خداوندا! پناه بر تو از لغزش های ناگهانی.

ای خوش حساب مزد مرا زودتر بده

بعد از دو ماه گریه چه شد کربلای من؟؟؟


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


خداوندا!

در این برهوت عاطفه ، هرکه را تتمه ی دلی برای مهرورزیدن هست،

گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن


خداوندا!

کاری کن که دل قرار بگیرد!


خداوندا!

عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و دیگران را از چشم دوستدارانت بیانداز


خداوندا!

دل های سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگی هانشانی از تو بیابند

که خود فرموده ای:انا عند القلوب المنکسره


خدایا!

توفیق ده که جز به مقام تو نیندیشم و جز به جاه تو دل نبدیم و جز منصب رضای تو را آرزو نکنیم.


خداوندا!

به ما آن چنان فراستی عطا کن که عشق را از هوس بازشناسیم

و نور رحمان را از تار شیطان تمیز دهیم و میان حقیقت و باطل حقیقت اندود فرق بگذاریم.


خداوندا!

به فرزندانمان بینشی عطا کن که میان اسلام و داعیان مسلمانی فرق بگذارند

و مکتب را از شاگردان کودن یا دغلکار آن تمیزدهند.


خداوندا!

خون شهیدان را پامال سم ستوران مپسند.


خداوندا!

پناه بر تو از جمود و تحجر.

پناه بر تو از نفس مداری و دنیا پرستی

پناه بر تو از گناه آرایی و توجیه گری.

پناه بر تو از آرزوهای حیوانی و آمال این جهانی.

پناه بر تو از لغزش های ناگهانی.

پناه بر تو از رسوایی های آن جهانی

پناه بر تو از سیاه دلی،سیاه اندیشی و سیاه بینی


خداوندا!

به ما آن چنان ایمانی عطا کن که خود را اسلام نشمریم و دین معنا نکنیم

و نفسانیت خود را با رضایت تو اشتباه نگیریم.

سید مهدی شجاعی


 وضعیت سختی بود. بیش تر فرمانده های گردان و گروهان شهید شده بودند.

گفت « فرمان ده گردان خودمم. برو هرکی مونده جمع کن. »

گفتم « آخه حسین آقا .. »

گفت « آخه نداره . می گی چی کار کنم ؟ وقت نیس . برو دیگه .»

آتش عراقی ها سبک تر شده بود. نشست توی یک سنگر ، تکیه داد. من هم نشستم کنارش.

گفت « توی عملیات خیبر، دستم که قطع شده بود، یکی گفت حسین می خوای شهید شی یا نه .

حس می کردم هر جوابی بدم همون می شه . یاد بچه ها افتادم ، یاد عملیات.

فکر کردم وقتش نیست حالا، گفتم نه چشم باز کردم دیدم یکی داره زخممو میبنده.»

اشک هایش جاری شد. بلند شد رفت لب آب .

گفت« چند نفر رو بردار، برو کمک بچه های امدادگر.»




با قایق گشت می زدیم . چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند. به مان.

سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان . ایستادیم و حال و احوال .

پرسید « چه خبر؟ »

- آره حسین آقا . چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود.

حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم.

عصر که می شه ، می پریم پایین ، صبحونه و ناهار وشام رو یک جا می خوریم. »

پرسید « پس کی نماز می خونی؟ »

گفتم « همون عصری.»

گفت « بیخود.»

بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم.



 
با نمام وجود گناه کردیم و در تکرار آن اصرار

اما نه نعمت هایش را از ما گرفت و نه گناهان ما را فاش کرد

اگر اطاعتش کنیم چه می کند؟




کوچه های غربت و غم قحطی یک مرد بود

خانه مان در غارت بی غیرتی نامرد بود

دست مادر را گرفتم تا سوی مسجد رویم

ناگهان آتش گرفتم دست مادر سرد بود




گاهی خیال می کنم از من بریده ای

بهتر زمن برای دلت برگزیده ای

از من عبور می کنی و دم نمیزنی

دلم خوش است که شاید ندیده ای...



یک نفر مرا در ایستگاه شب جاگذاشته است

درست مثل چمدانی که تو جاگذاشتی اش پیش من

برای من نه

برای چمدانت برگرد...




همه مان یک روز بالاخره بر سر این دوراهی خواهیم ایستاد

آنجا که او خواهد گفت:

یا من یا اینترنت!

و چه لحظه ی سختی خواهد بود

لحظه ی جدایی از او!




خدای من، حکمت این همه دور برگردان در جاده خطاهایم چیست؟

باز هم دور می زنم. به این امید که بر من ببخشایی و گمان کنی از اول در صراط مستقیمت بودم




با تشکر از دو فندق محترم!

به خاطر هدیه ی ارزشمندی که به من دادن

اما خدایا!

من شکایت دارم...

گزارش یک عید دیدنی



میرقاسم لطیف زاده
نفر اول نشسته - سمت چپ

منتشر شده در وطن امروز

فکر می کردم همه ی مردم یا بیشتر آنها دچار فراموشی شده اند

فکر می کردم از آن نوجوان 12 ساله تا پیرمرد 70 ساله که رفتند تا حالا 20 سال بعد از رفتنشان

 در آرامش و آسایش زندگی کنیم؛ همه را ؛ این اپیدمی فراموشی برده است از یاد مردم

اما نزدیکی های عید وقتی همه اسیر خاک شلمچه و طلائیه شدیم

فهمیدم ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم...

رفتیم

رفتیم و هوایی شدیم

شنیدیم تپش های قلب مشتاقمان را

به دیدار یارانی رفتیم که سجده کردن بر خاکشان را در تمامی لحظاتمان تمنا کرده بودیم

رفتیم تا از شهیدان عیدی بگیریم

تا سال جدیدمان را با نور وجود آنها تحویل کنیم

رفتیم تا روحمان را راهی معراج کنیم و کوله های دل بستگی مان را میان سیم خاردارها بگذاریم

و بگذریم از هرچه تعلق است

دلمان رفت و از تعلق ها پاکیزه گشتیم

رفتیم و مجنون شدیم و آواره ی خاکریزها

در میان خاکریزها به دنبال نشانی از ملکوتیان گشتیم

و نشان را در خاطرات هم رزمشان یافتیم:

مردی از دیار نور

که هر آنچه در خاک به دنبالش بودیم را به ما هدیه داد

که برایمان گفت شرط آزادگی را

و پاسخ داد به نماز نیاز ما

بر خاک شلمچه نشستیم و خود را معطر کردیم

و گفت برایمان از شفاعت نامه ای که در شب عملیات همه آن را امضا کردند

که هرکس شهید شد شفاعت دیگر دوستانش را کند.

از امضایی که گلچین شد و از میان تمام شاهدان راه ملکوت را پیش گرفت

( تصویر شفاعتنامه و دوستان شهیدنش را به ما هدیه داد)

رفته بودیم که چه کنیم؟

چه بگوییم؟

چه بشنویم؟

تجلیل کنیم یا عبرت بگیریم و پیمان ببندیم؟

تجدید خاطره کنیم؟

یا گریه کنیم؟

او گفت و ما عبرت گرفتیم

گفت و ما پیمان بستیم

گفت و ما در سکوت و تنهایی مان فکر کردیم و عهد بستیم

او گفت و ما گریه کردیم

و گفت که زیباترین و پریقین ترین امضا برای میرقاسم لطیف زاده بود

گفت که میرقاسم نوجوانی 16ساله بود

ریز نقش و کوچک بود

درس می خواند و می جنگید

نوجوانی که نماز شبش ترک نمی شد

نوجوانی که مشق خون می کرد

همه را برای نماز شب بیدار می کرد

به شهر نمی رفت تا مبادا فضای شهر تمام معنویات جبهه را از او بگیرد

از رزمندگانی گفت که تمام نمازها را به جماعت می خواندند

هرکدام از آنها برای ما وصیت نامه ای را به امانت گذاشته بودند

و تمام تاکید آنها به بحث ولایت فقیه و حجاب بود

و ما به درسی که باید گرفت فکر می کردیم

به وظیفه ای که بر دوش ما بود می اندیشیدیم

برایمان از فضای الهی جبهه ها گفت

از سفره های پر اخلاصی که شروع و پایانش با دعا بود

و جز نان خشک و کمپوت چیزی در آن نبود

و گفت برایمان از گردان امام سجاد(ع)

از گردانی که بعد از گذشت چند روز گروهان شد

از گروهانی که دسته شد و از دسته ای که نفر شد

و 6 نفر باقی ماندند برای نگه داشتن یک خط !

یکی از آن 6 نفر میرقاسم بود

(وقتی به او گفتند چرا چرا قرآنت را تند تند می خوانی گفته بود وقت تنگ است!)

پسر نوجوانی که با بالاترین درجه ی یقین قرآنش را خواند

و به سمت سنگرش رفت و چشم هایش را بست و راهی آسمان شد

و به ما گفت که اینجا ماندن را گریزی نیست و رفتن را نیز هم...

و اگر در جستجوی مقصد عروجی راه یکی ست:

چشم هایت را به روی زمین ببند!

تا راهی آسمان شوی...

هنر نبودن دیگری ! ‏

یکی بود یکی نبود
‏ ‏
یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .

 همیشه همین بوده . یکی بود ‏یکی نبود .

 در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن .

 برای ‏بودن یکی ، باید دیگری نباشد. ‏


هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز ‏شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود .

 همه با هم ‏بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن ‏یکی ، یکی را نیست می کنیم . ‏


‏ از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته ‏نبودن دیگریست .

هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس ‏نمی فهمد جز ما .

و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ‏ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . ‏


‏ و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . ‏


‏ هنر نبودن دیگری ! ‏

من و نگاه تو در مدار جنون!


از سنگر دوید بیرون .

بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان.

گفتم« بیا پدر جان . اینم حاج حسین.»

پیرمرد بلند شد، راه افتاد . یک دفعه برگشت طرف من.

پرسید « چی صداش کنم؟» « هرچی دلت می خواد.»

تماشایشان می کردم. حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد.

پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند.

پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید، نمی گذاشت.

خمپاره افتاد . یک لحظه ، همه خوابیدند روی زمین.

همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی.


 قرار بود خط را به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیم ، بکشیم عقب.

گفت « برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن.» رفت توی سنگر.

نیم ساعت خوابیدم . فقط نیم ساعت .

بیدار که شدم هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد.

هنوز هم فکر می کنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.



بی سیم صدا میکند:- محمد ، محمد ، حسین ... محمد ، محمد ، حسین.

اسم حاج حسین ش مال کد فرماندهی لشکر بوده.

حالا هم که حاجی شهید شده، کد را عوض نکرده اند.

ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه.

حسین آقایی می گوید « چرا گریه می کنی؟ گوشی رو بردار.»


جای کابل ها روی پشتم می سوخت.

داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان .

می ری حاج حسین رو می بینی سرت رو می گیره لای دستش.

توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...»

در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد زمین ؛ زود بلند شد.

حتا برنگشت عراقی ها رانگاه کند . صاف آمد پیش من نشست .

زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه.

گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « حاج حسین شهید شده


ما را به خط کردند .

از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند، می آمدند جلو.

نوبت من شد. اسمم را گفتم . مترجم پرسید «مال کدوم لشکری ؟»

گفتم لشکر امام حسین.» افسر عراقب یک دفعه پرید.

موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد « حسین ؟ حسین خرازی؟ »

چشم هاش انگار دوتا گلوله ی آتش ؛ سرم را انداختم پایین ، گفتم«نه


امروز سیزدهمین سالیه که پدربزرگ مهربونم از پیش ما رفت...

ممنون میشم برای شادی روح بزرگش فاتحه بخونید...

خدایاشکرت!

خدایاشکرت!

که زندگی به حالت عادی برگشت!

برای دل خودم...

شاید امروز شاید فردا شاید... همین جمعه.

حدیث جمعه

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده ی دیدار بیار

نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو

نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار

آنها نه دل ها که گل های بی نجابت اند که تو را انتظار نمی کشند.

و آنها نه سرها که سنگ های بی صلابت اند اگر از شمیم فرج چون گل نشکفند.

مادران  ما را به روزگار غیبت بر زمین نهادند و در کام ما حلاوت ظهورریختند.

پدران هر صبح آدینه دستان دعای ما را میان انگشتان اتجابت خود می گرفتند

و در کوچه باغ های نیایش به ندبه می بردند.


آموزگاران نخست حرفی که در گوش ما خواندند دلواژه های مهر با خورشید سپهر بود.

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا هیچ میاموز به جز عشق

از یاد نمی برم آن روز را که با پدر گفتم :کدامین کوه میان ما و او غروب افکند؟

گفت: فرزندم ! دانستم که بالغ شده ای. که نابالغان از او هیچ نپرسند و به او هرگز نیندیشند.

گفتم: در کنار کدامین برکه بنشینم تا مگر ماه رخسارش در او بتابد؟

گفت: فرزندم! دانستم که از من میراث داری. که پدران تو همه برکه نشین بودند.

گفتم: پدر جان! چرا عصر آدینه ها پروای ما نداری؟

گفت: فرزندم! پروانه ها همه این چنین اند.

گفتم : مادر مرا چه روزی زاد؟

گفت: جمعه.

گفتم: و شما.

گفت: جمعه.

گفتم : برادران و خواهرانم.

گفت: جمعه.

گفتم : چگونه هست که ما همه جمعگانیم؟

گفت: درر وزگار نامرادی هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند همه عصرند.

با گوشه ی جامه ی سبز دعا اشک از چشم های خود دزدید و گفت: فرزندم! امروز چه روزی است؟

گفتم: جمعه.

گفت: تا جمعه ی موعود چند آدینه راه است؟

گفتم: یک یا حسین دیگر.

گفت: حسین را تو می شناسی؟

گفتم : همان نیست که صبح های جمعه پرده خوان ندبه ی خون است؟

گفت: و عصرهای جمعه کبوتران فرج را یک به یک بر بام انتقام می نشاند.

مادرم به ما پیوست.

دلگیر بود. اما مهربان.

چادر بی رنگ و روی شب فامش را هنوز از سر برنداشته بود که از بیت الاحزان پرسید.

نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشم های من در افق خیره ماند.

پدر یا مادر نمی دانم. یکی گفت:

شاید امروز شاید فردا شاید... همین جمعه.

بس جمعه که در فصل تو افسرد

بس خنده ی آینه که پژمرد

پروانه چه بسیار که در پای تو ای شمع

خندیدو ندانست که اقبال سحر مرد.


صل الله علیک یا بقیه الله فی الارض


مولایم :

یکی از اثرات محبت شما در زندگی من , نه بهتر است بگویم در زندگی ما ,

غمی است که برپیکره روح و روانمان کشیده شده و در اعماق وجودمان نفوذ کرده است .


هر عیدی که فرا می رسد بنا است که ما بخندیم ؛

خوشحال باشیم و شادی کنیم و ما نیز می خواهیم در اعیاد چنین باشیم ؛

اما چه کنیم که غیبت تو خنده را به ما حرام کرده است .


سرورم : ما درخوشحالی شما خوشحالیم اما در اعماق درونمان چنان غمی نهفته است

که حتی الفاظ قادر نیستند بر پیکره اش لباس شوند .


یا مولای :

هر روز فرخنده ای که از ایام الله فرا می رسد ما شیعیان جشن می گیریم ,

اما درمیان فریادهای شهدایمان و نالهای کشته هایمان و آتش ظلمهائی که

از زمان شهادت مادرت فاطمه زهراء برما روا داشته اند .


خوشحالیهایمان را با اشک و خون ترسیم می کنیم و با بغض فرو کشیده لب فرومی بندیم

و خواهیم گفت که سرچشمه زلال امامت آنگاه د ردل زمین فرو رفت که بانگ های فریاد :

هل من ناصر ینصرنی , اباعبدالله علیه السلام بی جواب ماند.


آقای من :

این غم همواره درون سینه های ماست تا زمانی که ظهور بفرمائی .

البته چنین است که حزن جز فرآورده محبت شما نیست.

- چطور خوشحال باشد عاشقی که این چنین معشوقی دارد و به فراق او مبتلاست؟

- چطور بخندد تشنه ای که دریایی از آبی شیرین و زلال و خنک

درپیش دارد امابرای سیراب شدن از آن راهی نمی یابد ؟

مولای من:

- مامی خندیم اما این خنده فقط بر لبان ما نقش می بندد

زیرا که در دلهای ما آتشفشانی از سنگهای گداخته حسرت نهفته است .


- حسرت یک نگاه ...

- حسرت سیراب شدن د ردریای چشمهایت و حسرت شنیدن سخنان حکیمانه ات .

- امیدوارم هرگز نخواسته باشم به شمارش آورم اثرات محبتتان را در زندگیم ,

زیرا که محبت شما د رزندگی من نه تنها اثرنکرده است

بلکه با روزگار من عجین شده است و گوشت و خون و پوستمان ازآن روییده است .

اینکه بخواهیم از اثر چیزی در زندگیمان صحبت کنیم که بزرگترین رکن زندگی است شاید بی معنا باشد.


حبیبا:

چطور از اثر محبتت در زندگیم سخن بگویم

و در حالی که دانه های عشقت هنگامی در قلبم کاشته شد

که به من درس خداشناسی می دادی وقتی که ذرّه کوچکی بودم، در قبل از این عالم .


و واضحتر بگویم .

سیدی!

کوچکترین تشعشع از اثرات محبتت در زندگیم

متلاشی شدن همه وجودم و توجه همه قلبم و خیر دنیا و آخرت برایم .


به امید آن روزی بیایی و به سرمای غربت و تاریکی جهل و زشتی ظلم خاتمه دهی .

زیرا که زیبایی و خوبی جز با وجودتو معنا نمی شود .

سربازگمنام

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا


هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزارکار نکرده

هزارکاش و اگر

هزاربار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز...


مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو  نقطه ی پایان


بر این هزار خط ناتمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری

- قیصر-

با ما بود؟


با ما بود...

شاید هم کمی

فقط کمی

بر  ما...


خدایا! نکند تو دست از من شسته‌ای

" امام سجاد(علیه السلام) در دعای ابوحمزه ثمالی می‌فرماید:

خدایا! نکند تو دست از من شسته‌ای و مرا از بارگاه عنایت و خدمت خویش رانده‌ای؟

خدای من! نکند تو مرا سهل انگار حق خویش شمرده‌ای و از من فاصله گرفته‌ای؟

نکند تو مرا رویگردان از خویش یافته‌ای و از چشم محبتت انداخته‌ای؟

نکند تو مرا دروغگو شناخته‌ای و از خود دورم ساخته‌ای؟

نکند تو مرا کفران کننده‌ی نعمت‌های خویش دانسته‌ای و تحریمم کرده‌ای؟

نکند تو مرا اهل غفلت دیده‌ای و از رحمت خود نومیدم کرده‌ای؟

نکند تو مرا در مجالس بطالت و بیهودگی دیده‌ای و مرا به آنان وانهاده‌ای؟

نکند تو شنیدن دعای مرا دوست نداشته‌ای و مرا از درگاه اجابتت رانده‌ای؟"
--------------------------------------------------
تقدیم به وبلاگ من پی رد نگاه شهدا می گردم...

سرباز گمنام

ای شهید!!!



بسم رب الشهدا

ای شهید!

ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود،برنشسته ای!

دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این مُنجلاب بیرون کش.

"شهید آوینی"

و امروز سالگرد شهادت شهید سلیمانی ست

 ما همچنان نگاهمان به دست کرم توست!

شهادتت مبارک...