دستم را بگیر مادر
![]()
به راستی علی(ع) با همسر سفرکرده اش چه خواهد گفت؟
جا دارد او اینگونه با او سخن بگوید:
فاطمه جانم!
سرانجام دیشب، نیمه شب، من از همه چیز باخبر شدم.
وقتی در تاریکی شب، پیکر تو را غسل میدادم،
دستم به زخم بازوی تو رسید
دلم میسوزد چرا از زخم بازویت به من چیزی نگفتی؟
کتاب: فریاد مهتاب
مادرم!
دستم را بگیر...
که من هم مثل تو در کوچه ها زمین خوردم
من در کوچه ی گناه و تو در کوچه ی بنی هاشم...
پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد
پرسیدم: دنبال چی میگردی؟
گفت: سربند یا زهرا!
گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!
گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۱۲ ق.ظ توسط ارمیا
|
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟