبر کنی


رفتی...به رسم عقربه ها ساده...ردشدی پاشید ساعت شنی ات خاک بر سرم

با یک قدم شبی سفر آغاز شد، برو حتی اگر به دور جهانی سفر کنی...!



سلام بر محرم


ای عشق سر بلند که بر نیزه می روی

از حلقه ی کمند تو لایمکن الفرار ...

قسم که خدای شلمچه خدای من هم هست


و زیارت عاشورا نذر میکنند که تو کمرنگ شوی در نفس هایم

و تو چه زیبا اجابت میکنی مصلحتشان را...

و من......

و من هنوزم درد میکشم

خادم ها اعلام آمادگی میکنند

اما من باید بنشینمو نگاهشان کنم 

تو میدانی من از جان شلمچه ات چه میخواهم

جوابش را فقط تو میدانی

و خودت هم خوب میدانی که اگر نیایم...


قسم

قسم که خدای شلمچه خدای من هم هست

باشد!

باشد...

من هم خدایی دارم

بگذار من درد بکشم

مثل همیشه

این روزها زیبایی لبخندت در کمرنگ بودنش است

من اما...

نه از تو می گذرم

و نه از غروب شلمچه ات!

«پرتقال خونی» اجرای سینمایی مانیفست لیبرالیسم جنسی است

فیلم جدید سیروس الوند با نام «پرتقال خونی» یک غافلگیری تمام‌عیار است

از کارگردان باسابقه‌ای که پس از چند سال دوباره به
سینما برگشته و آخرین تلاش سینماورزانه‌اش را به

مخاطبانش عرضه کرده است
.


الوند را با فیلم مهم و ارزشمند و تحسین‌برانگیز و خاطره‌انگیزی مثل «یک بار برای همیشه» می شناختیم

که مژده حضور و ظهور یک کارگردان خوش‌قریحه و اجتماعی‌ساز متعهد را با خود آورده بود.

اینک اما با دیدن «پرتقال خونی» تمام انتظارها با یک شوک وحشتناک روبرو و تمام امیدها برای دیدن یک فیلم

آبرومند به درک واصل شد

 پرتقال خونی حکایت مبهم و غرض‌ورزانه یک مجموعه خیانت جنسی است که در قامت مانیفستی

برای لیبرالیسم جنسی، تمام تلاش خود را برای بازنمایی مدافعانه فضای سرد و بی‌هویت

قشر تحت سیطره مدرنیته به انجام می‌رساند.

فیلم داستان تلخ و شیرین(!) جدایی یک زوج و ورود دختر جوان دیگری به این کارزار

و در ادامه آن پیوستن عنصری دیگری به این ماجراست تا پازل اباحه‌گری و بی‌اخلاقی کامل شود و

راه برای داستان‌سرایی ظاهری و در پس آن، ترویج لیبرالیسم جنسی فراهم گردد.

به نحوی که حتی آن ایده تکراری و بی‌مزه پایانی هم که مثلا دختر به آغوش خانواده باز می‌گردد

نیز نتیجه عکس می دهد و کمترین و کوچکترین تاثیری برنمی‌انگیزاند.

نمی‌شود شما کل فیلمتان بر یک و پایه و اساس و با یک رویکرد و شیوه پیش رود

و بعد در آخرین لحظه بخواهید تمام بار پیام‌های مثبت فیلمتان را بر سر فیلم و داستان و آدم‌هایش آوار کنید.

فیلم «پرتقال خونی» اجرای سینمایی مانیفست لیبرالیسم جنسی است

البته با سطحی نازل و شیوه‌ای مبتذل و کهنه و رسوا

که معلوم نیست چطور اجازه ساخت و نمایش پیدا کرده است.

http://serfandelavari.blogfa.com/post-10.aspx