شهادت حضرت علی اصغر...
تا تو سجاد را در بسترش
بخوابانی و تیمارش کنی، امام به پشت خیام رسیده است و تو را باز فرا می خواند:
- خواهرم!
دلم برای علی کوچکم می تپد ، کاش بیاوریش تایک بار دیگر ببینمش و...
هم با این کوچکترین علقه هم وداع کنم.
با
شنیدن این کلام در درونت با همه ی وجود فریاد می کشی که: نه!!!
اما
به چشم های شیرین برادر نگاه می کنی و می گویی: چشم.
کودک
شش ماهه را گرم در آغوشت می فشری. سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غرق بوسه
می کنی و او را چون قلب ازدرون سینه در می آوری و به دست های امام می سپاری.
امام
او را تا مقابل صورت خویش بالا می آورد، چشم در چشم های بی رمق او می دوزد و بر لب
های به خشکی نشسته اش بوسه می زند.
پیش
از آنکه او را به دست های بی تاب تو بازپس دهد، دوباره نگاهش می کند، جلو می
آورد،عقب می برد و ملکوت چهره اش را سیاحت می کند.
اکنون
باید او را به دست تو بسپارد و تو او را به سرعت به خیمه برگردانی که مبادا آفتاب
سوزنده ی نیم روز گونه های لطیفش را بیازارد.
اما
ناگهان میان دست های تو و بازوان حسین،میان دو دهلیز قلب هستی،میان سر و بدن لطیف
علی اصغر،تیری سه شعبه فاصله می اندازد و خون کودک شش ماهه را به صورت آفرینش می
پاشد.
نه
فقط هرمله بن کاهل اسدی
که
تیر را رها کرده است ، بلکه تمام لشگر دشمن ، چشم انتظار ایستاده است تا شکستن تو
و برادرت را تماشا کند و ضعف و سستی و تسلیم را در چهره تان ببیند.
امام
با صلابت و شکوهی بی نظیر دست به زیر خون علی اصغر می برد، خون ها را در مشت
میگیرد و به آسمان می پاشد.
کلام
امام انگارآرامشی آسمانی را بر زمین نازل می کند:
-
نگاه خدا، چقدر تحمل این ماجرا را آسان می کند.
این دشمن است که در هم می شکند و این
تویی که جان دوباره می گیری و این ملائکه اند که فوج فوج از آسمان فرود می آیند و
بال هایشان را به تقدس این خون زینت می بخشند، آنچنان که وقتی نگاه می کنی یک قطره
از خون را بر زمین، چکیده نمی بینی.
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۱۶ ب.ظ توسط ارمیا
|
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟