حول حالنا الی احسن الحال..


سائل و سینه زن و سیب،سحر سوره ی فجر

سوز دل بهر عزای تو دمادم داریم

هفت سین کرمت جور همیشه آقا

ما فقط یک سفر کرب و بلا کم داریم...


تو انتظار پوسیدم

...

کاش فرمانده وقتی هم برای دل ما داشت!

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود...

نیمه اول تموم شد و خادما پیام دادن که:

سفره ی ما رو هم جمع کردن...

منم میگم که خوش به حالتون که حداقل سر سفره نشسته بودید...

ما چی بگیم؟

مایی که گدای پشت در بودیم و به امید یه درصد قول فرمانده نفس میکشیدیم

که شاید در و برامون باز کنن

اما در باز نشد

فرمانده هم داره امشب میره

با بچه های دور دوم

ما هنوزم پشت دریم

بی امید که میمیریم

امیدی که خودمون هم ازش ناامیدیم

خودم خوب میدونم

حتما گدای خوبی نبودم

حتما...

بچه های حمید اینو خوب میشناسن:

چقدر این ثانیه ها نامردند

گفته بودند که برمیگردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها میگردند

وای این ثانیه های نامرد

چه بلایی به سرم آوردند...

هیچی برام نمونده حاجی

هیچی...

به جز آژانس شیشه ای

هرکی میره شلمچه زنگ میزنه


سهم من از شلمچه ی تو همین بود...


" استغفرلله ربی و اتوب  الیه "

پس از گذر از این کوچه ها و دالان های توبه و جدایی و نه خواهی

باز هم خود را چنان سر در گم می بینم که دیگر از بودنم نیز توبه می کنم!

گویا باید از عادت توبه نیز توبه کنم.........

حتی ازاین دلتنگی های پیاپی هم!

و از این داغ مانده بر پیشانی وجودم!

               نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت

همه ی سرزمین بودنم پالامال چنین لاله هایی شده است

لاله هایی که داغ است

داغ داغ داغ!

آنقدر که هر کدامشان آدمی را با عالمی آتش میزند........

و باور کنید که نمیدانم از چه مانده است که دیگر توبه کنم و نکرده ام!

استغفرلله از این ماندن، از این بودن!

" محمدحامد پورجعفری"

سکوت و دیگر هیچ نمیگویم که این بزرگترین اعتراض دلم است به تو .....




پروردگارا!

من به هر خيري که تو به سويم فرستي محتاجم...







نداري جرات فرياد...

                                    خودت را در قفس گم کن

                                                 دليلش را کسي پرسيد...

                                           بگو مشتاق تنهائي






از درد سخن گفتن و از درد شنيدن

با مردم بي درد نداني که چه درد است!!!                                                        

شهادتت مبارک...

یک قدم پیش تر بیا

خیالم تا تو

تا آسمان

تا گرمای نفس هات بر ابرها

قد نمی کشد

گم می شوم آخر

میام این همه خاکستر خیال

یک قدم پیش تر بیا

دستم را بگیر

تا ابرها

تا آسمان

تا خانه ات ببر!

 


پيرمردي آمد و سراغ حاج حسين را از من گرفت.

گفتم: داخل سنگر منتظر باش، آمد خبرت مي‌كنم!

ساعتي بعد، توي محوطه بودم كه ديدم حاج حسين آمد.

همين كه خواستم بروم به پيرمرد خبر بدهم، ديدم خودش زودتر خبر شده و از سنگر دويد بيرون.

بچه‌ها جمع شده بودند دور ماشين حاجي. رفتم دست پيرمرد را گرفتم و بردم طرف ماشين.

گفتم: بيا پدرجان؛ اين هم حاج حسين!

پرسيد: چي صداش کنم؟


خنديدم: هر چي دلت مي‌خواد!

سرش را تكان داد و رفت. ايستادم به تماشا.

حاج حسين داشت با راننده‌اش حرف مي‌زد كه پيرمرد دست گذاشت روي شانه‌اش.

حاجي برگشت طرفش. همديگر را بغل کردند.

پيرمرد بلند شد براي بوسيدن پيشاني حاجي كه صداي سوت خمپاره آمد.

همه خوابيديم روي زمين. خمپاره افتاد همان نزديكي و منفجر شد.

يكي دو دقيقه بعد، وقتي از زمين بلند شديم، ديديم همه سالم هستند غير از حاجي و راننده‌اش.




حاج حسين و راننده‌اش هر دو تركش خورده بودند و هر دو هم از گلو مجروح شده بودند.

همين طور خون فواره مي‌زد و سر و سينه‌شان را سرخ مي‌كرد.

هجوم برديم براي بستن حاجي و كمك به بند آمدن خون‌ريزي.

حاجي اما اجازه نداد. تند تند با سر و دست اشاره مي‌كرد به راننده‌اش و مي‌گفت: اول اون؛ اول اون!

يكي دو تا از بچه‌ها بلند شدند رفتند سراغ راننده.

لب‌هاي حاجي مي‌جنبيد: اون زن و بچه داره؛ امانته دست من..

بي هوش شد و بعد از آن من ديگر نديدمش. حسين پرواز كرد.


 

من

در خاک تو را می جویم

اما تو

بر بامی از ابرها

خیره به من

به سرگردانی ام

به جستجوی بیهوده ام می نگری

من

در خاک تو را می جویم

اما تو

خنکای سایه ی خود را

از بام ابرها

بر من می باری

من

در خاک تو را می جویم

اما تو...

 


اسفند آمده و هررروز بیشتر می سوزم

همه آمده اند

یکی در کرخه و یکی در محمود وند

یکی در غروب شلمچه و من...

باز هم شب شهادتت رسید

و من به تمام غروب هایی فکر می کنم که در شب شهادتت بر خاکت پا گذاشتم

بر خاکی که لحظه ای بوییدنش حسرت ثانیه هایم شده

من می سوزم

و به قول فرمانده سوختن هم قشنگ است

من در تب تو می سوزم

در تب جاماندن می سوزم

من از غروب های این شهر خسته ام

از آدم های بی محبت و سرد این شهر خسته ام

از غبار این شهر نفسم می گیرد

من فقط ذره ای هوا می خواستم

ذره ای هوا در خاک تو

نمیدانم

از تو بخواهم به خوابش بروی و به او بگویی

یا از او بخواهم از تو بخواهد

که نگذار جابمانم...

شهادتت مبارک دوست من...



 

برایم دست تکان بده

هرجا که هستی برایم دست تکان بده

من از تنهایی

بر این زمین تلخ

می ترسم

با من قدم بزن

بالای هر بلندبالایی که هستی

با من قدم بزن

من از تنهایی

بر این زمین پر از سرب و خاکستر

می ترسم

هرجا که هستی

بالای هر بلند بالایی

تنها

با من قدم بزن

برایم دست تکان بده

به حتم

تنهایی از من می گریزد

 


چه کنم با دلتنگی؟

من در خاک تو را می جویم

اما تو

بر بامی از ابرها

خیره به من

به سرگردانی ام

به جستجوی بیهوده ام مینگری

من

در خاک تو را می جویم

اما تو

خنکای سایه ی خود را

از بام ابرها

بر من می باری

من

در خاک تو را می جویم

اما تو...



نشسته بود.

زانوهایش را گرفته بود توی بغلش.

هیچ‌وقت این‌طوری ندیده بودمش؛ ناراحت بودم.

دلم می‌خواست مثلِ همیشه باشد. وقتی می‌دیدیمش غصّه‌هامان از یادمان می‌رفت.

گفتم: چه‌قدر مظلوم شده‌ای حاجی...

سرش را برگرداند. فقط لب‌خند زد...

هلی‌کوپترهای عراق می‌آیند، آتش می‌ریزند، می‌روند.

حاجی دارد با دوربین آن‌طرفِ خاک‌ریز را نگاه می‌کند. یک راکت می‌خورد یک متری‌اش.

بچّه‌ها می‌ریزند رویش. همه با هم قِل می‌خورند، می‌آیند پایینِ خاک‌ریز.

- این چه کاریه؟ چرا هم‌چین می‌کنید؟ شماها برید به فکرِ خودتون باشید.

سرهامان را پایین انداختیم. نمی‌دانیم از چه، اما خجالت کشیدیم.

چند تا خمپاره به ردیف منفجر می‌شوند. آخری خیلی نزدیکِ ما است.

بچّه‌ها نمی‌خوابند روی زمین. حاجی را هُل می‌دهند.

می‌خوابند رویش...

ترکشِ توپ خورده به گلوشان؛ خودش و راننده اش.

خون‌ریزی‌اش شدید شده. نمی‌گذارد زخمش را ببندم.

می گوید: اوّل اون!

راننده‌اش را می‌گوید.

با خودش حرف می‌زند : اون زن و بچّه داره. امانته دستِ من...

بی‌هوش می‌شود.

نصفه شب، چشم چشم را نمی‌دید. سوار تانک، وسط دشت.

کنار بُرجک نشسته بودم. دیدم یکی پیاده می‌آید.

به تانک‌ها نزدیک می‌شد، دور می‌شد.

سمتِ ما هم آمد. دستش را دورِ پایم حلقه کرد. پایم را بوسید.

گفت: به خدا سپردم‌تون...

گفتم : حاج حسین؟

گفت: هیس! اسم نیار
________________________________________
حاج حسین!

ببین! ارمیا داره از دل‌تنگی...


آبجی جان؛عمار کوچک

ادرستو برام بذار شمارت پاک شده



همین طوری...

 
وقتی کسی برای نداشته هایت بهانه میگیرد ،

بهتر است او را هم نداشته باشی
 تا به نداشته هایت اضافه شود ... !