میرقاسم لطیف زاده
نفر اول نشسته - سمت چپ

منتشر شده در وطن امروز

فکر می کردم همه ی مردم یا بیشتر آنها دچار فراموشی شده اند

فکر می کردم از آن نوجوان 12 ساله تا پیرمرد 70 ساله که رفتند تا حالا 20 سال بعد از رفتنشان

 در آرامش و آسایش زندگی کنیم؛ همه را ؛ این اپیدمی فراموشی برده است از یاد مردم

اما نزدیکی های عید وقتی همه اسیر خاک شلمچه و طلائیه شدیم

فهمیدم ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم...

رفتیم

رفتیم و هوایی شدیم

شنیدیم تپش های قلب مشتاقمان را

به دیدار یارانی رفتیم که سجده کردن بر خاکشان را در تمامی لحظاتمان تمنا کرده بودیم

رفتیم تا از شهیدان عیدی بگیریم

تا سال جدیدمان را با نور وجود آنها تحویل کنیم

رفتیم تا روحمان را راهی معراج کنیم و کوله های دل بستگی مان را میان سیم خاردارها بگذاریم

و بگذریم از هرچه تعلق است

دلمان رفت و از تعلق ها پاکیزه گشتیم

رفتیم و مجنون شدیم و آواره ی خاکریزها

در میان خاکریزها به دنبال نشانی از ملکوتیان گشتیم

و نشان را در خاطرات هم رزمشان یافتیم:

مردی از دیار نور

که هر آنچه در خاک به دنبالش بودیم را به ما هدیه داد

که برایمان گفت شرط آزادگی را

و پاسخ داد به نماز نیاز ما

بر خاک شلمچه نشستیم و خود را معطر کردیم

و گفت برایمان از شفاعت نامه ای که در شب عملیات همه آن را امضا کردند

که هرکس شهید شد شفاعت دیگر دوستانش را کند.

از امضایی که گلچین شد و از میان تمام شاهدان راه ملکوت را پیش گرفت

( تصویر شفاعتنامه و دوستان شهیدنش را به ما هدیه داد)

رفته بودیم که چه کنیم؟

چه بگوییم؟

چه بشنویم؟

تجلیل کنیم یا عبرت بگیریم و پیمان ببندیم؟

تجدید خاطره کنیم؟

یا گریه کنیم؟

او گفت و ما عبرت گرفتیم

گفت و ما پیمان بستیم

گفت و ما در سکوت و تنهایی مان فکر کردیم و عهد بستیم

او گفت و ما گریه کردیم

و گفت که زیباترین و پریقین ترین امضا برای میرقاسم لطیف زاده بود

گفت که میرقاسم نوجوانی 16ساله بود

ریز نقش و کوچک بود

درس می خواند و می جنگید

نوجوانی که نماز شبش ترک نمی شد

نوجوانی که مشق خون می کرد

همه را برای نماز شب بیدار می کرد

به شهر نمی رفت تا مبادا فضای شهر تمام معنویات جبهه را از او بگیرد

از رزمندگانی گفت که تمام نمازها را به جماعت می خواندند

هرکدام از آنها برای ما وصیت نامه ای را به امانت گذاشته بودند

و تمام تاکید آنها به بحث ولایت فقیه و حجاب بود

و ما به درسی که باید گرفت فکر می کردیم

به وظیفه ای که بر دوش ما بود می اندیشیدیم

برایمان از فضای الهی جبهه ها گفت

از سفره های پر اخلاصی که شروع و پایانش با دعا بود

و جز نان خشک و کمپوت چیزی در آن نبود

و گفت برایمان از گردان امام سجاد(ع)

از گردانی که بعد از گذشت چند روز گروهان شد

از گروهانی که دسته شد و از دسته ای که نفر شد

و 6 نفر باقی ماندند برای نگه داشتن یک خط !

یکی از آن 6 نفر میرقاسم بود

(وقتی به او گفتند چرا چرا قرآنت را تند تند می خوانی گفته بود وقت تنگ است!)

پسر نوجوانی که با بالاترین درجه ی یقین قرآنش را خواند

و به سمت سنگرش رفت و چشم هایش را بست و راهی آسمان شد

و به ما گفت که اینجا ماندن را گریزی نیست و رفتن را نیز هم...

و اگر در جستجوی مقصد عروجی راه یکی ست:

چشم هایت را به روی زمین ببند!

تا راهی آسمان شوی...