آن قدر پرسه در این میکده من خواهم زد...

در عملیات بدر رادیو عراق قرار داد که :
(( به طرف ما بیایید،(حضرت امام) خمینی،شمارا نمی خواهد،اصلا خمینی حرام است.
هم (خم) دارد و هم (می) دارد و هم (نی) و این هرسه در اسلام حرام است.
( حرم درمانی) در همین رابطه به وجود آمد:
در سر کوی ولایت گر گدایم خوانی
این گدایی ندهم من به دو صد سلطانی
خم بود با می و نی نام قشنگ تو و من
می کنم میکده ی نام تو را دربانی
آن قدر پرسه در این میکده من خواهم زد
تا به ولگردی کوی تو شوم قربانی
آن قدر در عجب از معجزه ی کار توام
شهره ی دهر شدم عاقبت از حیرانی
شد جدا از ید بیضای تو حق و باطل
خط و راه تو بود،چوب خط میزانی
شب آدینه به دیدار تو من می آیم
تا کنم چاره ی این دل به حرم درمانی...
![]()
قبول که امام عشق یک رهبر کاریزماتیک بود
اما محکوم میکنیم تمام کسانی را که
از بی خبری و جهل، امام ما را تنها بخاطر ویِژگی های برتر شخصیتش پیروز انقلاب میدانند.
امام مهربان ما ترکیبی بود از ایمان و عشق،
مهربانی و تمام ویژگی های مثبت شخصیتی که تمام اینها با هم او را یک رهبر کاریزماتیک ساخته بود
ما بعد از گذشت سالها هنوز هم اماممان را دارای مشروعیت میدانیم
و عامل اصلی مشروعیت او را همان بارزترین ویژگی او یعنی ایمان راسخ و محکم او به الله میدانیم.
وقتی که به عکسش نگاه میکنم وجودم پر از مهر او میشود
درست مثل همان حسی که به آقا و مولای این روزهایمان دارم...
غم برادری چون تو پشت حسین را می شکند.
شهادت حضرت علی اصغر...
سلام بر روی خداوند، بر وجه الله...

علم ها را برپا می کنیم.آب و جارو، آماده کردن ظرف ها برای ده شب عزاداری...
چند روز مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که هر ساله از شب اول اجرا میشود.
مشکل هم درست از همین نقطه آغاز میشود.از همین لحظه ی انتخاب نقش.
شمشیر و کلاهخودو لباس سبزها را میریزند این طرف.لباس و ادوات قرمزها را هم آن طرف.
منتظر انتخاب...
در تعزیه ی کربلا سیاهی لشگر یا نقش های میانی اصلا وجود ندارد.
فقط دوجورنقش:شبیه حسین و شبیه یزید.اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی...
یک دایره هست آن وسط:همه هم ایستاده اند به تماشا، دور تا دور.
در تعزیه همه چیز شفاف میشود.پشت صحنه ای نیست .پشت سبزها هم نمیشود قایم شد.
وقتی دلت،وقتی لباس روحت قرمز است،نورافکن ها که کاربیفتد،همه می بینند چه کاره هستی!
درهمه ی تاریخ آدم های مثل ما زیرآبی رفتند،آن پشت و پستوها قایم شدند.
جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند تا هم از این ور بخورند هم از آن ور.
بعد یک دفعه یک بیابان بی آب و علف پیدا شد.که معادلات همه را ریخت به هم.
جای قایم شدن نداشت.
حالا انگار کن مثل زهیر هی راه قافله ات را کج کنی و از بیراهه ها بروی تا به کاروان امام حسین ع برخوردنکنی.
بالاخره چی؟بیابان مگر چقدر جای فرار دارد؟
بالاخره میفرستند دنبالت: زهیر!تصمیم ات رابگیر...
انگار کن بروی لای سپاه یزید و توی خیمه ها قایم شوی.صدایت می کنند:
(( حر!تصمیم ات را بگیر...))
بدتر از همه آن شب که چراغ ها را خاموش میکنند و در دل تاریکی می گویند:
این شب و این بیابان،تصمیم ات را بگیر...
عاشورا اگر این تصمیم ات را بگیر را نداشت،خیلی خوب بود.
هرچقدر که می خواستند ما گریه میکردیم و به سر و سینه میزدیم.ضجه و فغان و اندوه ...
ولی موضوع این است که از همان صبح عاشورا که خورشید درمی آید،همه ذرات دور و برآدم داد میزنند:
تصمیم ات را بگیر...
حالا انگار کنیم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چیز را سبز برداشتیم و ایستادیم این طرف.
چی صدایمان کنند؟شبیه حسین؟
اصل گرفتاری،اصل دروغ همین جاست.
کجای جان ما شبیه حسین است ؟ وقتی که رنگ روح ما قرمز است حالاحتی نیمه قرمز...گیریم لباس سبز بپوشیم
نورافکن ها ما را لو خواهند داد.
در زیارتنامه نوشته:حسین ع صورت خداوند است وجه الله.چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است؟
کریم هستیم یا رحیم یا علیم یا دست کم کم اش رئوف بالعباد؟
ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم؟
این است که هرسال این وقت،آخر ذی الحجه همه مینشینیم و عزا میگیریم چه کنیم.
دور تا دور صحنه ی دایره ای می نشینیم و خیره به لباس ها گریه می کنیم.
تا کی؟تا هلال ماه محرم درمی آید.یعد یکهو چیزی یادمان می اید یا شایدیادمان می آورند.
به ما می گویند:عشق هم خیلی کارها می کند،این را یادتان رفته؟
به ما می گویند:عشق،آدم را شبیه معشوق می کند ، پارسال که بهتان گفتیم.
به ما می گویند:محیت آخرآخرش به سنخیت میرسد،به شباهت.
به ما می گویند:خدا نقاشی اش خیلی خوب است .رنگ روحتان را عوض می کند.
یکهو همه چیز یادمان می آید.همان طعم پارسالی می آید زیر زبانمان.
گر می گیریم ،همان جور که از عشق گر می گیرند .
لباس های سبز را میپوشیم.میرویم روی صحنه و داد میزنیم : سلام بر روی خداوند بر وجه الله...

1- خدایا!
یاری ام ده تا بردرگاه رفیع تو خاک باشم،پیش از از آن روز که ناگزیر خاک شوم
و به یمن همین خاکساری ، مصالح دیگران را بر منافع خود مقدم بشمارم.
دستگیرم شو تاچنان خالصانه عمل کنم و بی ریا که در اصل وجودم بهتر از آن باشم که مردم می پندارند.
پس مرا نیتی پاک عطا کن تااز کاستی هایم آگاه باشم
و تحسین و تمجید این و آن مرا به سراشیبی غرور کشاند
تا از جبران خطاها باز نمانم...
2- دو تا از شهدای بالای وبلاگ تغییر کردن،
عکس کنار شهید محمدسلیمانی :آقا مصطفی ابراهیمی مجد
و عکس دیگه که تغییر کرده عکس آقا مصطفی عسگری .
3- دعا کنید برای آرامش دوست عزیزی که در بهار زندگیش،درست زمانی که با همسفر زندگیش
منتظر پسری به نام مهدی بودن ، همسفرش در یک تصادف فوت کرد و رفیق نیمه راه شد!
دعا کنید برای ارامش دوستم،برای محکم بودنش، برای دختری که باید هم مادر باشه و هم پدر!
یاد این شعر می افتم:
اینک این منم...
زنی تنها!
در آستانه ی فصلی سرد...
4- این روزها خواندن این کتاب ها را از دست ندهید:
آفتاب در حجاب،ساقی آب و ادب ،پدر عشق و پسر ، از دیار حبیب: نوشته ی سید مهدی شجاعی
5- التماس دعا...
روزهایم محتاجند

خدایا!
یاری ام ده تا تو را در خویشتن جست و جو کنم
تا به عمق اقیانوس هستی برسم
و در یگانگی غرق شوم.
دستگیرم شو تا بیهوده در دوردست ها پی تو نگردم
که همیشه در بر منی و این منم که گاه از تو دورم.
دستگیرم شو که یک نظر بر من افکندی و سوختم
بر جان سوخته ی خود مرهم بنه
و این غرق شده ی خود را دریاب.
پس مرا آرامش و قراری عطا کن تا یافته را نجویم
و در پی آنچه دارم،با پای شکسته نپویم
و به این یقین برسم که از روز ازل تا شام ابد
هرگز از من جدا نبوده و نیستی...
1- از همین الان صدای روضه ی حضرت عباس ...
مرا به سخت جانی خود این گمان نبود
2- آرام میشوم
نگاهت که میکنم
همان دم که یادت می کنم
وقت خواندنت به زیر لب
هنگام خنده ات...
حاج حسین!
روزهایم محتاجند
به خدا محتاجند
محتاج شیرینی لبخندت...
3- بنویس شهید و بعد برو به سر سطر
همان جا که نخل هایش بدون سر ، نماز می گذارند
و بیدهای مجنونش به سمت شرجی افق در اهتزازند
از این سطر به آن سطر
از این خط به آن خط
از این خاکریز به آن خاکریز
حالا دیگر این همه شهید را کلمه ها تشییع می کنند
اصلا این خط آخر ندارد
بدون معطلی
به جای نقطه اشک هایت را بگذار و برو...

با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟