من بهنازم
اما چه ایرادی داره دوستام منو به نام فاطمه صدا بزنن؟
اما چه ایرادی داره دوستام منو به نام فاطمه صدا بزنن؟
ما همه چشم به راه تو و یک فانوسیم...
امروز جمعه است و پر از دلتنگی. دلتنگی هایی که همه ی شما جنسشو خوب میشناسید...
نشستم درس بخونم اما دیدم نمیشه...
دلتنگی نمیذاره
تنها و دلتنگ نشسته بودم که چشمم افتاد به دیوان حافظ:
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
ز آنجا که فیض جام سعادت فروغ تو است
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره من خسته و ضعیف
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولت سرای تو
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
اللهم عجل لولیک الفرج(عج)
التماس دعا
ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه ی امتحان فراهم گردد
ماییم و تیغ و حلقوم عدو
یک مو ز سر سید علی کم گردد
دلا تا باغ سنگی، درتو فروردین نخواهد شد.
به روز مرگ،شعرت،سوره ی یاسین نخواهد شد
قریبت می دهند این فصل ها،تقویم ها گل ها
از اسفند شما پیداست،فروردین نخواهد شد
مگر در جستجوی ربنای تازه ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست،یک نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مرگ،ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است،اسبی زین نخواهد شد
این روزها دلتنگم...
این روزها غمی به وسعت بیکران قلبم را میفشارد.
من هستم و دنیایی از دلتنگی ها...
دیگر نفسم تنگ شده. هر جا رو که نگاه می کنم یادی از آنها. آنهایی که رفتند تا ما بمانیم....
شعاری بود نه؟ اما نه! نمی خوام شعار بدم. غمگینم. هر لحظه و هر ثانیه به چشماش نگاه می کنم به لبخندش. حاج حسین رو میگم. حاج حسینی که وقتی نگاش می کنم وجودم پر از شرمندگی میشه.
وای خدای من خودم هم تکلیفمو با خودم نمیدونم. فقط بی دلیل اشک میریزم. چی می خوام؟
فقط خودشون میدونن. پارسال هم که روزها میگذشت و به اسفند نزدیک میشدیم من هوای دلم بارونی شده بود.
بارونیم ........
چشمامو میبندم و تصور می کنم که دارم توی شلمچه راه میرم...
تنهای تنها.....
زینب میدونه و ؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط همزادم میدونه که چه حالی دارم.
و حالا اونم دیگه ندارم که براش از دلتنگی هام بگم.
دلم پر میکشه برای شلمچه.
کی میدونه که توی شلمچه چه ها بر من گذشته...
و هرچی دارم و ندارم توی شلمچه بهم دادن.
بارها شده که می خوام بشینم و از شلمچه بنویسم اما هیچ وقت نشده. انگار که مهر کردند این راز رو بر سینم که چه حالی داشتم اونجا.....
مثل دیوانه ها .......
نه بهتره نگم. بذار دلتنگی هام برای خودم بمونه .......
اما برام دعا کن.
نمیدونم امسال می طلبن یا نه؟ اما خودشون میدونن پارسال هم میدونستن که اگر نطلبن چه بلایی به سرم میاد.......
حاج حسین نگات میکنم و توی یه نگاه همه ی دلتنگی هامو توی چشمام میخونی و می دونی که چه حالی دارم. تو بهتر از هرکس دیگه میدونی.
به داد دلم برس حاجی!!!
حاجی دلتنگم. حاجی دلم هوای شلمچه داره.
حاجی بارونیم.
بارونیم
بارونیم
به داد دلم برس.
هوای اینجا خیلی سنگینه
روزا خیلی سخت میگذره
من هنوز هم نمی دانم که انتهای نگاهت به کجا میرسه...
خودت دستمو نگیری به چی امید داشته باشم؟
حاجی تنهام نذار...
به خدا نمیتونم دیگه نفس بکشم.
حاج حسین! فقط یه نفس دیگه
فقط یه بار دیگه بیام و به خاکتون سجده کنم!
دستمو رها نکن............
دور تا دور نشسته بودیم . نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت: تا یادم نرفته اینو بگم. اونجا که رفته بودیم برای مانور؛یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته. پولشو به صاحبش بدین...
گفتند: حسین خرازی را اورده اند بیمارستان. رفتم عیادت.
از تخت امد پایین. بغلم کرد. گفت: دستت چی شده؟
دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش.
گفتم: هیچی حاج آقا. یه ترکش کوچیک خورده، شکسته.
خندید.گفت: چه خوب!دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده.
دکتر چهل و پنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه.
عصر نشده گفت: بابا! من حوصله ام سر رفته.
گفتم: چی کار کنم بابا؟
گفت: منو ببر سپاه.بچه ها رو ببینم.
بردمش.
تا ده شب خبری نشد ازش. ساعت ده تلفن کرد گفت: من اهوازم.بی زحمت داروها رو بدید یکی برام بیاره.
با قایق گشت می زدیم. چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند به مان.
سر یک آب راه قایق حسین پیچید روبه رویمان. ایستادیم و حال و احوال.
پرسید:چه خبر؟
- آره حسین آقا. چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم.مراقب بچه ها باشیم. عصر که میشه می پریم پایین. صبحونه و ناهار و شام و یک جا می خوریم.
- پرسید: پس کی نماز می خونید؟
- گفتم: همون عصری.
- گفت: بی خود.
بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب اب ایستادیم . نماز خواندیم.
میلاد شمس الشموس،انیس النفوس،سلطان طوس،حضرت امام علی بن موسی(ع) رضای آل محمد(ص) مبارک باد.
- آقا جان! مرا درد عاهایتان فراموش نکنید.
- خیال می کنی فراموش می کنم؟
- نه
- از کجا می دانی؟
- چون شما شیعیانتان را دعا می کنید من هم یکی از آنها هستم.
- غیر از این چیز دیگری هم هست.
- هر وقت خواستیی ببینی چقدر یاد تو هستم ببین تو چقدر یاد منی و من در نظرت چطورم؟
اصول کافی،ج40،ص469
------------------------------------------------------------------
پدرش می گفت: زیارت رضا، مثل زیارت خداست در عرش.
خودش می گفت: سه موقع می آیم سراغتان.
اول نامه ی های اعمال را که می دهند...
دوم پل صراط...
سوم پای حساب کتاب.
پسرش می گفت: از طرف خدا ضمانت می کنم بهشت را برای زائر با معرفت پدرم.
امام صادق(ع) آرزو داشت ببیندش. به پسرش موسی (ع) می گفت:
(( عالم آل محمد(ص) از آن توست. ای کاش او را می دیدم. هم نام امیرالمومنین (ع) است.))
می گفتند: دو نفر به فریاد رسی مشهورند.
عالم آل محمد و قائم آل محمد...
عیون اخبارالرضا،ج 2
گفتم: بیا پدر جان ، اینم حاج حسین.
پیرمرد بلند شد، راه افتاد. یک دفعه برگشت طرف من.
پرسید : چی صداش کنم؟
هرچی دلت می خواد.
تماشایشان میکردم.
حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف میزد. پیرمرد دست گذاشت
روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد می خواست
پیشانیش را ببوسد. حاجی می خندید نمی گذاشت.
خمپاره افتاد. یک لحظه،همه خوابیدند روی زمین.
همه بلند شدند،صحیح و سالم. غیراز حاجی...
-----------------------------------------------------------------------------
ما را به خط کردند . از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند
می آمدند جلو.نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسید: مال کدوم
لشگری؟
گفتم : لشگر امام حسین.
افسر عراقی یک دفعه پرید. موهایم را گرفت و به طرف خودش کشید.داد زد:
حسین؟حسین خرازی؟
چشم هایش انگار دوتا گلوله ی آتش؛
سرم را انداختم پایین. گفتم: نه...
-----------------------------------------------------------------------------
جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم :
(( عیب نداره. بالاخره برمیگردی . میری اصفهان. میری حاج حسین رو
میبینی.سرت رو میگیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می
خنده. همه ی این غصه هات یادت میره...))
در را باز کردند. هلش دادند تو. خورد زمین.زود بلند شد. حتی برنگشت
عراقی ها را نگاه کند. صاف امد پیش من نشست.زانوهایش را گرفت توی
بغلش. زد زیر گریه.
گفتم: مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟
نگاهم کرد. گفت: بزن بکوبشونو که دیدی:
گفتم: خوب؟
گفت: حاج حسین شهید شده...
------------------------------------------------------------------------------
تو وصیت نامه اش نوشته بود: اگر بچه ام دختر بود اسمش زهراست. پسر
بود، مهدی.
مهدی خرازی الان مردی شده برای خودش.