سال جدید را با انتظار فرج آقامون و یاد شهدا آغاز می کنیم...

خدای مهربانم!

در این سال جدید...

یاری ام ده تا هرچه می جویم فقط از تو بجویم

و کارم را فقط به درگاه تو واگذارم

دستگیرم شو که تو خدایی و ما بنده ی بی چون و چرا!

دستگیرم شو تا هیچ گاه تو یگانه ترین یار را از یاد نبرم

و در آستان مبارکت خود را از یاد ببرم

یاری ام ده تا همچون درختان بی ثمر شایسته ی بریدن نباشم

یاری ام ده تا تو را در خویشتن جست و جو کنم

تا به عمق اقیانوس هستی برسم

و در یگانگی غرق شوم

دستگیرم شو تا بیهوده در دوردست ها پی تو نگردم

که همیشه در بر منی و این منم که گاه از تو دورم

پس مرا آرامش و قراری عطا کن تا یافته را نجویم

و در پی آنچه دارم با پای شکسته نپویم

و به این یقین برسم که از روز ازل تا شام ابد

هرگز از من جدا نبوده و نیستی!


گل می دهم به بوی بهاری که میرسد
چشمم به در به دیدن یاری که می رسد

تکرار می شود غزل انتظار من
هرشب به نامه آینه داری که می رسد

بغض هزار پنجره را اشک می شوم
در تار و پود نغمه ی تاری که می رسد

فردا تبی دوباره به خورشید می دهد
از آسمان تیره شراری که می رسد

روشن ز ایه های خدا می شود زمین
در برق ذوالفقار سواری که می رسد


خدای من! مثل همیشه تنها پناه بچه های بی پناه آسمون باش

همدم تنهایی اونا

و عاقبت همه ی اونا رو بخیر کن!

همین...



چهار چیز را کوچک نشمار:

1- هیچ گناهی را کوچک نشمار  شاید غضب خدا در آن باشد

2- هیچ عبادتی را کوچک نشمار شاید رضایت خدا در آن باشد

3- هیچ دعایی را کوچک نشمار شاید استجابت خدا در آن باشد

4- هیچ بنده ای را کوچک نشمار شاید ولی خدا باشد



من در خاک تو را می جویم

اما تو

بر بامی از ابرها

خیره به من

به سرگردانی ام

به جستجوی بیهوده ام مینگری

من

در خاک تو را می جویم

اما تو

خنکای سایه ی خود را

از بام ابرها

بر من می باری

من

در خاک تو را می جویم

اما تو...

تولدت مبارک


تولدت مبارک

انشالله در رکاب امام زمان شهید بشی!

من از انتهای جنون آمدم...


بسم رب الشهدا

ای کاش از ما مپرسند بعد از شهیدان چه کردید

آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها...؟

و من هر لحظه به این فکر میکنم که شما غریب تر هستید یا ما؟

شمایی که با اقتدار بر ورودی شلمچه و طلائیه و حسینیه ی تخریب ایستاده اید

یا ما که با سرهایی به زیر توان دل کندمان نیست؟

که نفسمان تنگ میشود از فکر وداع با خاکی که بر آن سجده میکنیم

و وداعمان فرا رسید در حسینیه ی تخریب

و ما شکستیم در این وداع

ما با امید برگشتیم شهدا

با امید یازده ماه انتظار و سلامی دوباره

خدا امید هیچ امیدواری رو نا امید نکنه

دست آرامشی بر قلب های بی قرارمان بکشید

که اگر دست و نگاه شما نباشد در این بی قراری حتی توان نفس کشیدن نخواهیم داشت

در پناهتان هستیم تا همیشه



رفتیم و هوایی شدیم... غروب دوکوهه دلمان را ربود و خاک معطر فکه عقلمان را...

کوله های دل بستگی مان میان سیم های خاردار هویزه جا ماند و روحمان راهی معراج شد...

فریاد زدند: نروید ،منطقه پاکسازی نیست !

دلمان رفت و از تعلق ها پاکیزه گشتیم و آشنای سید که می گفت :

بگذار عاقلان تو را به ماندن بخوانند . راحلان ، طریق عشق می رانند.

رفتیم و مجنون شدیم و آواره ی خاکریزهای طلائیه، سرگشته ی نخل های بی سر فتح المبین.

به سه راهی شهادت رسیدیم: خدا بود و آسمان بود و نور...


خدا را برگزیدیم و دل کنده شدیم،

نشستیم روی خاک های غریب شلمچه. با مشق عشق حسین(ع) دیوانه ی کربلا شدیم...


دستمان به بارگاه شش گوشه اش نرسید.

با اشک هامان بر ضریح طلایی اش حلقه ای و بر دست های علمدارش بوسه  زدیم.


کبوتر دل بی قرار شد  تشنه ی وصال بود ، راهی کربلایش نمودیم و بی دل شدیم و در وادی انتظار ماندیم.

رفتیم و هوایی شدیم...

برگشتیم با همه ی سوغاتمان: بی دلیمان! برگشتیم و گرفتار شدیم.

ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم.

بی دلیمان به دادمان رسید:

ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلوده است.

عده ای غفلت کردیم و بیمار شدیم . عده ای ماندیم و بی تاب شدیم!

باز صبح کاذب، چلچراغ وسوسه فرایمان گرفت تا غروب دوکوهه را از چشم هایمان برباید.

دل ندا داد:

 ظلمتی بیش نیست، به آسمان خیره شوید!

افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان!

سرهامان رو به آسمان بود وسوسه های غرور و تکبر به ستایش مان نشستند

که عطر خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل:


رو به خاک کنید... دریغا که سنگفرش های مرمرین تجمل چشم های ظاهر بین مان را خیره کرد.

سنگفرش ها آیینه ای شدند . عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک!


رفتیم و هوایی شدیم...

برگشتیم و دریغا!

 دریغا که اندکی هوایی ماندیم !

 و سکوت، هم صحبت مان شد...

 و خاک، همدم نگاهمان...

 اشک، محرم رازمان ...

 انتظار، مرهم زخم هایمان...

دیوانگی ، گناه مان...

عاشقی جرممان...

و بی دلی، مشاهدمان...

و عزلت پناهمان...

و این شد سرآغاز: (( داستان تنهایی مان))!

آری... رفقای عزلت نشین هوایی! بگذارید زنجیرهای سنگین نگاه ها اسیر انزوای تان کند.

بگذارید فلسفه نواندیشی ها آهن و دود پوسیده تان بپندارد.

بگذارید اقلیت شوید و در کثرت غفلت ها نادیده گردید.

بگذارید جدا از (( تن ها)) شوید و (( تنها بمانید)) ،

اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردید ها و فراموشی ها نسپارید.

آری... (( اندک)) همراهان هوایی ! اینجا ماندن را گریزی نیست، بگذارید جسم ها پایبند زمین بمانند ،

اما روحمان را قفسی نیست جز چشم هایمان!

چشم هایتان را ببندید تا روح بال بگشاید...

عازم دوکوهه شود، از پاکی حوض کوچکش وضویی بسازد.

وارد حسینیه ی حاج همت شود . شرط آزادگی را از حاجی بپرسد.

در گوشه ای از اتاقک های دوکوهه نماز نیاز بخواند.

و راهی فکه شود... به فکه که رسید سراغ سید را بگیرد .

(( شقایق های آتش )) نشانی اش را می دانند. سید چگونه پر گشودن را برایش روایت می کند.

بعد راهی شلمچه شود، به خاکش خود را معطر کند .

برود پشت آن حصارهای بلند رو به کربلا بنشیند ، با بال هایش حصارهای ظاهری را بگشاید ...


اگر زخمی شدند غمی نیست : (( یا ابوالفضل )) بگوید.

اگر اذن دلخوش رسید ، به سوی حرم حسین( ع) پر بگیرد.

بر پرچم سرخ گنبدش که رسید با کبوتران حرم هم آواز شود.

و آن قدر نوای (( این الطالب بدم المقتول الکربلا)) را سر دهد

که یا از عطش جان دهد و یا سیراب وصال گردد...

رفقای هوایی! این پایان (( دلتنگی هاست))!

بگذارید (( داستان تنهایی تان)) افسانه ی آدمیان شود!هرچند پایانش را خوش نپندارند!

اینجا ماندن را گریزی نیست... و رفتن را نیز!

و اگر در جستجوی مقصود عروجی، راه یکی است:

چشم هایت را به روی زمین ببند...

تا عازم آسمان شوی...

بدون شرح!!!

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...


مطلب زیر در روزنامه ی وطن امروز منتشر شده است.


بسم رب الشهدا

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...

دوباره داره بوی عشق میاد،بوی سفر،رفتن به طواف شهدا...

به لحظه ی دیدار نزدیکتر میشویم؛دیدار یار مهربان

صدای قلبم را می شنوم که با صدای ملائک یکی میشود...

می خواهم بروم...

از این شهر بروم از این شلوغی ها از این همه غبار و دلتنگی .

از شهری که یاد شهدا را در آن به خاک سپرده اند

از شهری که حاج حسین را فراموش کرده اند و ندا را شهید می خوانند ،

عطر پاک مزار شهید پلارک را فراموش کرده اند و عطر نفاق و فتنه را از مزار ندا می بویند...


می خواهم بروم...

بروم و تربت پاک مزار یاران امام را بر چشمانم بگذارم و نیت احرام کنم.

میگویند: به دوکوهه که میرسی اگر چشم دلت را باز کنی شهدا را میبینی که به استقبال تو آمده اند .

می خواهم به دوکوهه بروم، به حسینیه ی تخریب...

میگویند: در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس

  به دوکوهه رسیدی خود را برای حج اماده کن برای محرم شدن در شلمچه...


می خواهم بروم...

بروم و از کوچه پس کوچه های شهر نشان از مردان بی نشان بگیرم.

وقتی که در این عشق بی تاب و بی قرار میشم

عیبم می کنند که نکند در عشق شهدا بمانی و فراتر نروی،

که شهدا همه جا هستند در هر زمان و مکانی چه نیاز به رفتن و روزها در آنجا ماندن؟؟؟


 یازده ماه از سال در هر نفس از زندگی شهدا را حس می کنیم حتی در این شهر پر از رنگ و ریا

اما این یک ماه : نه نمی شود،

باید رفت و سنگینی این بار را بر زمین گذاشت

و در آن خاک پاک که پرواز ملائک را میبینی باز به اندازه ی یک سال توشه برداشت...


و در سکوت و آرامش آن خاک است که می توان تفکر کرد و خود را شناخت و خدای خود را...

می خواهم بروم...

می خواهم بروم و ذره ذره غبار دلم را به اروند بسپارم

با اب اروند غسل احرام کنم و راهی شلمچه شوم.

و چه کس می داند که  در شلمچه؟؟؟؟؟؟

در شلمچه فرشتگان را ببین که نور می برند و نور می آورند.

کاش میشد در شلمچه لایق شهادت شویم لایق قربانی شدن در مسلخ عشق و ایمان .

لب تشنه قربان شویم مانند مقتدایمان امام حسین علیه السلام


و در طلائیه ریسمانی است که اگر به آن بیاویزی تا اوج خواهی رسید... تا خدا

به طلائیه که رسیدی بالهایت را بگشا و اماده ی پرواز شو

باید سر بر خاک بسایم و توبه کنم...

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

می خواهم بروم...

می خواهم به فکه بروم، به دنبال جای پای عزیزانم.کفش از پا و دل از دنیا برکنم

می گویند: در فکه هر چند که تشنگی امانت را بریده است

اما به حرمت آقایمان حضرت حجت(عج) و جد لب تشنه اش حسین علیه السلام

و به یاد علمدار دشت کربلا آب را به آب بسپار و دلت را به آسمان...


هنوز هم دیر نشده بیا با هم باز هم بر این در بکوبیم و از آنها بخواهیم که ما را ببرند

باید بروم...

هرچه هست قدر لحظه های ناب حضور را بدان

و بمان بر سر عهد و پیمانی که در سرزمین نور با خدایت می بندی.

مواظب دلت باش

همین....

هواپیما که رفت چند نفر بیهوش ماندن و من که ترکش توی پایم خورده بود و حاج حسین ، تنها

رفته بود یک تویوتا پیدا کرده بود آورده بود. می خواست ما را ببرد تویش.

هی دست می انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند می افتادند .

دستشان را می گرفت می کشید ، باز هم نمیشد.

خسته شد. رها کرد رفت روی زمین نشست .

زل زد به ما که زخمی افتاده بودیم روی زمین. زیر آفتاب داغ.

دونفر موتور سوار رد می شدند دوید طرفشان.

گفت: بابا من یه دست بیشتر ندارم نمی تونم اینا رو جا به جا کنم .

الان میمیرن اینا شما رو به خدا بیاین.

پشت تویوتا یکی یکی سرهامان را بلند می کرد دست می کشید روی سرمان.

-        نیگا کن ، صدامو میشنوی؟ منم. حسین خرازی!!!

گریه میکرد...



ترکش توپ خورده به گلوشان!خودش و راننده اش.

خون ربزیش شدید شده ، نمی گذارد زخمش را ببندم . می گوید: اول اون!

را ننده اش را می گوید.

با خودش حرف می زند: اون زن و بچه داره. امانته دست من...

بیهوش می شود...


می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم .

با زبان خوش بهش گفتیم جای فرماده ی لشگر اینجا نیست گوش نکرد.

محکم گرفتیمش، به زور بردیم ترک موتورسوارش کردیم.

داد زدم:یالا دیگه، راه بیفت.

موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.خیالمان راحت شد.

داشتیم برمیگشتیم دیدیم از پشت موتورخودش را انداخت زمین،

بلند شد دوید طرف ما....

فرار کردیم!!!

وصیت شهید خرازی درمورد ولایت فقیه

توصیه شهید خرازی درمورد ولایت فقیه در بخشي از وصيت‌نامه شهيد حاج حسين خرازي آمده است: شخصي هستم معتقد به انقلاب اسلامي ايران، رهبري و ولايت حضرت امام خميني روحي له الفداء در عصر غيبت امام زمان(عج) و از مردم مي‌خواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند. به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، حاج حسين خرازي به سال 1336 در محله «كوي كلم» اصفهان ديده به جهان گشود. وي متعلق به نسلي بود كه به هنگام انجام خدمت نظام وظيفه، براي سركوب شورشيان «ظفار» به كشور «عمان» اعزام شد و در سال 1357 نيز به فرمان حضرت امام خميني از پادگان محل خدمت خود گريخت و به جمع مردم انقلابي پيوست. حسين خرازي از بدو تشكيل سپاه پاسداران، لباس سبز پاسداري انقلاب را برتن كرد و از بلواي ضدانقلاب تا زمان شهادتش را در خطوط مقدم نبرد با دشمنان انقلاب اسلامي به‎سر برد. خرازي گرچه در هنگام شهادتش (در هشتم اسفند 1365) رداي فرماندهي لشكر 14 امام حسين را بر دوش داشت اما به عنوان بسيجي‎ترين سردار دفاع مقدس شناخته مي شد كه كرامات درخشاني هم به او نسبت داده مي شود. از شهيد حسين خرازي دو وصيت‌نامه برجاي مانده است. آنچه خواهيد خواند متن كامل دو وصيت‎نامه اين بزرگوار است. متن كامل اولين وصيت‎نامه حاج حسين خرازي بسم الله الرحمن الرحيم من عبد عاصي حسين خرازي، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله و اشهد انّ عليّاً و اولاده المعصومين حجج الله. گواهي مي‌دهم كه ائمّه معصومين گفتارشان بر ما حجت و امتثال امر و اطاعتشان واجب، محبتشان به حكم حق لازم و پيروي آنها موجب نجات و مخالفت‌شان موجب عذاب و آنها امامان و شفيعان روز جزا هستند. انّا لله و انا اليه راجعون. اين جانب خود را لايق وصيت نمي‌دانم ولي بنابراين كه وصيت بعد از رفتن هركس راهنماي راه او و بيانگر هدف اوست، من هم بر حكم وظيفه چند كلمه مي‌نويسم. شخصي هستم معتقد به انقلاب اسلامي ايران و رهبري و ولايت حضرت امام خميني روحي له الفداء در عصر غيبت امام زمان عجّل الله تعالي فرجه. از مردم مي‌خواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند. راه شهداي ما راه حق است، اول مي‌خواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا مي‌خواهم كه ادامه دهنده راه آنها باشيم. آنهايي كه با بودنشان و زندگيشان به ما درس ايثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما مي آموختند. از خانواده شهدا، اسرا، مفقودين مي‌خواهم كه صبر پيشه كنند چرا كه دنيا فاني است و ما معتقد به معاد هستيم و ان‎شاء‌الله انتقام اين مظلومين را با مظلوم كربلا يكجا خواهيم گرفت. از خانواده معلولين و مجروحين مي‌خواهم كه با اين عزيزان كه براي اسلام رفتند و چنين شدند، با صبر و حوصله و خوش اخلاقي برخورد كنند چرا كه اين عزيزان به خاطر بيماري و اينكه اكنون دستشان از انجام وظايفشان كوتاه شد، احتياج به مراقبت و محبت بيشتري دارند. ان‏شاءالله خداوند به شما اجر و صبر عنايت فرمايد! ديگر اينكه فرزندان شهدا را فراموش نكنيد آنها پدرانشان را به خاطر اسلام از دست داده‌اند. در اسلام در مورد يتيمان سفارش زيادي شده است به خصوص يتيمي كه فرزند شهيد باشد. ناگفته نماند كه درست است كه در مقابل هركدام از اينها به شما اجري داده مي‌شود ولي فراموش نكنيم كه اينها همه به عنوان يك وظيفه است براي ما كه مسلمانيم. از تمام اقشار ملت، اعم از كسبه، اطبا، مهندسين، علما و سپاهيان به عنوان يك فرد از اجتماع كه حق بر گردنش هست، تشكر مي‌كنم و عرض مي‌دارم كه هركدام از شما ممكن است در كار خود كمبودهايي حس كنيد و مشكلاتي براي شما باشد. اين جانب خواهشمند است كه موقعيت اسلام و انقلاب و كشور را در نظر گرفته صبر بيشتري كنيد و توجه داشته باشيد كه در مشكلات است كه انسان‌ها آزمايش مي‌شوند. كاري نكنيد - كه خدا نياورد آن روزي را كه - شما در مقابل شهدا و خانواده محترمشان جوابي نداشته باشيد كه بدهيد! ديگر از مسئولين محترم و مردم حزب الله مي‌خواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الآن در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشاء و بي حجابي و . . . زدند، در مقابل اينها ايستادگي كنند و با جدّيت هرچه تمام‌تر جلو اين فسادها را بگيريد! و توصيه‌ام به مردم حزب الله و شهيدپرور اصفهان، شهري كه در جبهه‌هاي نبرد با دشمن و اقتصاد و ديگر امور خير و صالح پشقدم و حضور فعال و چشمگير داشته است، مي‌خواهم كه همچنان انقلابي و دوست‌داشتني بمانند و قدر امام جمعه و نماينده ارزشمند حضرت امام حضرت آيت الله طاهري را بدانند كه مي‌دانند. و اما پدر و مادر عزيزم، اميدوارم كه مرا حلال كنيد و مرا ببخشيد چرا كه شما با زحمت زياد ما را بزرگ كرديد. با رنج زياد وسايل راحتي و تحصيل ما را فراهم كرديد. شما كسي هستيد كه در عظمت شما در قرآن خداوند فرمود: «و بالوالدين احساناً» يعني به پدر و مادرتان نيكي كنيد و يا آمده: «و لاتقولوا لهما اف . . .» به آنها اف نگوييد با آنها روي ترش نكنيد، حال اگر من در انجام وظايفم در مورد شما كوتاهي كردم شما ببخشيد چرا كه من فرزند شما و شما بزرگتريد و مادرم شما براي من خيلي زحمت كشيديد. در حديث داريم كه «الجنّة تحت اقدام الامّهات» بهشت زير پاي مادران است. به خصوص شما مادري كه در تمام احوال و اوقات مراقب اعمال و رفتار ما بوديد. مادر، حسينت را حلال كن و از تمام دوستان و آشنايان و اقوام براي من حلاليت بطلب! اللّهم اجعلنا من التوّابين، اللّهم اجعلنا من الشاكرين، اللّهم اجعلنا من المتّقين، اللّهم اجعلنا من المؤمنين، اللّهم اجعلنا من الشهداء و احشرنا مع الحسين و اصحاب الحسين، الحمد لله ربّ العالمين، اللّهم عجّل في فرج مولانا صاحب الزمان! حسين خرازي 17/11/64 *بسمه تعالي [. . .] در ضمن اين حقير سر تا پا تقصير نماز و روزه (140 روز) صد و چهل روز بدهكارم. مقدار قابل توجهي مثلا ده يا 15هزار تومان پول رد مظالم بدهيد! احياناً در مقابل كم‎كاري‌ها و يا استفاده بيجا از وسايل بيت‌المال سپاه لازم است. از همگي التماس دعا دارم. متن كامل دومين وصيت‏نامه حاج حسين خرازي كه 50 روز پيش از شهادتش تحرير شده است: اللّهم انّي اسئلك ان تملأ قلبي حبّا لك و خشية منك و تصديقاً بكتابك و ايماناً بك و خوفاً منك و شوقاً اليك يا ذالجلال و الاكرام حبّب الي لقائك و احبب لقائي و اجعل لي في لقائك الراحة و الفرج و الكرامة! قبلا چند كلمه‌اي نوشته بودم فكر كنم تكميلي چند كلمه ديگر بايد بنويسم. خدايا! غلط كردم، استغفر الله، خدايا امان، امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سؤال منكر و نكير در روز محشر و قيامت. به فريادم برس. خدايا! من دل‎شكسته و مضطرم. صاحب پيروزي و موفقيت تو را مي‌دانم و بس؛ بر تو توكل دارم. خدايا! تا زمان عمليات فاصله زيادي نيست. خدايا، به قول امام خميني: «تو فرمانده كل قوا هستي»، خودت رزمندگانت را پيروز گردان و شرّ صدام و كفّار را از سر مسلمين بكن! خدايا! از مال دنيا چيزي جز بدهكاري و گناه ندارم. خدايا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فيض عظماي شهادت، نصيب و بهره‎مندم ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم. يا واسع المغفرة، يا سبقت رحمته غضبه! از همسر خوب و ايثارگرم كمال تشكر و سپاسگزاري را دارم. ان‏شاء‌الله كه مرا مي‌بخشي. الحمد لله اگر خداوند فرزندي لطف و كرم فرمود، به سلامتي او را مهدي و زهرا اسم بگذار و از خوراك و طعام حلال و طيّب به او بخوران و او را سرباز و طلبه امام زمان بار بياور و تربيت كن كه اين خود هديه‌اي است به پيشگاه خداوند باري تعالي و كاهشي باشد از عذاب قبر و آخرت و قيامت. مي‌دانم در امر بيت‌المال امانت‎دار خوبي نبودم و زياده‎روي كرده باشم. خلاصه برايم رد مظالم بدهيد و آمرزش بخواهيد! والسّلام خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار! رزمندگان اسلام پيروزشان بگردان! حسين خرازي

ناآرامی در خیابان‌های آرام؟

مطلب زیر در روزنامه ی وطن امروز منتشر شده است.


بسم رب الشهدا

با کمی تامل در بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر، به این نکته پی خواهید برد

که سینمای اندیشه محوری که تجلی آرمان‌های انقلاب اسلامی در آن باشد، تاکنون رویایی بیش نیست.

 معاونت سینمایی به رهبری جواد شمقدری قرار بود سینمای دلخواه دوستداران ارزش‌ها را فراهم آورد،

اما چرا این گونه نشد؟ آیا سستی در شمقدری است یا...

جشنواره بیست و نهم نیز تبدیل به جشن کسانی شد که سیر سیاسی و سلوک سینمایی آنها

امروز عمدتا در مقابل نظام است.

 در ساختار ترسیمی جشنواره امسال، آثار معدودی در جهت تبیین ارزش‌های نظام گام بر داشته اند

و سایر آثار در جهت سیاه نمایی و جبهه گیری مستقیم در مقابل ارزش‌ها است.

در واقعٰ، جشنواره امسال جایگاهی برای جذب افرادی بود که در حرکتی آرام و خزنده

در مقابل ارزش‌های نظام ایستاده‌اند و آثارشان خالی از ارزش‌های مرسوم در جامعه است.

 اما دلیل این همه اپوزیسون نوازی چیست و نشأت گرفته از چه جریانی است؟

آیا این سیاق همانی است که شمقدری در پیش گرفته بود یا هدایت این سکان در دست فرد دیگری است؟

با نگاه به فیلم های جشنواره ی فجر به این فکر فرو می رویم که جشنواره ای که نام آن فجر است

تا چه حد به تداوم ارزش های این انقلاب می اندیشد؟

چرا این جشنواره سالهاست اسیر کلیشه ها شده است؟

این سوال پیش می آید که فیلم می سازیم که صرفا فیلم ساخته باشیم یا فرهنگ سازی کرده باشیم؟

فیلم آخر کمال تبریزی با فیلمنامه‌ای از کامبوزیا پرتوی فیلمی اجتماعی- انتقادی محسوب می‌شود.

فیلم از لحاظ ساختاری کار بدیعی را ارائه می‌دهد

و از لحاظ فیلمبرداری و جلوه‌های بصری شایان تقدیر است.

شاهد یکی از بهترین تیتراژهای سینمای ایران و شاید جهان در این فیلم هستیم

طوری که در همان ابتدای شروع فیلم تشویق تماشاگران را از آن خود کرد.

در تیتراژ تمام عوامل در راستای موضوع فیلم خل و چل و دیوانه معرفی می‌شوند.

گزارشگری (نیکی کریمی) در ناکجاآبادی مشغول تهیه گزارش است و مدام می‌گوید:

اینجا همه چیز آرام است، دل‌ها آرام است، خیابان‌ها آرام است و من چقدر خوشحالم!

که به ناگاه می‌رسیم به 6 دیوانه که از تیمارستانی فرار می‌‌کنند

و خیابان‌های آرام شهر پر از آشوب می‌‌شود؛

مردمی‌ که اتوبوس‌ها را آتش می‌‌زنند و مرتکب قتل می‌‌شوند.

نیروی انتظامی‌ وارد می‌‌شود و سرهنگی (حسن معجونی) که خود دچار فساد اخلاقی است،

برای شانه خالی کردن از تحقیق و تفحص دستور می‌‌دهد همه را دستگیر کنند!

تمام سکانس‌های فیلم تداعی‌کننده اتفاقات اخیر هستند و البته مهر تاییدی بر آنهاست

و سعی در زیر سوال بردن نیروی انتظامی‌ دارد.

در این فیلم ماموران نیروی انتظامی‌ را می‌‌بینیم که بسیار خوشحالند و می‌‌گویند

سال‌ها بوده منتظر چنین فرصتی بوده‌اند که بگیرند و ببرند و نابود کنند

و از قول پاداش‌هایی که به آنها داده شده است می‌‌گویند

که به خاطر آن حتی خانواده خود را نیز تحویل داده‌اند.

فرمان می‌‌رسد دستگیر کنید، همه را دستگیر کنید و آنها هم دستگیر می‌‌کنند؛ پیر و جوان و کودک را...

گناهکار و بی‌گناه را...

تا جایی پیش می‌‌رود که ماموران نیروی انتظامی را افرادی بی‌سواد نشان می‌دهد

که به توریست می‌گویند تروریست!

حساس‌ترین و انتقادی‌ترین سکانس فیلم جایی است که با پیرزن و پیرمردی مصاحبه می‌کنند

و در پشت دوربین مامور نیروی انتظامی متن از پیش آماده‌شده‌ای را نشان آنها می‌دهد

و آنها هم می‌گویند که ما در امنیت کامل بسر می‌بریم و اینجا همه چیز آرام است!

این سکانس موجب می‌شود برخي در سالن سینما شادی کنند، کف بزنند، برقصند

و بگویند همین است واقعیت جامعه ما!

و در آخر هم خواسته یا ناخواسته به نوعی متبادر می‌کند که تمام فتنه‌ها و اغتشاشات برنامه دولت

و نیروی انتظامی بوده است.

حال با این اوصاف سوالات جدی متبادر اذهان مخاطبان است؛

هدف فرهنگ و هنر، فرهنگسازی است یا فرهنگ‌کشی؟

می‌خواهیم با این فیلم‌ها به کجا برسیم؟

کمال تبریزی یا کارگردانان اصلی از ساخت این فیلم چه هدفی داشتند و مهر تایید به کار چه کسانی زدند؟

شاید اکران این فیلم در روز 26 بهمن مهر تاییدی بود بر کار همه کسانی که روز قبلش به خیابان‌ها ریختند و

صانع ژاله را شهید کردند.

خیابان‌های آرام گفت که اینها فقط در پی آزادی‌اند و بس!

مگر نه این است که صداقت باارزش‌ترین وجه وجودی انسان است؟

در کدام گوشه از این خیابان‌های آرام نشانی از صداقت بجوییم؟

گویا منزلت را دیگر به سیاهنمایی و دروغ می‌دهند!

هرچه سیاهنمایی و سیر در تخیلات واهی بیشتر؛ منزلت یک فیلم و کارگردان بیشتر!

زمانی که مقصود کارگردان از ناکجاآباد، ایران عزیزمان است پس چرا همه واقعیت گفته نمی‌شود؟

براستی تمام کسانی که در اغتشاشات دستگیر شدند بی‌گناه بودند؟

پیرزن و پیرمرد و کودک بودند؟

اگر بی‌گناه بودند پس چگونه میان اغتشاشگران بودند و شعارهای ضد‌انقلابی می‌دادند؟

براستی نیروهای نظامی و بسیجی ما همه به دنبال منافع شخصی خود هستند؟

آیا این ادعا عدالت و صداقتی دارد؟

بسیجی برای دفاع از مملکت خود و با هدف الهی به میدان می‌رود نه برای گرفتن ترفیع و تشویق!

بسیجی به هیچ منفعتی نمی‌اندیشد جز آن منفعتی که حسین غلام‌کبیری و صانع ژاله به آن اندیشیدند.

چرا باید یکی از غیورترین ملت‌ها را متهم به بی‌غیرتی کرد

که برای دریافت پاداش از خانواده و پدر و مادر خود می‌گذرند!

چرا باید تنها دولتی را که تمام تلاشش را برای آبادانی و سعادت این کشور می‌کند

متهم به منشأ اغتشاشات دانست؟

بهتر بود نام این فیلم را خیابان یکطرفه می‌گذاشتند چرا که یکطرفه قضاوت کرد

و تمام واقعیت را بیان نکرد چرا گفته نشد که چه کردند این اغتشاشگران با امنیت و آبروی کشورمان!

چه کردند با جان جوانان کشورمان!

کاش زمانی که یک فیلم با درجه کیفیت بالا ساخته می‌شد به ارزش‌ها و حقایق جامعه احترام می‌گذاشت

و صرفا در فضای تخیلات یک نویسنده و کارگردان سیر نمی‌کرد.

با وجود این فیلم‌ها دیگر نیازی به نقد برنامه‌های فارسی وان نداریم

و جای تاسف دارد که بهترین کارگردانان کشور ما خود قربانیان این جنگ نرم هستند!

چه کنم با دلتنگی؟

نشسته بود.

زانوهایش را گرفته بود توی بغلش.

هیچ‌وقت این‌طوری ندیده بودمش؛ ناراحت بودم.

دلم می‌خواست مثلِ همیشه باشد. وقتی می‌دیدیمش غصّه‌هامان از یادمان می‌رفت.

گفتم: چه‌قدر مظلوم شده‌ای حاجی...

سرش را برگرداند. فقط لب‌خند زد...

هلی‌کوپترهای عراق می‌آیند، آتش می‌ریزند، می‌روند.

حاجی دارد با دوربین آن‌طرفِ خاک‌ریز را نگاه می‌کند. یک راکت می‌خورد یک متری‌اش.

بچّه‌ها می‌ریزند رویش. همه با هم قِل می‌خورند، می‌آیند پایینِ خاک‌ریز.

- این چه کاریه؟ چرا هم‌چین می‌کنید؟ شماها برید به فکرِ خودتون باشید.

سرهامان را پایین انداختیم. نمی‌دانیم از چه، اما خجالت کشیدیم.

چند تا خمپاره به ردیف منفجر می‌شوند. آخری خیلی نزدیکِ ما است.

بچّه‌ها نمی‌خوابند روی زمین. حاجی را هُل می‌دهند.

می‌خوابند رویش...

ترکشِ توپ خورده به گلوشان؛ خودش و راننده اش.

خون‌ریزی‌اش شدید شده. نمی‌گذارد زخمش را ببندم.

می گوید: اوّل اون!

راننده‌اش را می‌گوید.

با خودش حرف می‌زند : اون زن و بچّه داره. امانته دستِ من...

بی‌هوش می‌شود.

نصفه شب، چشم چشم را نمی‌دید. سوار تانک، وسط دشت.

کنار بُرجک نشسته بودم. دیدم یکی پیاده می‌آید.

به تانک‌ها نزدیک می‌شد، دور می‌شد.

سمتِ ما هم آمد. دستش را دورِ پایم حلقه کرد. پایم را بوسید.

گفت: به خدا سپردم‌تون...

گفتم : حاج حسین؟

گفت: هیس! اسم نیار
________________________________________
حاج حسین!

ببین! ارمیا داره از دل‌تنگی...

شهادتت مبارک حاج حسین!

مواظب باش... آن همه متواضع است که او را میان همراهانش گم می‌کنی!!! حاج حسین را ببین... او را از آستینِ خالیِ دستِ راستش بشناس. جوانی خوش‌رو، مهربان و صمیمی، با اندامی نسبتاً لاغر و سخت متواضع. افسوس... که چشم ظاهر‌بین، راهی به سوی باطنِ اشیا ندارد ... اگر نه سجده‌ی ملائک را در برابرِ عظمتِ او می‌دیدی.   بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی‌ذاری! و من پشتم به تو گرمه حاج حسینی که نگاهت ملکوت است! پارسال سال‌روز شهادتت روی خاکِ شلمچه نشسته بودم و امسال در حسرتش... حاجی زودتر بطلب که دیگه نفسی نمونده! باقیِ حرف‌ها بمونه بین خودم و خودت... شهادتت مبارک حاج حسین!     توی شلمچه بودیم . هشت اسفند. پیرمردی که کارش رانندگی بود، خواست بره صورتِ حاجی رو ببوسه. صدای سوتِ خمپاره اومد. همه خیز برداشتند. حاجی انگار اصلاً نشنید. گرد و غبار که نشستف همه بلند شدند... غیرِ حاجی. حالا معنی حرفش رو می فهمم که می گفت: اگه صدای سوتِ خمپاره رو شنیدی، بدون مال تو نیست . گلوله اگه به اسم تو باشه، یا صدای سوتش رو نمی‌شنوی، یا فرصتِ خوابیدن پیدا نمی‌کنی.  

بدون شرح


لطفا!!!

اگر فرهنگ ندارید

سوار مترو نشوید...