هفته ی دفاع مقدس گرامی باد

مصطفی ردانی پور
تولد: 1 فروردین 1337
شهادت: 15مرداد 1362
فرمانده ی قرارگاه فتح
طالبه بود مبلغ نوحه خوان فرمانده بسیجی چندروزی هم همسر
در عملیات والفجر دو درست بعد از اینکه فرماندهی را کنار گذاشت روی ارتفاعات حاج عمران تنها نگید و تنها شهید شد
و تنها ماند. همان طور که خودش خواسته بود و بعد از بیست سال هنوز هم برنگشته است.
1- چهارده سالش بود که پدرش فوت کرد.مادر خیلی که همت می کرد با قالی بافی می توانست زندگی خودشان را
توی اصفهان بچرخاند. دیگر چیزی باقی نمی ماند که برای مصطفی بفرستد قم.
آیت الله قدوسی ماجرا را فهمیده بود برایش شهریه مقرر کرده بود. ماهی پنجاه هزار تومان.
سر هر ماه دو تا پاکت روی تاقچه جلوی ایینه بود.هیچ وقت رحمت نفهمید از کجا.ولی می دانست یکی مال مصطفی ست
یکی مال خودش.هروقت می آمدند حجره یا مصطفی نیامده بود یا اتفاقی با هم میرسیدند.هرکدام یکی از پاکت ها را بر میداشتند.
توی هر پاکت بیست و پنج تومان بود.
2- گفتم: با فرماندهتون کار دارم
گفت: الان ساعت یازده است.ملاقاتی قبول نمیکنه.
رفتم پشت در اتاقش.در زدم. گفت : کیه؟
گفتم: مصطفی منم
گفت: بیا تو
سرش را از سجده بلند کرد.چشمهایش سرخ خیس اشک.رنگش پریده بود.
نگران شدم.گفتم: چی شده مصطفی؟خبری شده؟ کسی طوریش شده؟
دوزانو نشست.سرش را انداخت پایین.زل زد به مهرش.دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد میکرد.
گفت: 11-12 هرروز رو فقط برای خدا گذاشته ام.برمیگردم کارهام رو نگاه کنم.
از خودم میپرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم.؟
3- گریه اش بند نمی آمد.فقط یک جمله گفته بودم(( حالا که منطقه آرومه بیا برم به درسمون هم برسیم.))
دم غروب توی بیابون میدوید.گریه میکرد.به سرو صورتش می زدو میگفت: برم حوزه که چی؟ همه چی اینجاست.
خدا اینجاست.امام حسین (ع) اینجاست.
نگاهش می کردم. نمیدانستم چه بگویم.دستش را از توی دستم کشید بیرون.شروع کرد به دویدن و گریه کردن.
زار زار گریه میکرد.توی سرش میزد.حسین حسین میگفت.
دم غروب بود.بیابان داشت تاریک میشد.ماندم چه کنم.دویدم زیر بغلش را گرفتم.عذرخواهی کردم .ارام نمیشد.
م نهم گریه ام گرفت.دوتایی نشستیم گریه کردیم.میگفت: مگه نمیبینی همه رفته اند و ما موندیم؟
4- رفته بود پیش امام که باید تکلیفم را معلوم کنم .بالاخره درس مقدمه یا جنگ؟
امام فقط یک جمله گفتند: محکم بمانید توی جنگ
دیگر کسی جلودارش نبود.
5- بلند شده بود نماز شب بخواند.از بین بچه ها که رد میشد پایش را به پای یکی کوبید.
بعد همان طور که میرفت گفت: آخ ببخشید ریا شد!
6- شب جمعه دعای کمیل می خواند.اشک همه را در می آورد.بلند میشد راه می افتاد توی بیابان.پای برهنه.
روی رمل ها می دوید.گریه میکرد.امام زمان را صدا میزد.بچه ها هم دنبالش زار می زدند می افتاد بیهوش میشد.
هوش که می آمد می خندید.جان می گرفت.دوباره بلند میشد.میدوید.ضجه میزد.یابن الحسن یابن الحسن میگفت.
صبح که میشد ندبه می خواند.بیابان تمامی نداشت.اشک بچه ها هم...





با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟