بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

در سرم پیچیده باری ،های و هوی کربلا


می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا


میروم افتان و خیزان، از دل بن بست ها


جاده ای پیدا کنم تا جستجوی کربلا


تشنگی می بارد از ابر سترون،میروم


تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا


ترسم این بیراهه ها با خویش مشغولم کند


(( بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا))


من نمیدانم کی ام یا از کجایم، هرچه هست


آب رو می آورم از خاک کوی کربلا


مانده در گوشم صدای پای (( هل من ناصری))


میرود تا حشر در من گفت و گوی کربلا


بغض تاریخم،نباید در خودم ویران شوم


باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا


در سرم شوری دگر برپاست،شمشیرم کجاست؟


(( بر مشامم میرسد هرلحظه بوی کربلا))


محمد برای ما حمدی بخوان...

سلام

چقدر خوبه که شهدا نمیذارن ما دچار فراموشی بشیم

و اینکه چقدر اتفاقی با پسر دایی شهید محمدسلیمانی که

هنوز یک ماه از شهادتش

توی میشداغ نگذشته آشناشدیم تا اون برامون از محمد بگه...

اگر یادتون باشه گفته بودم که محمد 1/8 به دنیا اومد

و 1/8 هم به خاک سپرده شد

و حالا حرفای

پسردایی محمد رو براتون مینویسم...

آقا محمد هوای دل همسنگراتو داشته باش

برای شادی روحش صلوات بفرستید


پسر دایی محمد:

سلام.محمد خیلی بچه گلی بود .

یکی از دوستاش بعد از شهادتش درباره محمد خواب

دیده بود که :

دیدم محمد تو یه جایی سرسبز نشسته و همه جا نورانیه

ازش پرسیدم

چه خبره محمد؟

گفت مگه خبر نداری امروز تولد منه .

بعد ازش پرسیدم موقع شهادت خیلی درد کشیدی ؟

گفت درد چیه من یه دفعه ای دیدم همه جا نورانی شد ویه دست سمت

من اومد

گفت من امام حسین هستم مگه نمی خواستی من و ببینی

دستت و بده دست من ،من هم همین کار و کردم

بعد امام به من گفت برو جایگاه تو بهشته .

جالب اینه که طرف گفت شاید رویای صادقه نباشه

اما فرداکه رفتم سر قبر محمد دیدم

خانوادش رو قبرش کیک گذاشتن

پرسیدم چرا کیک گذاشتین سر قبر محمد ؟

گفتن اخه امروز تولد محمد بود .

بعد ا از اینجا فهمیدیم رویای رفیق ما صادقه بوده...

بهشت زهرا گورستان واشنگتن نیست...


بسم رب الشهدا

باز هم دلتنگی...

شهدا سخت دلتنگ و غریبم

یازده ماه انتظار کشیدن و اومدن و برگشتن و دوباره دلتنگی...

آخه شهدا ما چیکار کنیم؟

دوری و شوق رسیدن- میرسی ترس فراق

عشق بازی های ما گاهی معما میشود

اینجا که هستیم دلتنگیم

اونجا هم که میایم خاکستر میشیم و دلتنگ تر و بی قرار تر از قبل برمیگردیم

و از وقتی که برگشتیم غروب که میشه این دل ما  دیوونه تر میشه و یاد غروب شلمچه...

نه نمیتونم از غروب شلمچه بیشتر از این حرف بزنم.

اما حرف امروز من چیز دیگه ایه.

خودتون خوب میدونید وقتی که دلتنگیم وقتی که نفسمون تنگ میشه

تو این شهر پر از شیطان کجا رو داریم بریم جز قطعه ی شهدا؟

بریم و بشینیم کنارشون؟

پاتو که میذاری اونجا قلبت آروم میشه و اونوقت این اشکه که آروم آروم حرف دلتو میزنه،

همه جا بوی عشق میاد بوی گلاب میاد انگار که دیگه تو این دنیا نیستی

میری و کنار مزار شهید صیاد میشینی کنار مزار شهیدآوینی میری پیش مجید پازوکی!

به هرعکسی که نگاه میکنی قلبت میلرزه

حس میکنی که اینا که انقدر اروم اینجا خوابیدن و بهت ارامش میدن همه جزئی از وجودتن

گرچه یاران همه رفتند خدا میداند

نم خونی زشهیدان به رگانم مانده

حتی اتاق محقر ننه علی هم برات مقدسه

به قطعه ی 44 که میرسی پاهات سست میشه آروم قدم برمیداری چقدر همه غریبن و گمنام

خدای من!کی بودن اینا؟ چند تا مادر چشم انتظار اینا بودن و چشم انتظار رفتن؟

قطعه ی 44 ردیف 40 شماره ی ...

سلام آقا یحیی! دوست قدیمی و مهربون من

با اینکه هیچ نام و نشونی نداری اما میدونم که تو شلمچه شهید شدی توی یکی از همون غروبا

یحیی کجا رو دارم جز اینجا؟ خسته ام یحیی

از این دانشگاه از این شهر از این مردم

اما یحیی آقام تنهاست،تو هم شنیدی آقا گفت این عمار؟

اون روزها که تو رفتی تو هم به این عمار امام لبیک گفته بودی .

اما یحیی همه ی این دلتنگی ها به کنار،

دو سه سالی میشه که دلامون پر از ترسه .

نمیدونم با چه استدلالی می خوان این بهشت رو ازمون بگیرن؟

آخه کجای دنیا اصل رو نابود میکنن و بدل به جاش میذارن؟

اومدن و میخوان اینجا رو بکنن گورستان واشنگتن!

با چه زبونی باید بگیم که ما نمیخوایم؟

مادر و فرزند شهدا نمی خوان اینا همش یادگار اوناست

ما همین بهشت و میخوایم ،

بابا نامردا چطور دلتون میاد خونه ی ننه علی رو خراب کنید؟

ما با همه ی این عکس ها و شعرها حتی با این سنگای شکسته زندگی می کنیم .

نوسازی به چه قیمتی؟به قیمت از بین بردن این میراث و فرهنگ عظیم؟

مگه نگفتیم که ای تاریخ بشکند قلمت اگر ننویسی بر فرزندان خمینی چه گذشت؟

نذارید فریاد بزنیم که اگر قراره این همه یادگار

فرزندان خمینی رو ازمون بگیرید پس ای کاش که دستتون...

اخه اگه بیاید و یه سری سنگ بیروح بذارید اینجا

ما دیگه شبهای قدر کجا بریم و قران به سر بگیریم؟

ما دیگه سفره ی هفت سینمون و کجا پهن کنیم؟

یحیی دردمون و به کی میتونیم بگیم جز خودتون؟

صدای ماشین های سنگینشون داره میاد

نه ، شما رو به خدا این کار و نکنید

به کی قسمتون بدیم که این بهشت رو از ما نگیرید

بعد از اون ما کجا بریم؟

این دلای تنگ و بیقرارمون رو کجا اروم کنیم؟

چرا همه ساکت نشستن و نگاه می کنن؟

نه ما نمیذاریم

ما اجازه نمیدیم که با همچین بلایی رو سر بهشتمون بیارید

بهشت زهرا گورستان واشنگتن نیست...

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

حدیث جمعه

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده ی دیدار بیار

نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو

نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار


آنها نه دل ها که گل های بی نجابت اند که تو را انتظار نمی کشند.


و آنها نه سرها که سنگ های بی صلابت اند اگر از شمیم فرج چون گل نشکفند.


مادران  ما را به روزگار غیبت بر زمین نهادند و در کام ما حلاوت ظهورریختند.


پدران هر صبح آدینه دستان دعای ما را میان انگشتان اتجابت خود می گرفتند و در کوچه


باغ های نیایش به ندبه می بردند.


آموزگاران نخست حرفی که در گوش ما خواندند دلواژه های مهر با خورشید سپهر بود.


روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا هیچ میاموز به جز عشق


از یاد نمی برم آن روز را که با پدر گفتم :کدامین کوه میان ما و او غروب افکند؟


گفت: فرزندم ! دانستم که بالغ شده ای. که نابالغان از او هیچ نپرسند و به او هرگز


نیندیشند.


گفتم: در کنار کدامین برکه بنشینم تا مگر ماه رخسارش در او بتابد؟


گفت: فرزندم! دانستم که از من میراث داری. که پدران تو همه برکه نشین بودند.


گفتم: پدر جان! چرا عصر آدینه ها پروای ما نداری؟


گفت: فرزندم! پروانه ها همه این چنین اند.


گفتم : مادر مرا چه روزی زاد؟


گفت: جمعه.


گفتم: و شما.


گفت: جمعه.


گفتم : برادران و خواهرانم.


گفت: جمعه.


گفتم : چگونه هست که ما همه جمعگانیم؟


گفت: درر وزگار نامرادی هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند همه


عصرند.


با گوشه ی جامه ی سبز دعا اشک از چشم های خود دزدید و گفت: فرزندم! امروز چه


روزی است؟


گفتم: جمعه.


گفت: تا جمعه ی موعود چند آدینه راه است؟


گفتم: یک یا حسین دیگر.


گفت: حسین را تو می شناسی؟


گفتم : همان نیست که صبح های جمعه پرده خوان ندبه ی خون است؟


گفت: و عصرهای جمعه کبوتران فرج را یک به یک بر بام انتقام می نشاند.


مادرم به ما پیوست.


دلگیر بود. اتما مهربان. چادر بی رنگ و روی شب فامش را هنوز از سر برنداشته بود که از


بیت الاحزان پرسید.


نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشم های من در افق خیره ماند.


پدر یا مادر نمی دانم. یکی گفت:


شاید امروز شاید فردا شاید... همین جمعه.


چه انتظار عجیبی!


تو بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی


عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت


چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی


فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!


اللهم عجل لولیک الفرج



پرنده ها به حالت غبطه خوردند  روزی که بی بال پرواز کردی...

به اشک اگر وضو سازی و به امام عشق اقتدا کنی ؛ شهادت نمی دهی،

شهادت میگیری...

و سلام را در بهشت خواهی داد: السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته...

سلام آقا محمد

ای رها گردیدگان آن سوی هستی قصه چیست؟

چه زود رفتی محمد! دیگه نمی تونستی تحمل کنی؟ خوش به حالت محمد...

رفتی منطقه و دیگه برنگشتی و ما که برگشتیم...

وای نمیدونی که چقدر دلتنگیم...

خودت خوب می دونی که تو شهر چه خبره تو هم نمیتونستی تحمل کنی که رفتی!

محمد تو کی بودی؟ یه سرباز گمنام؟ مسئول تدارکات بودی اما حالا؟

میدونی که فرمانده ات وقتی غسلت داد موهای شقیقه اش سفید شد؟

می دونی تمام همسنگرات چه حالی داشتن؟

وای محمد هنوز یک ماه نشده که برگشتیم اما این دلامون پر میکشه،

طاقت شهر و نداره و می خواد پر بکشه و بره شلمچه...

غروب شده،داره اذان میگه، شلمچه شلوغه، غرفه ی ما هم شلوغ...

دلای همه بی تابه

یه نگاه به بهترین دوستم می کنم انگار اونم منتظره

نگاه به دوستی که هدیه ی شهداست به دوستی که وجودش به من آرامش میده ،

کسی که جدا شدن از اون برام...

نگاهش منتظر نگاهمه...

کم کم زائرا دارن میرن، دیگه شب شده، همه بغض دارن،

هیچ کس توان دل کندن نداره،

نوای آقام آقام هم که دل و می سوزونه...

من منتظرم بهترین دوستم هم منتظر تا غرفه خلوت بشه

میگم بریم؟ آماده ست

کفش از پا و دل از دنیا جدا می کنیم و میریم

گاهی من جلو گاهی اون، جرات نداریم که به هم نزدیک بشیم که به هم نگاه کنیم

تاریکه، همه جا دلگیره،آقام آقام...

همه دارن برمیگردن و من و اون میریم. آروم آروم از بین جمعیتی که همه گریه می کنن

رد میشیم و یه گوشه میشینیم...

و حالا این خاک شلمچه است که با ما حرف میزنه و من و او فقط.......

شلچه با من سخن بگو...

محمد میدونم که تو هم تو غروب و رزم شب میشداغ مثل ما دلتنگ بودی!

محمد نمیذاریم که فراموش بشی که تو قلب تاریخی!

دیدی آقا محمد؟ دیدی آقامونم اومد؟ دیدی مهر تایید زد به کارمون و رفت؟

دیدی دلای بی قرارمون و آروم کرد؟ دیدی گفت من

خرسندم؟ و ما جز خرسندی آقا چی می خوایم؟ می دونم که تو هم خوشحال شدی.

آقا محمد میگن که تو هم امام رضایی شدی!

قبل از دوره فرمانده خواب میبینه اومده حرم آقا تا شهداشو از خود آقا تحویل بگیره

و تو 1/8 به دنیا اومدی و 1/8 هم به خاک

سپرده شدی.

تو کی بودی آقا محمد؟

آقا محمد سلیمانی امسال هفت سین همسنگراتو هشت سین کردی و رفتی!

آقا محمد همسنگرات دلتنگن، هوای دلمونو داشته باش...

پرنده ها به حالت غبطه خوردند

روزی که بی بال پرواز کردی...

 

حتما بخونید...

سلام

پیشنهاد میدم این پست رو از وبلاگ سر لوحه بخونید.......

http://sarlohe.blogfa.com/post-59.aspx

شهید سعادت آباد

شهيد حسين غلام كبيري

هيچ چيزت با بقيه فرق نداشت. نه سنگ قبرت، نه عكست... ما دنبال آنهايي

مي‌گشتيم كه تاريخ شهادتشان 24/11 بود. آنها كه سالگرد شهادتشان بود و از

شلوغي بهشت زهرا و گلهاي تازه و سنگهاي خيسشان ميشد پيدايشان كرد. تو

صدايمان كردي. ميان آن همه شبيه خودت. تاريخ شهادتت 25/3/88 بود. سعادت آباد.

گلهاي تازه روي مزارت هم به خاطر سالگردت نبود، به خاطر اين بود كه هنوز سالت نشده

و حتما داغت آنقدر تازه هست كه زود به زود به زيارتت مي‌‌آيند.

25/3/88 سعادت آباد چه خبر بود كه تو شهيد شده‌اي؟ اصلا تو آنجا چه كار

‌مي‌كردي؟

صدا و سيما كه تازه همين چند روز پيش حرفهاي امام را پخش كرد كه «اگر اشخاصي

بدون مجوز وزارت كشور اقدام به تجمع كنند بر همه واجب است با آنها برخورد كنند.»

چرا صبر نكردي محسن رضايي و ساير آقايان با نامه نگاري‌هايشان آرامش را به كشور

بازگردانند.

چرا صبر نكردي خداجويي اراذل را در روز عاشورا ببيني؟

چرا صبر نكردي علي مطهري پيام بدهد كه مردم در روز 22 بهمن با هم برادرانه رفتار

كنند؟! ‌راستش را بگو. به هواي كيك و سانديس رفته بودي؟ سكه؟ پول نقد؟ هر چه

بوده نوش جانت. آنقدر حلال بوده كه با آن يك قبر وسط قطعه 55 براي خودت دست و پا

كرده‌اي و همسايه ديوار به ديوار شهدا شده‌اي.

ما ماهواره نداريم ، اينترنت پر سرعت و بدون فيلتر هم نداريم. اما آنقدر براي ندا و ترانه

وسهراب و ... فيلم و كليپ و عكس ديده ‌ایم كه همه‌‌شان را مي‌شناسیم. تو را ولي

هيچ كس نمي‌شناسد. علي مطهري راست مي‌گويد. از بس شما به اندازه كافي مدافع

داريد. راست مي‌گويد. همه آنها كه در آن قطعه بهشت زهرا خوابيده اند به اندازه كافي

مدافع دارند. شما كه خونتان از سيد الشهدا رنگين تر نيست. خود حضرت هم منتظر اين

الطالب بدم المقتول است.

بگذار براي ندا و ترانه، بي بي سي و مريم رجوي ختم بگيرند. بگذار خواص حرف زيادي

بزنند و بگويند از بيانيه ها و توصيه‌‌هايشان به سران نفاق است كه 22 بهمن هيچ درگيري

نشد. اصلا كسي با نماد سبز نبود كه بخواهد درگيري بشود. ما كه مي دانيم باز هم

خون شهدا بود كه اين نظام را حفظ كرد. باز هم غيرت شما شهدا بود كه  اين آقايان

مي‌توانند با لباسهاي روحانيتشان راه بروند.  

بضاعت ما همين قدر است. همين چند مگابايت كه امپرياليزم به ما روا داشته. امام گفت

شهيد نظر مي‌كند به وجه الله. براي همين ما هم عافيت طلبانه  شما را رها كرديم تا

خلوتتان به هم نخورد.

ما عرضه نداريم عكس شماها را پيراهن عثمان كنبم و در راهپيمايي ها دست بگيريم. ما

لياقت نداريم بياييم منزل مادرانتان و به آنها سرسلامتي بدهيم..

بضاعت ما همين وبلاگ است تا نام و ياد شما را زنده نگه داريم.

براي شادي روح شهيد حسين غلام كبيري و همه شهداي مظلوم  اين فتنه:

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم....


پی نوشت:

خودم ننوشتم!!!!!!!!!!!

 

حاج همت عزیز تولدت مبارک!

پنجاه و پنج سال قبل ، فردا روزی خدای مهربون یکی از گوهرهای آسمونش رو ارزونی ما

زمینی های بی لیاقت کرد.

او یکی دیگر از دردانه های خلقتش را به ما نشان داد تا حجت بر ما تمام شود، تا دلیلی

پیدا نکنیم که بگوییم همه همین جور بودند ما هم مثل بقیه...

نه دیگر همتی مضاعف نمی شود، همت همان یکی بود که خدا خیلی زود از ما پسش

گرفت.

اگر هم مانده بود میشد یکی شبیه رهبرمان ،غریب...

دوازدهم فروردین 1334 بود. در شهرضا نوزادی متولد شد که هرچند در زمین گمنام بود

اما آسمانی ها او را خوب می شناختند ، بالاخره او یکی از سربازهای حضرت مهدی

ست، مگر میشود در بین عرشیان ناشناخته باشد؟!

من که نتوانستم در دوره ی حیات او باشم تا حداقل افتخار کنم در فضایی که او تنفس

کرده، مناجات کرده، سخنرانی کرده، عملیات کرده و... نفس کشیده ام اما دلم روشن

است او که با امام زمانم خواهد آمد پس چه شیرین است که در رکابش باشم و

دستورات امامم را اطاعت کنم اگر لایق باشم...

حاج همت عزیز تولدت مبارک!

                برگرفته از وبلاگ دام دوست

حاج حسین! دست رو دل بیقرارم بکش...

حاج حسین! دست رو دل بیقرارم بکش...

سلام شهدا!

هیچ کس جز شما نمیدونه که چقدر دلتنگم...

این روزها دلتنگی منو به انتهای جنون رسونده

یازده ماه از سال رو انتظار می کشیم برای اومدن کنارتون ولی وقتی میایم دلتنگ تر از قبل

برمیگردیم با وظیفه ای سنگینتر...

دلم تنگه غروب شلمچه است با اون نوای آسمونی و غم انگیزش.

نزدیک دو هفته است که برگشتم و هرروز این دلتنگی بیشتر میشه و این بغض...

مگه میشه درگیر اون خاک نبود مگه میشه دلتنگ اون غروبها نشد؟

و بعد از رفتن و پر کشیدن محمد سلیمانی ماییم و داغ و حسرت...

میگن تو دفترچه اش از عیدپارسال تا عید امسال همه ی نماز شبهاش و نمازاشو و دعاها و

دعای عهداشو... نوشته بوده حالا ما از منطقه برمیگردیم و همه چیز فراموشمون میشه...

ای خدای من،خدای مهربونم!

من هنوز خیلی ضعیفم،ریشه هام خیلی سسته ... خدایا مواظب من باش! مواظب دلم باش!!!

حاج حسین نذار زمین بخورم،هنوز طاقت آزمایش های سخت و ندارم .تو هوای منو داشته

باش تو تنهام نذار.

حاجی دلتنگتم

حاجی وعده ی من و شما ملکوت

وعده ی من و شما غروب شلمچه

آقا محمد هوای هم سنگرات و داشته باش

ای خدا دلم تنگه...

حاج حسین! خدا کند که بدانی چقدر محتاج است... نگاه خسته ی من به دعای چشمانت


ای کاش از ما مپرسند بعد از شهیداان چه کردید

آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها...؟

دلتنگ و غریبم

 شهیدان سخت دلتنگ و غریبم

خمار جرعه ای امن یجیبم

شهیدان خدایی بیقرارم

خدایا!!!

طاقت ماندن ندارم

برای تو...

...................
ادامه نوشته

آقا جانم...

غریب شهر خراسان ، غریب داری کن

به جان رسیده لبم از فراق کاری کن

به باغ فاطمه تو لاله ی پر از داغی

گل عزیز سپیده، نظر به خاری کن

عنایت تو به زهرا همیشه مشهور است

بیا به خاطر زهرا مرا تو یاری کن


شهادت قسمت ما میشد ای کاش...

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند...


شهادت خادم بسیجی برادر محمد سلیمانی که در

پادگان میشداغ (4-1-89) در حین آماده کردن مهمات

برای رزم

شب ترکشی به سرش اصابت می کند و به فیض

عظیم شهادت نائل میشود را تبریک و تسلیت عرض

می کنم.

برای شادی روحش صلوات بفرستید

با امید به اینکه این خادم الشهدا شفیع همسنگرانش

باشد

بالت اگر شکسته است، غمت مباد!

شهادت که بال نمی خواهد...

بال را پس از شهادت می دهند،نه پیش از آن...

من از انتهای جنون آمدم



ما پیام عید رهبر را چو مصحف می کنیم

مثل دستورالعمل همواره مصرف می کنیم

کوری چشم سران فتنه و بیگانگان

چشم آقا؛

کار و همت را مضاعف می کنیم