خدای من!  گویا باز مرا خواندی که دلم یاد تو کرد

خدایا شکرت...

خدایا شکرت که دوباره به شهر پر از غبار ما نعمتت رو ارزونی داشتی

خدایا شکرت که ظاهر شهر سیاه ما دوباره سفید شد

خدایا شکرت که درختای سبز ما سفیدپوش شدن

خدایا شکرت که لبخند روی لبامون اومد و شادی به دلامون وقتی آسمون شهرمون برفی شد

خدایا شکرت بخاطر دستای یخ زده،بخاطر گونه های سرخ

خدایا شکرت به خاطر سقفی که روی سرمونه، به خاطر خونه های گرم

خدایا شکرت به خاطر یادآوری خاطرات شیرین بچگی مون

به خاطر یاد آوری چکمه های صورتی و دست کش های قرمزمون

به  خاطر شادی تعطیل شدن مدرسه هامون

خدایا شکرت به خاطر شادی بچه هایی که توی خیابون برف بازی می کنن

خدایا شکرت به خاطر این حس زیبایی پرستی که تو وجودمون قرار دادی تا با دیدن این همه زیبایی  لبخند بزنیم

راستی خدایا!

شکرت به خاطر مادر سجاده نشینی که به من دادی

شکرت به خاطر پدر مهربون و زحمتکشی که به من دادی

شکرت به خاطر دینی که دادی

شکرت به خاطر کربلایی که دادی

شکرت به خاطر عطشی که برای زیارت کربلا دادی

شکرت که آقایی به مهربونی امام زمان به ما دادی

شکرت به خاطر مادر مهربونی که به ما دادی

شکرت به خاطر عموی سقایی که همیشه سیرابمون می کنه

شکرت به خاطر عمه ی صبوری که دادی

خدایا شکرت به خاطر فرمانده ی عزیزی که به من دادی

شکرت به خاطر دوستای خوبی که به من دادی

به خاطر فاطمه ای که به من دادی

شکرت به خاطر همه ی استادای خوبی که به من دادی

خدایا شکرت به خاطر امام رئوفی که دادی

خدایا شکرت به خاطر رهبر عزیزی که دادی

خدایا شکرت به خاطر جونی که دادی تا در راهش فدا کنیم

خدایا شکرت به خاطر هرچی که دادی

و شکرت به خاطر هر چی که ندادی

که اگر دادی ذشکر گذارم و اگر ندادی راضیم به رضای تو

خدایا شکرت به خاطر ستار العیوب بودنت

به خاطرارحم الراحمین بودنت

به خاطر بخشنده بودنت

شکرت که راه توبه رو باز گذاشتی

شکرت که دوباره گذاشتی سرم و بذارم رو شونه های مهربونت و گریه کنم

چطور شکرت کنم خدای من؟

شکرت که انقدر دوستت دارم

شکرت که انقدر بهم نزدیکی

شکرت که انقدر مهربونی

شکرت که انقدر عزیزی

شکرت که انقدر کریمی

خدایا شکرت به خاطر اشکی که دادی

به خاطر سجاده ای که دادی

شکرت به خاطر شب

به خاطر سکوت

به خاطر تنهایی

شکرت که زبونی دادی تا شکر کنه

چشمی دادی که ببینه و شکر کنه

خدای من شکرت

هزار بار شکرت

اما خدای من، خدای مهربون و عزیز من

می خوام برای یه چیزی شکر کنم که با همه ی قبلی ها فرق داره

خدایا این خط رو با عشق و محبت و قدردانی و اشک و بغض و شوق می نویسم

خدایا شکرت به خاطر حاج حسینی که به من دادی...




خدای من!

·         گویا باز مرا خواندی که دلم یاد تو کرد

·         مسافرم!( خود) م را به تو می سپارم.تا بازگشت مراقبش باش.. تا همیشه!

·         نه اینکه می آیم تا به تو برسم،همین که می آیم به تو میرسم

·         لطفت بود ه مرا بازگرداند،لطفا مرا بازمگردان...ممنون

·         من با تو صحبت نمی کنم،زندگی می کنم...

·         به یاد خواب آلودگی صبح های دبستان،آنقدر صدایت می زنم تا بیدار شوم

                           

                                                             علی اکبر بقایی

 

به خدا گفتم: بیا جهان را قسمت کنیم!

آسمون مال من،ابراش مال تو

دریا مال من،موجش مال تو!

خورشید مال من،ماه مال تو...!

خدا خندید و گفت: تو بندگی کن،همه دنیا مال تو،منم مال تو...!

 

این گریه ها برای تو اصلا نیست!

این عشق، ماجرای تو اصلا نیست!

 

عشقت مجازی است و خدا حق است،

دل کعبه است، جای تو اصلا نیست!

 

عارف شدم، فرشته شدم رفتم،

دلتنگی ام برای تو اصلا نیست!

 

شکل سکوت های خودم شد شعر

چون صحبت صدای تو اصلا نیست!

 

دیدی چه خوب رفته ای از یادم!

در شعر رد پای تو اصلا نیست!

من یقین دارم که بهشتی شدند دستانت

* گفت: مادر که(( دست هایت کو؟))

پدرم خنده زد: (( نمی دانم))

مادرم گفت: ( ( پیش او هستند؟))

و شنید از پدر: (( چه می دانم.))

مادرم گفت: (( من یقین دارم که بهشتی شدند دستانت))

پدرم بغض کرد: (( اما زن!مانده ام در غم زمستانت))

مادرم گفت: (( دست هایت ما

من و مریم دو دست تو هستیم

پدرم خم شد و نشست و گریست

ما ولی بغض خویش نشکستیم))

رو به من کرد و مادرم پرسید:

(( پدرت را چگونه می بینی؟))

گفتم: (( او را دو بال بر شانه است

آه مادر نگو نمی بینی))

مادرم آمد و مرا بوسید

گفت: (( این راه و رسم جانبازی است))

گفتم: (( آری برای کشور ما

پدرم مایه ی سرافرازی است))



*نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

خدا کند که نبینم هوای تو ابریست
ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست
همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...

نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت
گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است


به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،
که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل
شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است


به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست
که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد
عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است

تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛
که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است



*خداوندا!

مرغ ناچیز و محبوس در قفس چشم به تو دوخته

و با لرزندان بال های ظریفش آماده ی حرکت به سوی توست.

اما نه برای اینکه از قفس تن پرواز کند و در جهان پهناور هستی بال و پر بگشاید .

نه زیرا زمین و آسمان با آن همه پهناوری جز قفس بزرگ تری برای این پرنده ی شیدا نیست .

او می خواهد آغوش بارگاه بی نهایتت را باز کنی و او را به سوی خود بخوانی.                                                      

                                                                                           شهید سعید هدی

صدامو میشنوی حاجی؟؟؟

بعد از مدت ها راهیش کردیم چند روز برود مرخصی...

ساکش را بسته بود.

آمد خداحافظی کند،فهمید ماموریت جدید به مان داده اند

نرفت... ماند ...

هرچه کردیم نتوانستیم برش گردانیم

حتی جنازه اش را...




حالا که تا دیار تو ما را نمیبرند

ما قلبمان شکست...

به خدا شکست!

پادگان حمید و اسفند جلوی پای زائرات که از شلمچه برمیگشتن...

انگار که قراره همیشه تشنه بمونیم!

من کیم؟

من کیم جامانده ای از راه دور...

دلخوشم به مشتی خاک که از دیار تو با خودم آوردم...

صدامو میشنوی؟؟؟

شلمچه یعنی بوی سیب و قتلگاه حاج حسین خرازی .



شلمچه...

این‌جا مقدّس است؛ مقدّس... مقدّس...

این‌جا سرزمینی است که زمانی آبستن جنگ بود؛ جنگی ناجوان‌مردانه و تحمیلی.

این‌جا زیارت‌گاه فرشته‌ها و ملائک است.

باید یواش یواش قدم برداری تا خوابِ شهدا را به‌هم نزنی.

باید نرم و آهسته راه بروی تا چینیِ نازکِ تنهایی‌شان ترک برندارد.

مواظب تاول‌ها باش که دهان باز نکنند.

این‌جا باید چراغ تکلیفت را روشن کنی.

ای‌کاش می‌شد به عمق این خاک کوچ کرد

تا راز‌های سر به مُهر و ناشنوده را دانست و فهمید.

می‌خواهم از برهوتِ حرف بگذرم و خلوتِ شهدا و بزمِ عارفانه‌شان را به‌هم بزنم .

چشم‌هایت را ببند و با من هم‌سفر شو.

این‌جا منتهی‌الیه غرب خرّم‌شهر است.

خوش آمدی!

اما با وضو!

اذنِ دخول بخوان!

باذن الله و باذن رسوله...

سلام به غروبِ غم انگیز و معنا دارِ شلمچه.

سلام به غروبِ خون‌بارِ شلمچه.

سلام بر شلمچه که از پاره‌های دل رهبر رنگین است.

ز پاره‌های دل من شلمچه رنگین است

سخن چو بلبل از آن عاشقانه می‌سازم

(( سلام بر شهدا و بدن‌های مطهّرشان

که هم‌دمی جز نسیم صحرا و پناهی جز مادرشان فاطمه الزهرا(س) ندارند.

امام خمینی(ره) ))

سلام بر حاج ابراهیم همت که

سیّد ابراهیم جبودی فرمانده‌ی لشگر هفت پیاده ابرهه

را زمین‌گیر کرد.

سلام به حاج حسین خرازی که

در برابر جنود کفر که در راس آن ماهر عبدالرشید بود، ایستاد.

شلمچه یعنی قطعه‌ای از بهشت.

شلمچه یعنی بوی سیب و قتلگاه حاج حسین خرازی .

 حاج حسینی که ثابت کرد یک دست هم صدا دارد.

شلمچه یعنی شدیدترین ضدحمله‌ها؛

از هشت صبح، تا پنج بعداز ظهر یک‌ریز و پی‌در‌پی بی‌وقفه و بدون مهلت.

شلمچه یعنی حاج احمد متوسلیان جاویدالاثر نه، مفقودالاثر...

یعنی زخمی شدن صدها پرستو.

شلمچه یعنی عملیات بیت‌المقدس...

یعنی کربلای 5 در دی ماه 1365.

شلمچه یعنی سید صمد حسینی که بعد از سیزده سال سرش سالم پیدا شد.

شلمچه یعنی: سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

یعنی دشمنِ متکی به سلاح و ما متکی به ایمان.

شلمچه یعنی پله پله تا خدا.

شلمچه یعنی پا به پای مرگ و شانه به شانه‌ی عزرائیل.

شلمچه یعنی جان را کف دست نهادن و تقدیم دوست کردن.

شلمچه یعنی معبر تا کربلا.

شلمچه یعنی گریه‌ی صاحب الزمان و پرپر شدن گل‌های آفتاب گردان.

شلمچه یعنی ذبح شدن نازدانه‌های پسر فاطمه

و تشییع جنازه‌ی خورشیدها و ستاره‌ها یعنی دو نیم شدنِ فرق ماه.

شلمچه یعنی یک قدم تا خدا.

شلمچه یعنی شلمچه.

شلمچه تعریف کردنی نیست؛ باید بودی و میدیدی.

می‌دیدی چگونه پرستوها و کبوترها بی‌سر می‌رقصیدند.

شلمچه یعنی! نه نگویم بهتر است. ای کاش شلمچه خودش، خودش را معرفی می‌کرد.

 

دوستی با شهدا برای من شبیه این جاده ست...






× دوستی با شهدا برای من شبیه این جاده ست...

× فرمانده! تو توی این جاده برای من شبیه یکی از این درختایی...

× دل خیلی تنگه ، چند روز تا اسفند مونده؟

× ..............

× بگذار همچنان درگیر سکوت باشم.

× ای شلمچه!

حالا که تا دیار تو ما را نمیبرند

ما قلبمان شکست....

× چقدر حرف نگفته...

× قلم اظهار عجز می کنه

× حاج حسین خودت خوب میدونی

× حاجی: حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد: پس آرومم

به مناسیت نه دی یاد می کنیم از شهدای اغتشاشات

انا لله و انا الیه راجعون

انا لله و انا الیه راجعون

درگذشت نابهنگام 

جناب آقای دکتر عبداللهی استاد جامعه شناسی

دانشگاه علامه طباطبایی  همه ما را متأثر و متألم ساخت.

این ضایعه را به خانواده محترم ایشان و جامعه علمی

تسلیت می گویم.

از خداوند رحمان برایش آرامش و آمرزش

و برای بازماندگان شکیبایی آرزو می کنیم