حاجی ...


جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم :

(( عیب نداره. بالاخره برمیگردی . میری اصفهان. میری حاج حسین رو میبینی.

سرت رو میگیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده.

همه ی این غصه هات یادت میره...))

در را باز کردند. هلش دادند تو. خورد زمین.زود بلند شد.

حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند. صاف امد پیش من نشست.

زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه.

گفتم: مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟

نگاهم کرد. گفت: بزن بکوبشونو که دیدی:

گفتم: خوب؟

گفت: حاج حسین شهید شده...




آقا قرار شاه و گدا یادتان که هست؟

مشهد/ حرم/ ورودی باب الجوادتان؟


از صبح تا ظهر، هفت شهید کشف شد.

رمز حرکت آن روز، امام رضا( ع ) بود.یا امام هشتم.

حتما شهید دیگری نیز کشف میشود. اما خبری نشد.

خبر رسید امام جماعت مسجد امام جعفر صادق ع در شهر العماره ی عراق

نزدیک به صد و پنجاه پیکر را آورده است به ما تحویل دهد.

موجی از شادی در بین بچه ها حاکم شد.

سر قرار رفتیم

اجساد داخل یک کانتینر بود.

یکی یکی آنها را از ماشین پیاده کردیم.

اما همه اجساد عراقی بود که خودمان کشف کرده و تحویلشان داده بودیم.

و آنها هم اجساد را مخفی کرده و تحویل خانواده هایشان نداده بودند.

از بین آن همه جسد عراقی پیکر یک شهید کشف شد.

با هفت شهید کشف شده ی صبح میشدند هشت شهید

جالب بود...

اما از آن جالب تر نوشته های پشت لباس آن شهید بود:

یا معین االضعفا




غمگین تر از یک آدم برفی - که روی ریل ساخته باشند

در انتظار سوت قطارم - با گریه ای شبیه لبخند



پیپ پدربزرگ به لب هام - یک کیف پاره پاره به شانه

بینی من مداد درازی - بر پای من دو پوتین - بی بند



یک ساعت قدیمی کوکی - روی سرم شبیه به یک تاج

بی آن که هیچ گاه بپرسم - پس ساعت دقیق سفر چند؟



ریل طویل گم شده در مه - مثل پل معلق دوزخ

با غربت دو خط موازی - در آرزوی نقطه ی پیوند



آنک قطار می رسد از راه - هی سوت های ممتد اخطار

هی سوت - سوت - سوت - ولی من - مانند یک مترسک - پابند




من ایستاده ام که بیایی - در این غروب - روی همین ریل

تنها تر از یک آدم برفی - که روی ریل ساخته باشند

"محمد سعید میرزایی"

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد!


مقام معظم رهبری می فرمایند:

شهید خرازی به رفقایش گفته بود من اهمیت نمی دهم درباره ی ماها چه می گویند.

من می خواهم دل ولایت را راضی کنم....


قسمتی از پیام مقام معظم رهبری به متاسبت شهادت حاج حسین خرازی 65/12/10:

او پاداش جهاد صادقانه و مخلصانه ی خود را اکنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت ، سبکبال،

در جمع شهدا و صالحین درآمده است.

زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه ای که درا ین وادی قدم زده اند

صفحه ی درخشنده ای از تاریخ این ملت است.



خدا یک شب تو را در سینه ی من زاد ، باور کن

یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن


تو مثل هرچه هستی در درون من نمی گنجی

مرا ویرانه کردی،خانه ات آباد! باور کن


نمی فهمم زبان واژه های آتشینت را

رهایی مثل یک آشوب،یک فریاد،باور کن


اگرچه بر دلم بارید توفان عظیم شک

پلی بین دل ما بود از پولاد،باور کن


تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی

که تنهایی،تو را در چشم هایم زاد،باورکن

" عبدالجبار کاکایی "


خاطرات ترم گذشته

خاطرات ترم گذشته
  در طول ترم
 
 سه روز مانده به امتحان
 
 
دو روز مانده به امتحان
 شب امتحان
 
 
 یک ساعت مانده به امتحان
 
 
 سر جلسه امتحان
 
 
 هنگام خروج از جلسه
 
 
 یک هفته بعد از امتحان


حتما قرار نیست!

حتما قرار نیست که این مرد محترم

در انتها بگرید و با این همه ، تو هم


این قدر ها قیافه ی رسمی به خود نگیر

حتما قرار نیست که این مرد متهم


اصلا بیا ادامه ی این شعر را خودت

هرجور خواستی بنویس این تو - این قلم -


این هم هزار قافیه که فکر می کنی

این طور می شود غزلی گفت ، دست کم -


چیزی شبیه " من به تو هرگز نمی رسم "

یا ... بعد هم بی آن که بخواهی قدم قدم


هی دور رفته ای و مرا پیر کرده ای

این جا کنار قافیه هایی به شکل غم


با این همه کنار همین نا نوشته ها

من گریه کرده ام همه ی قصه را - تو هم !

"محمدسعید میرزایی"

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

...

تا به حال غصه دار و غمگين نديده بودمش.

هميشه دندان هاي صدفي سفيد فاصله دارش از پس لبان خندانش ديده مي شد.

قرص روحيه بود!

نه در تنگناها و بزبياري ها كم مي آورد و نه زير آتش شديد و ديوانه وار دشمن.

يك تنه مي زد به قلب دشمن.


اسمش قاسم بود. پدرش گردان ديگر بود. تره به تخمش مي رود، قاسم به باباش.

هر دو بَشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهيد، با قاسم بود.


- سلام ابراهيم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستي ببينم تو چند تا داداش داري؟

* سه تا، چه طور مگه؟

- هيچي! از امروز دو تا داري. چون داداش بزرگت ديروز شهيد شد!

* يا امام حسين!

به همين راحتي!

تازه كلي هم شوخي و خنده به تنگ خبر مي بست و با شنونده كاري مي كرد كه اصل ماجرا يادش برود.

هر چي بهش مي گفتم كه: "آخر مرد مؤمن اين چطور خبر دادن است؟

نمي گويي يك هو طرف سكته مي كند يا حالش بد مي شود؟ "


مي گفت: "دمت گرم. از كي تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟! "

*منظورم اينه كه يك مقدمه چيني، چيزي...

- يعني توقع داري يك ساعت لفتش بدم؟ كه چي؟

برادر عزيزتر از جان! يعني به طرف بگويم شما در جبهه برادر داريد؟ تا طرف بگويد چطور؟

بگويم: هيچي دل نگران نشو.

راستش يك تركش به انگشت كوچكه پاي چپش خورده و كمي اوخ شده

و كلي رطب و يابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم

و بعد از دو ساعت فك تكاندن و مخ تيليت كردن خبر شهادت بدهم؟

نه آقاجان اين طرز كار من نيست. صلاح مملكت خويش خسروان دانند! من كارم را خوب فوت آبم. "


نرود ميخ آهنين در سنگ! هيچ طور نمي شد بهش حالي كرد كه... بگذريم.

حال خودم معطل مانده بودم كه به چه زبان و حسي سراغ قاسم بروم و قضيه را بهش بگويم.

اول خواستم گردن ديگران بيندازم.

اما همه متفق القول نظر دادند كه تو - يعني من - فرمانده اي وظيفه من است كه اين خبر را به قاسم بدهم.


قاسم را كنار شير آب منبع پيدا كردم. نشسته و در طشت كف آلود به رخت چرك هايش چنگ مي زد.

نشستم كنارش. سلام عليكي و حال و احوالي و كمكش كردم.

قاسم به چشمانم دقيق شد و بعد گفت: "غلط نكنم لبخند گرگ بي طمع نيست! باز از آن خبرها شده؟ "

جا خوردم.


- بابا تو ديگه كي هستي؟ از حرف نزده خبر داري.

من كه فكر مي كنم تو علم غيب داري و حتي مي داني اسم گربه همسايه چيه؟


رفتيم و رخت ها را روي طناب ميان دو چادر پهن كرديم. بعد رفتيم طرف رودخانه كه نزديك اردوگاه بود.

قاسم كنار آب گفت: "من نوكر بند كفشتم. قضيه را بگو، من ايكي ثانيه مي روم و خبرش را مي رسانم.

مطمئن باش نمي گذارم يك قطره اشك از چشمان نازنين طرف بچكه! "


- اگر بهت بگويم، چه جوري خبر مي دهي؟

*حالا چي هست؟

- فرض كن خبر شهادت پدر يكي از بچه ها باشد.

* بارك الله. خيلي خوبه! تا حالا همچين خبري نداده ام. خب الان مي گويم.

اول مي روم پسرش را صدا مي زنم. بعد خيلي صميمانه مي گويم: ماشاءالله به اين هيكل به اين درشتي!

درست به باباي خدابيامرزت رفتي!... نه. اينطوري نه.

آهان فهميدم. بهش مي گويم ببخشيد شما تو همسايه تان كسي داريد كه باباش شهيد شده باشد؟

اگر گفت نه. مي گويم: پس خوب شد . شما ركورد دار محله شديد، چون بابات شهيد شده!... يا نه.

مي گويم شما فرزند فلان شهيد نيستيد؟ نه اين هم خوب نيست. گفتي بايد آرام آرام خبر بدم.

بهش مي گويم، هيچي نترس ها.

يك تركش ريز ده كيلويي خورد به گردن بابات و چهار پنج كيلويي از گردن به بالاش را برد ... يا نه ....


ديگر كلافه شدم. حسابي افتاده بود تو دنده و خلاص نمي كرد.

- آهان بهش مي گويم: ببخشيد پدر شما تو جبهه تشريف دارن؟ همين كه گفت: آره.

مي گويم: پس زودتر برويد پرسنلي گردان تيز و چابك مرخصي بگيريد تا به تشييع جنازه پدرتان برسيد

و بتوانيد زودي برگرديد به عمليات هم برسيد!

طاقتم طاق شد. دلم لرزيد. چه راحت و سرخوش بود. كاش من جاش بودم.

بغض كردم و پرده اشكي جلوي چشمانم كشيده شد.

قاسم خنديد و گفت: "نكنه مي خواي خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگي؟!

اينكه ديگه گريه نداره. اگر دلت مي خواد خودم بهت خبر بدم! " قه قه خنديد.


دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. كم كم خنده اش را خورد.

بعد گفت: "چي شده؟ "

نفس تازه كردم و گفتم: "مي خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟! "

لبخند رو صورتش يخ زد.

چند لحظه در سكوت به هم نگاه كرديم.

كم كم حالش عادي شد تكه سنگي برداشت و پرت كرد تو رودخانه. موج درست شد.

گفت: "پس خياط هم افتاد تو كوزه! "

صدايش رگه دار شده بود.

گفت: "اما اينجا را زديد به خاكريز. من مرخصي نمي روم. دست راستش بر سر من. "

و آرام لبخند زد.

چه دل بزرگي داشت اين قاسم.


* داود اميريان

خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت،

درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.

 آن مرحوم می فرمایند:

پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم

خودش هم رفت پشت پرده.

از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی.

یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید

یکی از بچه‌ها که شرور بود

شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند

یکی که خنگ بود، ترسید.

نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده.

 تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را

می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد

هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست

توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود

وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد


ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد.

او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد

زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش

شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش

نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن

خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود....

من

دل رفتن نداشتم

درخت خانه ات ماندم!


تو

رفتن را

دل دل نکن!

ریزش برگ هایم

آزارت می دهد...

            " محمد علی بهمنی "

...

...

گفتی:بخوان ! خواندم اگرچه گوش نسپردی

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

این سان نمی یابی زمن حتی نشان ای دوست


من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


گفتی:بخوان ! خواندم اگرچه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست


من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه! تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

از من! من این بر شانه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست


آن سان که می خواهد دلت با من بگو ! آری...

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست...

                                   "     استاد محمد علی بهمنی      "


خدایا!

ما بنده ی توایم

و بنده را جز اطاعت نشاید

به ما الفبای بندگی بیاموز...


دستم را بگیر مادر

 

به راستی علی(ع) با همسر سفرکرده اش چه خواهد گفت؟

جا دارد او اینگونه با او سخن بگوید:

فاطمه جانم!

سرانجام دیشب، نیمه شب، من از همه چیز باخبر شدم.

وقتی در تاریکی شب، پیکر تو را غسل میدادم،

دستم به زخم بازوی تو رسید

دلم میسوزد چرا از زخم بازویت به من چیزی نگفتی؟

                                                                     کتاب: فریاد مهتاب


مادرم!

دستم را بگیر...

که من هم مثل تو در کوچه ها زمین خوردم

من در کوچه ی گناه و تو در کوچه ی بنی هاشم...


 

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!


 

وظیفه ی یک جامعه شناس کوچک


گاه به این می اندیشم که رمان های  عاشقانه ی فهمیه رحیمی و نسرین ثامنی و م. مودب پور

و رمان هایی از این دست که در کتاب خانه های مدارس به وفور یافت می شوند

چه تاثیر مخربی می تواند بر دختران کم سن و سال و پر از تخیل های فانتزی بگذارد؟

چه قدر می تواند بر حال و آینده ی آنان تاثیر بگذارد؟

وظیفه ی یک جامعه شناس کوچک در اینجا چه می تواند باشد؟



ابتذال ابتذال ابتذال...







ابتذال در فیلم یکی از ما دو نفر!

باز هم همان واژه های تکراری

با وجود ادعای فمینیستی و داعیه دار احقاق حقوق زن بودن باز هم شاهد زیرسوال بردن جایگاه زن بودیم.

زن هایی که عفت،حیا،و حتی ذره ای زن بودن در آن ها دیده نمی شود

زن ها و برده بودن...

برده ی زیبایی،برده ی نیاز مردان

زن ها به مثابه ی کالایی که خرید و فروش می شوند

که به خواست و ارداه ی مردان تحقیر می شوند

مورد مبتذل ترین شوخی ها از سوی مردان واقع می شوند

فیلمی بدون هدف

بدون هیچ اخلاقی

بدون هیچ نکته ی آموزنده

و فقط و فقط ابتذال

روابط بدون چهارچوب میان زن و مرد

غیرت های فراموش شده ی مردان

از کارگردانی که همه ی مردم ایران را عقده ای می داند بیشتر از این هم نمیتوان انتظار داشت

زیرا که همه را شبیه به خود می داند و این را می توان از شخصیت های فیلم هایش متوجه شد

"این کارگردان سینما با اشاره به بخشی از فیلمش که دو شخصیت اصلی

فیلم اقرار به عقده ای بودن خود می کردند گفت: همه ی مردم ایران عقده ای هستند!

وی ادامه داد: مگر می شود کسی در ایران زندگی کند و عقده ای نباشد"

از طرف جامعه زنان خواهشی از خانم تمهمینه میلانی دارم:

"ما را به خیر تو امید نیست

شر مرسان..."

یکی از استادان محترم فرمودند این نقد شما به خاطر مذهبی بودن شماست!!!

اما استاد محترم در بی مذهبی شما نگاه به زن این طور است؟

 کالایی بودن و هر توهینی به زن پذیرفته است؟

وای بر روزگار زنان مسلک شما...



روز میلاد دلت نزدیک است...

روز میلاد دلت نزدیک است...

سلام اقا سید!

حالتون رو نمی پرسم چون میدونم که حالتون خوبه

فقط حتما شما هم اینروزها غم پهلوی شکسته ی مادرمون رو دارید

نمیدونم از شادی تولد شما بگم یا از غم ناله های مادر...

آقا سید چهارشنبه هفت اردیبهشت ، چهل و ششمین سال تولد شماست

و امسال هم می خوایم بیایم کنار مزار پر از عطرت

و شمع روشن کنیم و برات تولد بگیریم

راستی سید ؛

همیشه پیش خودم فکر می کنم شما هم موقع پرواز سرت روی پای مادرمون بود؟

آقا سید، این روزها خیلی دلتنگیم؛

یاد پهلوی شکسته ی مادر و شهدای شلمچه...

آخه میگن شهدای شلمچه اکثرا پهلو شکسته بودن

خلاصه که سید با اینکه مزار پر از عطرت همیشه شلوغه

و جایی برای ما کوچکترین  ها نیست

اما امسال هم با گل و شیرینی میایم کنارت.

آخه خیلی روز بزرگیه،

تو این روز مادری که میگن موقع نماز بوی عطر از لباش میاد

فرزندی رو به این دنیا هدیه میکنه که مزارش میشه

زیارتگاه جوونای دلتنگی مثل من

فرزندی که از 13 سالگی تا 23 سالگی موقع شهادت نماز شبش ترک نشد

و رابطه اش با آقا هم...

آقا سید مبارک باشه تولدت

و این روز رو برای چهل و ششمین بار به همه ی کائنات و آسمونی ها و زمینی هاتبریک میگیم.

راستی آقا سید!

این روزها باید به همسایه های مادرمون بگیم که دیگه راحت بخوابن

راحت تر از همیشه...

چون که صدای مادرم دیگه بلند نمیشه...

علی ( ع) این همه تنهایی رو به کجا بره خانوم؟

*این زینب که هم اکنون بر پای تو افتاده است و هر لحظه چون شمع کوچک و کوچک تر میشود

مگر نمیداند که باید پروانه وش به پای چند شمع بسوزد و دم برنیاورد؟

صدای زینبت می آید که:مادر! مرا از عاشورا مترسان... مرا به کربلا دلداری مده

عاشورا اینجاست، کربلا اینجاست

مادر! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمیگیرد

خودت گفته ای...

ما حداکثر تازیانه می خوریم اما میخ آهنین بدنهایمان را سوراخ نمیکند.

نگو گریه نکن مادر، باید مرد در این مصیبت باید هزار بار جان داد و خاکستر شد

ما سخت جانی کرده ایم که تا کنون زنده ایم

نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست

من کربلا را میان در و دیوار دیدم وقتی که ناله ی تو به آسمان بلند شد

بعد از این هیچ کربلایی نمیتواند مرا این قدر بسوزاند.

تو از علی خسته تر، علی از تو خسته تر

تو از علی معصوم تر، علی از تو معصوم تر

تو چون کشتیه شکسته،پهلو گرفتی

و پدر را از این پس هزار عاشوراست...*

*( کشتی پهلو گرفته- سید مهدی شجاعی)

این الفاطمیون؟

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید

گل تاب فشار در و دیوار ندارد...

مادر جان میگن وقتی که بچه زمین میخوره مادر میاد و بلندش میکنه

خانم جان خودت که طعم تو کوچه ها زمین خوردن رو چشیدی،

پس ما زمین خورده ها تو کوچه ی گناه رو فراموش نکنی خانم

دستای خستمونو ببین که با چه التماسی به سمتت گرفتیم

خانم جان دستمونوبگیر

پس آقا سید ، قرارما و شما

چهار شنبه  ساعت 5 کنار مزار پر از عطرتون

انشالله همه با هم زیارت عاشورا میخونیم

اگر زحمتی نیست با نگاه مهربونتون بیاید به استقبالمون

انتظار زیادی نداریم فقط یه دست رو این دل بیقرارو دلتنگمون بکش.


هفتم اردیبهشت تولد مادر سجاده نشین من هم هست

مادری که از قنوتش بوی عطر یاس میاد

و وجودش الفبای مهربانی ست

و نگاهش باغ ایمان است

مادر مهربون من

تنها همدم و مونس من در تمام زندگی

هزار بار تولدت مبارک

 
ازتربت پاک این شهید عزیز بوی عطر به مشام میرسد.

 برای زیارتش باید به بهشت زهرا(س)


قطعه 26 ردیف 32 شماره 22 بروید



 
وصیت نامه ی شهید سید احمد پلارک

بسم ا... الرحمن الرحیم

سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت نمی کردما هـدایت نمی شــدیم

السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ،

 ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنـــده کردی اسلام را با خونت

و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید .

 یا حسین(ع) دخیلم آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم

که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده

و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می رویم .

سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم .

خدایا به ما توفیق اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما .

خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند

به  ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .

خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم

و الله اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم

و اگر تو ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ،

 هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم .

خدایا به رحمت و مهربانیت ببخش آن گناهانی راکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود .

الهی العفو...

بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید.

سید احمد پلارک ظهر عاشورا 24/6/1365

 
فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است.

در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.

 


مرا تطهیر کن

مرا تطهیر کن

خدایا!

باز سقوط کرده ام

نور تو را پنهان کرده ام

اما نام تو دستگیر از پا افتادگان است

سوی تو می آیم

تا سینه آلوده ام را تطهیر کنی

مرا بشوی پاک سازی

چنان مطهر

که دوباره سقوط نکنم

" سرباز گمنام"


!!!

ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد!