چشم هایت را به روی زمین ببند... تا عازم آسمان شوی...

رفتیم و هوایی شدیم... غروب دوکوهه دلمان را ربود و خاک معطر فکه عقلمان را...

کوله های دل بستگی مان میان سیم های خاردار هویزه جا ماند و روحمان راهی معراج شد...

فریاد زدند: نروید ،منطقه پاکسازی نیست !دلمان رفت و از تعلق ها پاکیزه گشتیم و آشنای سید که می گفت : بگذار عاقلان تو را به ماندن بخوانند . راحلان ، طریق عشق می رانند. رفتیم و مجنون شدیم و آواره ی خاکریزهای طلائیه، سرگشته ی نخل های بی سر فتح المبین. به سه راهی شهادت رسیدیم: خدا بود و آسمان بود و نور...

خدا را برگزیدیم و دل کنده شدیم، نشستیم روی خاک های غریب شلمچه. با مشق عشق حسین(ع) دیوانه ی کربلا شدیم...

دستمان به بارگاه شش گوشه اش نرسید. با اشک هامان بر ضریح طلایی اش حلقه ای و بر دست های علمدارش بوسه  زدیم.

کبوتر دل بی قرار شد  تشنه ی وصال بود ، راهی کربلایش نمودیم و بی دل شدیم و در وادی انتظار ماندیم.

رفتیم و هوایی شدیم... برگشتیم با همه ی سوغاتمان: بی دلیمان! برگشتیم و گرفتار شدیم. ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم. بی دلیمان به دادمان رسید:

ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلوده است.

عده ای غفلت کردیم و بیمار شدیم . عده ای ماندیم و بی تاب شدیم!

باز صبح کاذب، چلچراغ وسوسه فرایمان گرفت تا غروب دوکوهه را از چشم هایمان برباید.

دل ندا داد:

 ظلمتی بیش نیست، به آسمان خیره شوید!

افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان!

سرهامان رو به آسمان بود وسوسه های غرور و تکبر به ستایش مان نشستند که عطر خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل:

رو به خاک کنید... دریغا که سنگفرش های مرمرین تجمل چشم های ظاهر بین مان را خیره کرد. سنگفرش ها آیینه ای شدند . عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک!

رفتیم و هوایی شدیم...

برگشتیم و دریغا!

 دریغا که اندکی هوایی ماندیم !

 و سکوت، هم صحبت مان شد...

 و خاک، همدم نگاهمان...

 اشک، محرم رازمان ...

 انتظار، مرهم زخم هایمان...

دیوانگی ، گناه مان...

عاشقی جرممان...

و بی دلی، مشاهدمان...

و عزلت پناهمان...

و این شد سرآغاز: (( داستان تنهایی مان))!

آری... رفقای عزلت نشین هوایی! بگذارید زنجیرهای سنگین نگاه ها اسیر انزوای تان کند. بگذارید فلسفه نواندیشی ها آهن و دود پوسیده تان بپندارد. بگذارید اقلیت شوید و در کثرت غفلت ها نادیده گردید. بگذارید جدا از (( تن ها)) شوید و (( تنها بمانید)) ، اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردید ها و فراموشی ها نسپارید.

آری... (( اندک)) همراهان هوایی ! اینجا ماندن را گریزی نیست، بگذارید جسم ها پایبند زمین بمانند ، اما روحمان را قفسی نیست جز چشم هایمان!

چشم هایتان را ببندید تا روح بال بگشاید...

عازم دوکوهه شود، از پاکی حوض کوچکش وضویی بسازد. وارد حسینیه ی حاج همت شود . شرط آزادگی را از حاجی بپرسد. در گوشه ای از اتاقک های دوکوهه نماز نیاز بخواند. و راهی فکه شود... به فکه که رسید سراغ سید را بگیرد .(( شقایق های آتش )) نشانی اش را می دانند. سید چگونه پر گشودن را برایش روایت می کند.

بعد راهی شلمچه شود، به خاکش خود را معطر کند . برود پشت آن حصارهای بلند رو به کربلا بنشیند ، با بال هایش حصارهای ظاهری را بگشاید ...

اگر زخمی شدند غمی نیست : (( یا ابوالفضل )) بگوید. اگر اذن دلخوش رسید ، به سوی حرم حسین( ع) پر بگیرد. بر پرچم سرخ گنبدش که رسید با کبوتران حرم هم آواز شود. و آن قدر نوای (( این الطالب بدم المقتول الکربلا)) را سر دهد که یا از عطش جان دهد و یا سیراب وصال گردد...

رفقای هوایی! این پایان (( دلتنگی هاست))!

بگذارید (( داستان تنهایی تان)) افسانه ی آدمیان شود!هرچند پایانش را خوش نپندارند!

اینجا ماندن را گریزی نیست... و رفتن را نیز!

و اگر در جستجوی مقصود عروجی، راه یکی است:

چشم هایت را به روی زمین ببند...

تا عازم آسمان شوی...

امشب شب حضرت رقیه است...

سلام.امشب شب حضرت رقیه است...

 یه مطلب خیلی قشنگ دارم اما چون فردا صبح امتحان دارم کمی دیرتر از وقتش میذارم اما

منتظرش باشید.و برای امتحان من هم دعا کنید.

                                                                       التماس دعا

آي شهدا با ما حرف بزنيد!!!

 

آمده ايم كه چه بگوئيم؟
آمده ايم كه چه بشويم؟
آمده ايم كه چه كنيم؟
تجليل كنيم؟
تشويق كنيم؟
عبرت بگيريم؟
پيمان ببنديم؟
تجديد خاطره كنيم؟
يا حتي....سكوت،ابراز شرمندگي و يا حتي گريه!
باشد گريه مي كنيم.امده ايم كه گريه كنيم!
من مي گويم.... شما گريه كنيد..
من مي گويم همكلاسي من جوان بود.... شما گريه كنيد
من مي گويم تازه داشت قد مي كشيد.... شما گريه كنيد
من مي گويم انگار چهره اش در چهره اش مشتي نمك ريخته باشند،مليح بود و نمكين.... شما گريه كنيد
من مي گويم سالم بود،با استعداد بود،خانواده دار بود،ارزو دار بود.... شما گريه كنيد
من مي گويم عطش براي يك نوجوان 16ساله سخت است.... شما گريه كنيد
من مي گويم گلوله مستقيم تانك تناسبي با تن نحيف يك دانش آموز 15ساله ندارد.... شما گريه كنيد
من مي گويم او نترس بود اما باور كنيد محاصره شدن و اسارت يك آدم 40ساله با يك نوجوان 13ساله خيلي فرق دارد.... شما گريه كنيد
آمده ايم حرف بزنيم!!
مگر نه اينكه شهدا زنده اند؟!
مگر نه اينكه دلهاشان براي ما مي تپد؟!
مگر نه اينكه روحشان نگران ماست؟!
آي شهدا با ما حرف بزنيد!!!

                                                خودم ننوشتم...

هرکی بیشتر گرد و خاکی بشه شهدا بیشتر تحویلش گرفتن.

راوی یه حرفی زد که بغضم ترکید:

(( بچه نخبه ها!!!  اینجا جنگ بود، کلی شهید بود، هنوز هم هست!

بدون وضو که نیومدید؟؟؟

با کفش که نیومدید؟؟؟

میدونید دعوت شدید؟؟؟

انتخاب شدید؟؟؟

اینجا وقتی شهدا یه کاروان رو خیلی دوست دارن هوا گرد وخاکی میشه.

هرکی بیشتر گرد و خاکی بشه شهدا بیشتر تحویلش گرفتن.

بچه ها!!!

از شهدا حاجت بخواین.

الان که طوفانی شده خاک شهدا داره شست و شوتون میده.

بچه ها!!!

به شهدا سلام کنین.

شهدا دارن نازتون میکنن...))


پی نوشت:

یعنی میشه امسال هم دعوتمون کنن؟ انتخابمون کنن؟

بریم و هوا طوفانی بشه که شهدا شست و شومون بدن.

از این همه غبار از این همه دلتنگی و تنهایی...

راستی...

امسال شلمچه هوا باروونی بود

زمین گل بود

همه با کفش می اومدن

گل بودن خاک تقدس خاک و از بین میبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی با کفش پا روی اون خاک میذاشتن احساس می کردم که پا روی قلب من میذارن...

با من از رفتن نگو...


با من از رفتن نگو

من بال پروازم شکسته

گفتم: نگو، نرو،کمی دیگه صبر کن،

نمیدونم چرا این روزها تموم دوستام میگن برای شهادت اونا دعا کنم

دوباره برای شهادت معبری پیدا شده؟

همزاد که انقدر گفتته و گفته کار روز و شبم شده دعا برای شهادتش

یکی دیگه میگه : به دلم افتاده سفره ی شهادت پهن شده،شاید چیزی هم به ما برسه-دعا کنید

دیگری وقتی برای شهادتش دعا میکنم از ته دل آه میکشه و میگه اللهم عجل...

اما تو...........

نه مهربونم

هنوز آماده نیستم

یادته چند شب پیش که اومدم قم پیشت...

بال های مهربونیتو باز کردی و من اشکهای تنهایی و غربتمو تو آغوش تو ریختم

گفتم: نه بامن از رفتن نگو

گفتی: بهناز صبور باش من و تو به هم دل بسته ایم نه وابسته...

یادته با زیبا رفته بودیم بهشت زهرا؟

نشسته بودی یه گوشه

زیبا اروم بهم گفت بهناز شهادتش نزدیکه

به خودم لرزیدم

نه مهربونم نه من انقدر نگاهم کوچیکه که نمیتونم پرواز بزرگ تو رو به نظاره بشینم

تو مگه نمیدونی هروقت که به جانب قم نگاه می کنم . وبه حضرت معصومه سلام میدم سلام بعدیمو نثار قلب بزرگ تو میکنم؟

تو مگه فرمانده ی من نیستی؟؟؟؟

یادته شب های پادگان حمیدو؟ م یشستیم و اروم اروم تو گوشم میگفتی: اروم باش بهناز اروم باش...

چطور می خوای تنهام بذاری؟

هنوز داغ شهادت بابات رو دلمونه چطور میتونم اینم تحمل کنم؟

امشب گفتی و گفتم

هیچ وقت دل مهربونت بامن از شهادت نگفته بود اما امشب...

چرا لحن آبی قلبت بوی پرواز میده؟

نه نه نه

به خدا هنوز نمیتونم

یادته همین جمعه بود سر مزار بابات بودیم

بهت گفتم دل من هنوز نتونسته از تو دل بکنه

توراه می رفتی و می خوندی

می خوندی و به دلم آتیش میزدی:

مثل تموم شهدا

بذار منم شهید بشم

بذار جوونی بکنم

بذار که روسفید بشم

امشبم دوباره خوندی و اخرش گفتی برام دعا کن

مگه دلم میاد برات دعا نکنم ؟ برای شهادتت دعا نکنم؟

و چه کنم با این دل که نمیتونه حتی لحظه ای نبودنتو تصور کنه

هنوز خیلی کوچیکم

میدونم شهدا همیشه زنده اند اما.......

گفتم:تو هم شهید میشی و منو تنها میذاری؟

گفتی:مگه حاج حسین شهید شده تو تنها موندی؟

گفتم:میدونم اخرش شهید میشی و گریم می افته وقتی بهش فکر می کنم.

قول بده وقتی شهید شدی تنهام نذاری و منو هرسال ببری منطقه

نمیخوام...

تا من رضایت ندم...

گفتی: بهش فکر نکن.فقط در تعجیلش دعا کن ، همین

چی شده که داری با این دل بیقرارم این طور حرف میزنی؟؟؟

مگه نمیدونی که بدون تو میمیرم؟؟؟

مگه بهت نگفتم :

با من که شکسته ام کمی راه بیا

بالی بگشا و گاه و بیگاه بیا

نه مهربونم نرو

کمی صبر کن...

با من از رفتن نگو

 


می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم .

با زبان خوش بهش گفتیم جای فرماده ی لشگر اینجا نیست گوش نکرد.

محکم گرفتیمش، به زور بردیم ترک موتورسوارش کردیم.

داد زدم:یالا دیگه، راه بیفت.

موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.خیالمان راحت شد.

داشتیم برمیگشتیم دیدیم از پشت موتورخودش را انداخت زمین،

بلند شد دوید طرف ما....

فرار کردیم!!!

تبریک برای خلع صانعی از مرجعیت

جامعه مدرسين حوزه علميه قم در پاسخ به سئوال جمعي از استادان و فضلا:
صانعي فاقد ملاك‌هاي لازم براي تصدّي مرجعيت است

خبرگزاري فارس: جامعه مدرسين حوزه علميه قم در پاسخ به سئوال جمعي از استادان و فضلاي حوزه علميه قم در زمينه مرجعيت آقاي صانعي اعلام كرد: آقاي صانعي فاقد ملاك‌هاي لازم براي تصدّي مرجعيت است.

به گزارش خبرگزاري فارس از قم، در متن سئوال مطرح شده از جامعه مدرسين حوزه علميه قم آمده است: مرجعيت شيعه خورشيد پر فروغي است كه در قرون متمادي همواره پشتيبان اسلام و خط راستين اهل بيت (عليهم‌السلام) بوده است. اين مسئوليت خطير همواره شايسته‌ مرداني بوده است كه واجد شرائط شرعي مذكور در روايات ائمه اطهار (عليهم السلام) باشند نظر به اهميت اين موضوع و با توجه به پرسش‌هاي مكرّر هموطنان درباره‌ مرجعيت آقاي حاج شيخ يوسف صانعي خواهشمند است آن جامعه محترم كه همواره مرجع تشخيص اين موضوع بوده نظر خود را درباره‌ مرجعيت ايشان اعلام فرمايند.
بر اساس اين گزارش، در پاسخ جامعه مدرسين حوزه علميه قم كه به امضاي آيت‌الله يزدي رسيده آمده است: با توجه به پرسش‌هاي مكرّر مؤمنان، جامعه مدرسين حوزه‌ علميه قم براساس تحقيقات به عمل آمده در يك سال گذشته و پس از جلسات متعدد به اين نتيجه رسيده است كه ايشان فاقد ملاك‌هاي لازم براي تصدّي مرجعيت مي‌باشد.
                                                                   خبرگزاری فارس

صدامو میشنوی؟ منم. حسین خرازی!!!

هواپیما که رفت چند نفر بیهوش ماندن و من که ترکش توی پایم خورده بود و حاج حسین ، تنها

رفته بود یک تویوتا پیدا کرده بود آورده بود. می خواست ما را ببرد تویش. هی دست می انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند می افتادند . دستشان را می گرفت می کشید ، باز هم نمیشد.

خسته شد. رها کرد رفت روی زمین نشست . زل زد به ما که زخمی افتاده بودیم روی زمین. زیر آفتاب داغ.

دونفر موتور سوار رد می شدند دوید طرفشان. گفت: بابا من یه دست بیشتر ندارم نمی تونم اینا رو جا به جا کنم . الان میمیرن اینا شما رو به خدا بیاین.

پشت تویوتا یکی یکی سرهامان را بلند می کرد دست می کشید روی سرمان.

-        نیگا کن ، صدامو میشنوی؟ منم. حسین خرازی!!!

گریه میکرد...



ترکش توپ خورده به گلوشان!خودش و راننده اش.

خون ربزیش شدید شده ، نمی گذارد زخمش را ببندم . می گوید: اول اون!

را ننده اش را می گوید.

با خودش حرف می زند: اون زن و بچه داره. امانته دست من...

بیهوش می شود...

 

آمدیم تا انتقام ظهر عاشورا بگیریم...

آمدیم تا انتقام ظهر عاشورا بگیریم...


( اینا هم کفن پوش های ورامین هستن)

امروز از ساعت 2 با فاطمه به جمع تمام دوستان ولایی پیوستیم. وقتی رفتیم دیدیم که همه اومدن و شلوغه شلوغه.از دروازه دلت حرکت کردیم به سمت میدون انقلاب و همه با هم شعار میدادیم البته حتما خودتون بودید و بهتر میدونید.از کنار ساختمون دانشگاه آزاد هنر و معماری رد میشدیم که یکدفعه این سبزک های بی ادب از اون بالا رو سرمون رنگ سبز ریختن و البته فکر کنم که سزای عمل زشت خود را خیلی زود دیده باشن.هرچی زمان میگذشت شلوغ تر میشد.من و فاطمه که به خاطر ظاهرمون با چفیه و سربند یا حسین و عکس اقا که زیادی ولایی شده بود ،شده بودیم سوژه ی عکاس ها و خبرنگاران تازه باهامون مصاحبه هم کردن که خدا رو شکر تا الان پخش نشده.

(اینم عکس فاطمه است)

خلاصه که تا ساعت شش و نیم که ما اونجا بودیم هنوز مردم پابرجا شعار میدادن و میدون رو خالی نکردن و البته نماز هم همانجا تو خیابون ها برپا شد.وای که چه حس قشنگی بود وقتی همه با هم یاد امام و شهدا رو می خوندن. هیچ وقت به عمرمون همچین جمعیتی ندیده بودیم. فکر کنم دیگه منافق ها باید خوب فهمیده باشن که این همه انقلابی و بسیجی و خواهان نظام جمهوری اسلامی داریم...

خلاصه با اینکه از دروازه دولت پیاده رفتیم میدون انقلاب و پیاده برگشتیم و حدود 5 ساعت پشت سر هم راه رفتیم و شعار دادیم و کم کم باید با امبولانس برمیگشتم خونه اما خیلی خیلی خوشحال شدیم از اینکه یه همچین هموطنان بابصیرت و فهمیده ای داریم و سجده ی شکر به جا اوردیم.

بازم با کلی امید و آرزو رفتیم و شهید نشدیم و برگشتیم

اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک


فردا دارم میرم قم...

برای همتون دعا میکنم

نقش نیروی انتظامی در روز عاشورا چگونه بود؟

نقش نیروی انتظامی در روز عاشورا چگونه بود؟

خلع سلاح شدن نیروها توسط اغتشاشگران باعث تاسف بود.انتظار از نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران خیلی بیشتر است...

روی صحبت با جناب آقای رادان است.الان زمان ملاحظه کردن و نرم خویی نیست.

دیگر بحث بر سر افراد و رئیس جمهور نیست...

این کوتاه آمدن و نرمش به جایی رسیده که اغتشاشگران پا را از خط قرمز ها فراتر نهاده و شروع به هتک حرمت علیه اصول و ریشه های دین کردند.اصولی که پایه ی ارزشی این انقلاب را تشکیل می دهند.( قران، ولایت فقیه، فلسفه ی عاشوراو خون شهدا)

جناب آقای رادان مسئول برقراری نظم و امنیت در تهران بزرگ، شما باید پاسخگو باشید:

که چه نظم و امنیتی برقرار کرده اید؟

هرچند تلاش بسیار می کنید ولی بی نتیجه...

نظمی که حاصلش برگزاری دهها تجمع غیرقانونی در شش ماه اخیر است که سراسر توهین به نظام بوده است.

و امنیتی که حاصلش کشته شدن تعداد زیادی مردم بی گناه از قبیل بسیجیان و عابران معمولی بود و برعکس مظلوم نمایی  طرف مقابل که تعداد کشته شدگان آنها به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد...

و هنوز هم با بی حیایی و بی شرمی به اموال و جان مردم تجاوز می کنند و به تخریب اموال عمومی و شخصی می پردازند و شما نشستید و تماشا می کنید؟؟؟؟؟؟؟

آقایان احمدی مقدم و رادان! در مقابل کمک های وسیع کشورهای بیگانه( آمریکا و انگلیس) شما هنوز در خواب قیلوله هستید و دشمن را دست کم می گیرید آنقدر که کار به جایی رسیده که ایران اسلامی هدف قرار گرفته و گروه اغتشاشگر به قول خودشان با شجاعت و دلیری بیشتری در تجمعات شرکت می کنند و شعارهای وقیحانه تری سر می دهند .

اگر مردم از اقدام موثر شما در دفاع از جان و مال و ارزش های اسلام و انقلاب نا امید شوند خود به میدان می آیند و حتی شده با سنگ و چوب هم از ارزش هایشان دفاع می کنند.

که در حقیقت این ناامیدی شکل گرفته و این نوشته

 یک هشدار است برای شما!!!



پی نوشت:

امروز بسیجیان پیرو خط امام و رهبری تجمعی مبنی بر اعتراض به کارکرد منفعلانه ی نیروی انتظامی برپا کردند .

اما متاسفانه هیچ کس پاسخگو نبود......

اما همگی هشدار دادیم و اتمام حجت کردیم.

انشاالله همگی فردا ساعت 15 میدان انقلاب بر سر تمامی اغتشاشگران فریاد می زنیم و به انها می گوییم که دیگر اجازه نمی دهیم بیشتر از این به ارزش ها و اعتقادات ما توهین کنند.

ای رهبران فتنه

این آخرین پیام است

خط امام و رهبر

خط مجاهدین است...

                                                من و فاطمه و فائزه

بی غیرتیم، نامردیم اگر بیش از این سکوت کنیم............

ای امت آخر! مگر تا کجا می توان در محاق غفلت و کوری فرو شد که خورشید را نشناخت (شهیدآوینی)

 

تا کجا سکوت کنیم؟ تا کجا بشینیم و بگیم هموطن ما هستن دوستان ما هستن؟ به رئیس جمهور توهین می کنن؟ خوب معصوم که نیست هر کس یه تفکری داره.

به آقامون به رهبرمون توهین می کنن؟آقا گفته سکوت کنید آقا گفته......... بخاطر حرف اقا حرفی نزدیم. داغون شدیم و به خاطر اینکه تفرقه نشه تا جایی که شد سکوت کردیم.البته اجازه هم نمیدادیم که به اقامون بی حرمتی کنن اما جوری رفتار کردیم که تشنج ایجاد نشه.

ولی تا کجا سکوت کنیم؟ تا کجا حرف نزنیم؟تاکجا این نامرد مردمان رو تحمل کنیم؟ عکس امام مارو پاره می کنن؟ به رهبرمون بی حرمتی می کنن؟ مردم ما رو می کشن و امروز وقاحت رو به کمال میرسونن و زمانی که همه عزادار امام هستن و برای شهادت امام و یارانش عزاداری می کنن این قوم از خدا بی خبر بیان و پایکوبی کنن ؟ بیان و به مقدسات ما توهین کنن؟ علیه امام و پیامبر ما شعار بدن؟

بی غیرتیم، نامردیم اگر بیش از این سکوت کنیم............

نه! این در مرام ما نیست که اقامون این همه غریب بمونه این همه دلش خون بشه!

نمیذاریم که بیشتر از این به تمام مقدسات توهین کنید.

به مقدساتی که هزار و چهار صد ساله هرروز ارزشش برای ما بیشتر شده.

نه نمی ذاریم که حرمت عاشورای حسین ع را بشکنید.

هنوز خون امام و شهدا تو رگ های ما جریان داره و به عشق اونا و پاسداری از خون شهداست که نفس می کشیم

ماییم و تیغ و حلقوم عدو.......................

غبار غفلت  بر همه چیز فرو می نشیند و آیینه های طلعت نور کور می شوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطره ها می رود، و نه عجب اگر در دیار کوران بوزینگان را انسان بینگارند...( شهید آوینی)

 

ای دل ! تو چه می کنی؟ می مانی یا میروی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده ی حق نهاد؟

ای دل! نیک بنگرتا قلاده ی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشته ی قلاده را که در دست شیطان است.

آنان می انگارند که این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل که شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند می فریبد.

 

التماس دعا


امان از دل زینب...


باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آمد کربلا را

دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه

وندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر ز ناله

دلشکسته

پای خسته

باز باران...

قطره قطره

می چکد از چوب محمل

خاک های چادر زینب

به آرامی شود گل

باز باران...

ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم!

فکر میکردم همه ی مردم یا بیشتر آنها دچار فراموشی شده اند. فکر میکردم فراموشی هم یک بیماری مسری شده است این روزها.

فکر میکردم از آن نوجوان 12 ساله تا پیرمرد 70 ساله که رفتند تا حالا 20 سال بعد رفتنشان، در آرامش و آسایش زندگی کنیم، همه را ، این اپیدمی فراموشی برده است از یاد مردم.

اما نزدیکی های محرم و یا حتی عید، وقتی قرار شد بچه ها را ببرند مناطق عملیاتی جنوب کشور، وقتی همان جوان ها ، اسیر خاک فکه و طلائیه و شلمچه می شدند و وقتی...

فهمیدم ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم.

حالا این که بعضی ها می خواهند همه چیز را از یاد ببرند، این که نانشان را به نرخ روز نان می خورند، اصلا اینکه بعضی ها فراموشی مصلحتی گرفته اند ، چه ربطی دارد به ما؟

این همه جوان با معرفت؟؟؟؟؟

حالا این که بعضی ها ویروس فراموشی منتشر می کنند در صحبت هایشان، در روزنامه هایشان، در فیلم هایشان، این که تقصیر ما نیست.

اصلا مهم نیست چون من حالا فهمیده ام با این همه ویروس که هست، هنوز هم فراموشی نگرفته ایم...

اماما!

مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن دهی بگویم:

(( من در صحرای کربلا نبوده ام و اکنون هزار و سی صد و چهل و چند سال از آن روز گذشته است.

اما مگرنه اینکه آن صحرا بادیه ی هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟

آنان که این لیاقت نیست رها کرده ام، مرادم آن کسانند که یا لیتنا کنا معکم گفته اند.

پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گربان گریه فرو کنم...



پی نوشت:

غمنامه ی حضرت زینب به شهادت امام حسین (ع) رسیده و من دیگه نمیتونم این غم رو تحمل کنم و بنویسم . از همه ی دوستانی که هرروز می اومدن معذرت می خوام و برای خوندن ادامه اش به کتاب آفتاب در حجاب نوشته ی سید مهدی شجاعی مراجعه کنید. منو ببخشید. التماس دعا

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا...


اللهم الرزقنا شفاعه الحسین یوم الورود

شهادت حضرت علی اصغر

تا تو سجاد را در بسترش بخوابانی و تیمارش کنی، امام به پشت خیام رسیده است و تو را باز فرا می خواند:

-       خواهرم! دلم برای علی کوچکم می تپد ، کاش بیاوریش تایک بار دیگر ببینمش و...

هم با این کوچکترین علقه هم وداع کنم.

با شنیدن این کلام در درونت با همه ی وجود فریاد می کشی که: نه!!!

اما به چشم های شیرین برادر نگاه می کنی و می گویی: چشم.

کودک شش ماهه را گرم در آغوشت می فشری. سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غرق بوسه می کنی و او را چون قلب ازدرون سینه در می آوری و به دست های امام می سپاری.

امام او را تا مقابل صورت خویش بالا می آورد، چشم در چشم های بی رمق او می دوزد و بر لب های به خشکی نشسته اش بوسه می زند.

پیش از آنکه او را به دست های بی تاب تو بازپس دهد، دوباره نگاهش می کند، جلو می آورد،عقب می برد و ملکوت چهره اش  را سیاحت می کند.

اکنون باید او را به دست تو بسپارد و تو او را به سرعت به خیمه برگردانی که مبادا آفتاب سوزنده ی نیم روز گونه های لطیفش را بیازارد.

اما ناگهان میان دست های تو و بازوان حسین،میان دو دهلیز قلب هستی،میان سر و بدن لطیف علی اصغر،تیری سه شعبه فاصله می اندازد و خون کودک شش ماهه را به صورت آفرینش می پاشد.

نه فقط هرمله بن کاهل اسدی

که تیر را رها کرده است ، بلکه تمام لشگر دشمن ، چشم انتظار ایستاده است تا شکستن تو و برادرت را تماشا کند و ضعف و سستی و تسلیم را در چهره تان ببیند.

امام با صلابت و شکوهی بی نظیر دست به زیر خون علی اصغر می برد، خون ها را در مشت میگیرد و به آسمان می پاشد.

کلام امام انگارآرامشی آسمانی را بر زمین نازل می کند:

-       نگاه خدا، چقدر تحمل این ماجرا را آسان می کند.

این دشمن است که در هم می شکند و این تویی که جان دوباره می گیری و این ملائکه اند که فوج فوج از آسمان فرود می آیند و بال هایشان را به تقدس این خون زینت می بخشند، آنچنان که وقتی نگاه می کنی یک قطره از خون را بر زمین، چکیده نمی بینی.

(( خواهرم!سجاد را دریاب که زمین از نسل ال محمد(ص) خالی نماند))

عجب سکوتی بر عرصه ی کربلا سایه افکنده است!

چه طوفان دیگری در راه است که ارامشی اینچنین را می طلبد؟

سکون مان دو زلزله!

آرامش میان دو طوفان!

یک سو جنازه است و خاک های خون آلودو سوی دیگر تا چشم کار می کند اسب و سوارو سپر و خود و زره و شمشیر

و این همه برای یک تن؛

امام که چشم به هدایتشان دارد.

قامت بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده  است.مهربانانه فریاد می زند:

آیا کسی هست که از حریم رسول خدا دفاع کند؟

و تو گوش هایت را تیز می کنی و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور می دهی و...

میبینی که هیچ کس نیست،سکوت محض است و وادی مردگان.

حتی انان که پیش از این هلهله می کردند،بر سپرهای خویش می کوبیدند،شمشیرها را به هم می ساییدند،عمودها را به هم میزدندو علم ها را در هوا می گرداندندو در این همه رعب و و حشت شما را طلب می کردند،همه آرام گرفته اند،چشم به برادرت دوخته اند،زبان به کام چسبانده اندو گویی حتی نفس نمی کشند،مرده اند.

اما ناگهان در عرصه ی نینوااحساس جنب و جوش می کنی،احساس می کنی که این سکون و سکوت سنگین را جنبش و فریادهای محوبه هم می زند.

هرچه دقیق تر به سپاه دشمن خیره می شوی کمتر نشانی از تلاطم و حرف و حرکت می یابی.اما این طنین این تلاطم را هم نمی توانی منکر شوی.بی اختیار چشم می گردانی و نگاهت را مرور می دهی و ناگهان با صحنه ای مواجه می شوی که چهاار ستون بدنت را می لرزاند.و قلبت را می فشرد.

صدا از قتلگاه شهیدان است.

بدن های پاره پاره، جنازه های چاک چاک،بدنهای بی سر،سرهای از بدن جدا افتاده،دست های بریده،پاهای قطع شده،

همه به تکاپو و تقلا افتاده اند تا فریاد استمداد امام را پاسخ بگویند.

انگار این قیامت است که پیش از زمان خویش فرار سیده است .انگار ارواح این شهیدان نرفته باز آمده اند.بدن های تکه تکه ی خویش را به التماس از جا می کنند تا برای یاری امام راهیشان کنند.

حتی چشم ها در میان کاسه ی سر به تکاپو افتاده اند تا از حدقه بیرون بیایند و به یاری امام برخیزند. دست ها بی تابی می کنند و بدن ها بی قراری و پاها تلاش می کنند که بدن های چاک چاک را بر دوش بگیرند و بایستند.

مبهوت از این منظره ی هول انگیز،نگااهت را به سوی امام برمی گردانی و میبینی که امام با دست آنان را به آرامش فرا می خواند و برایشان دعا می کند.

گویی به ارواحشان می فهماند که نیازی به یاوری نیست.مقصود تکاندن این دل های مرده است ،مقصود،هدایت این جانهای ظلمانی است.

هنوز از بهت این حادثه درنیامده ای که صدای نفس نفسی از پشت سر توجهت را برمی انگیزدو وقتی به عقب برمیگردی ، سجاد را میبینی که با جسم نحیف و قامت خمیده از خیمه درآمده است با تکیه بر عصا، به تعب خود را ایستاده نگاه داشته است ، خون به چهره ی زرد و  نزارش دوید ه است و چشم هایش را حلقه ی اشکی آذین بسته است:

شمشیرم را بیاور عمه جان! و یاری ام کن تا به دفاع از امام برخیزم و خونم را در رکابش بریزم.

دیدن این حال و روز سجاد و شنیدن صدای تبدارش که در کویر غربت امام می پیچد، کافیست تا زانوانت را با زمین اشنا کند،صیحه ات را به آسمان بکشاند و موهایت را به چنگ هایت پرپر کند و صورتت را به ناخن هایت بخراشد اما اگر تو هم در خود بشکنی ، تو هم فرو بریزی، تو هم سر بر زمین استیصال بگذاری، تو هم تاب و توان از کف بدهی،چه کسی امام را در این برهوت غربت و تنهایی همدلی کند؟

این انگار صدای دلنشین هم اوست که:

(( خواهرم!سجاد را دریاب که زمین از نسل ال محمد(ص) خالی نماند))

فرمان امام تو را بی اختیار از جا می کند و تو پروانه وار این شمع نیم سوخته را به آغوش می کشی و با خود به درون خیمه می بری.

-      صبور باش علی جان ! هنوز وقت ایستادن ما نرسیده است . بارهای رسالت ما بر زمین است.