هوابس ناجوانمردانه سرداست...

همین حالا

همین لحظه

همین الان که من این پست را می نویسم

و تو این پست را می خوانی

بی خیال از دنیا

چند نفر به کودکان سر راهی مان اضافه شد؟

هوا سرد است...

یکی دست این ها را بگیرد

مبادا در سرمای شب

کودکی را در سطل زباله پیدا کنند

مبادا...

مبادا کودکی مثل رزیتای من...

خدایا به فریادمون برس...

من کجای این قصه هستم ای خدا؟

راه درست و به من نشون بده...


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یاری،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

 

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وَش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است ...

 

مهدی اخوان ثالث


گنبد حرم ضریح علم راه کربلا/باور نمیکنم که تمامش تمام شد...


تو راست گفتی

 منم حاضرم مثل تو همه چیزمو بدم

همه ی دار و ندارم

فقط یک لحظه

یک نگاه

یک نگاه

یک نگاه

به ضریح آقا نگاه کنم

آقا خدا گواهه تشنمونه...



سخت است...

چه سخت است که دیگران را بشناسی اما سخت در کار خودت مانده باشی.

...


اللهم اشف کل مریض...

اندر احوالات نمایشگاه رسانه های دیجیتال

بسم رب الشهدا

گاه به منشور اهداف کلی نمایشگاه که بسیار بزرگ  بر سر در ورودی شبستان زده شده است می نگری

و گاه به اتفاقی که در این روزها افتاد فکر می کنی و میبینی که تفاوت از زمین تا آسمان است...

شاید مشکل از نگاه تو باشد که رنگ و بوی جامعه شناسانه به خود گرفته است و

هرجا که گذر می کنی ناخودآگاه نگاهت طور دیگری رفتارها را می بیند

و همه جا به دنبال علت و معلول می گردی

و چه فرصتی برایت مناسب تر از این است که

ده روز پشت صندلیت بنشینی و این رفتارها را از نظر بگذرانی؟

گاه آنقدر دلت می گیرد که نگاهت را از هرچه هست و نیست می گیری و آه می کشی...

اینجا مصلی

هرروز 9 صبح

بیشترین جمعیت مربوط به دختران و پسران راهنمایی ودبیرستانی ست

که با توجه به تمام آزادی های بی حد و اندازه ای که نوجوانان امروز دارند

و این از ظاهر و رفتارشان کاملا مشهود است وقتی وارد نمایشگاه می شوند

گویی که مدت ها در اسارت بوده اند که این طور افسار گسیخته رفتار می کنند

هیچ کدام حتی نیم نگاهی هم به غرفه ها نمی اندازند مگر اینکه غرفه داری نظر آنها را به خود جلب کند

و برای گذراندن اوقاتی خوش به غرفه ی آنها بروند

و کمترین فایده این این کار برایشان این باشد که لحظات خوش را بگذرانند

و بخت با انها یار باشد و شماره ای هم بگیرند!!!

گاهی حق را به آنها می دهی وقتی از بزرگانی الگو می گیرند که مثل اکثر این غرفه دارها

خود به هیچ ارزشی پای بند نیستند

پس از اینها چه انتظاری می توانی داشته باشی؟

نمایشگاه بیشتر به یک سالن مد شبیه شده بود

که ارزش در لباس جلف تر و آرایش زننده تر خلاصه  شده بود.

از همه ی این دردها می گذرم

درد من دیدن رفتارهای این بچه ها بود

این هایی که قرار است آینده سازان این کشور باشند

به این فکر می کردم که یک روزی قرار بر این بود که ما آینده ساز باشیم

آینده ی این ها این طور رقم خورد

پس وای به حال بچه های ما که اینده شان در دست این هاست

و اگر این ها به این نحو بخواهند آینده بسازند چه آینده ی سیاهی دارند بچه های ما!

خدایا آینده ی بچه هایمان را فقط و فقط به خودت می سپاریم

راستی چاره ی کار کجاست؟


تسلیم

ای جماعت...

تسلیم

دیگر نه از دل می نویسم

و نه از قدمهایی که در بین الحرمین ...

هميشه چاره "رابطه" نيست ، گاهى بايد به "فاصله" فرصت داد ...

عجب کار سختی ست

وقتی بخواهی بعد از ماهها سکوت حرفی بزنی

نمی شود که نمی شود

حرف ها همه رسوب کرده اند در گلویت

نه نمی شود

انگار این سکوت باز هم فرصتی می خواهد برای جولان دادن...


بسم الله...

من گرفتار سکوتی هستم

که گویا

قبل از هر فریادی لازم است...