روایتی از علمدار روایتگری شهدا : حاج شیخ عبدالله ضابط (ره)
روایتی از علمدار روایتگری شهدا : حاج شیخ عبدالله ضابط (ره)

از روزی که آقا چفیه بر گردن انداخت او هم دیگر چفیه را از خود جدا نکرد.
سربازی را می ماند که همیشه و در هر شرایطی آماده ی ایثار و جانبازی در ر اه ارزش ها بود.
جمع راوی ها بود که یکی از دوستان چفیه ی آقا را آورد و از نماز شب ایشان در مسجد جمکران گفت.
حاج عبدالله چفیه را به دست گرفت آن را بوئید و به سر و صورت کشید.
وقتی از مظلومیت اقا سخن می گفت می سوخت و اشک می ریخت.
خودش را فدایی رهبر می دانست.
شعر معروف آقا را هم خیلی وقت ها در مجالس شهدا می خواند:
ز آه سینه ی سوزان ترانه می سازم چو نی ز مایه ی جان این فسانه می سازم
ز پاره های دل من شلمچه رنگین است ز یک شراره هزاران زبانه می سازم
می گفت آقا که بلند میشود و میرود این شعر را در شلمچه می خواند
یعنی پاره های دل من شهید کاوه و شهید علم الهدی و ...
هستند. این ها پا منبری و شاگردان من بودند و آقا دست پرورده های خودش را به جنگ فرستاد.
پی نوشت:
1- من که می دانم دلیل بغض هایت سیل پاکستان نبود
این لطافت در خیالم از کسی ممکن نبود
ای امیرم رهبرم مولای من ای سرورم
در قنوتت داد میزد هیچکس محرم نبود

2- دارد چه بلایی سرمان می آید؟
کی قسمت خوب داستان می آید؟
قرآن خدا سوخته اما دارد
بوی دل صاحب الزمان می آید
3- آنکه مغزش بود پر شتاب فراوان سخن باشد و دیر یاب
4- پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هرشب من و دیدار در این پنجره با تو
از خستگی روز همین خواب پر از راز
کافی ست مرا ای همه ی خواسته ها تو
دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش همه ذرات هوا تو
بیدارم اگر دغدغه ی روز نمیکرد
با آتش مان سوخته بودی همه را تو
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هر چه صدا هرچه صدا هرچه صدا تو
آزادگی و شیفتگی مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو
یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟
دیگر نه و هرگز نه که یا مرگ که یا تو
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا تو همه جا تو همه جا تو
پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم از همه ی خلق چرا تو!
محمد علی بهمنی
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟