بسم رب الشهدا

ای کاش از ما مپرسند بعد از شهیدان چه کردید

آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها...؟

و من هر لحظه به این فکر میکنم که شما غریب تر هستید یا ما؟

شمایی که با اقتدار بر ورودی شلمچه و طلائیه و حسینیه ی تخریب ایستاده اید

یا ما که با سرهایی به زیر توان دل کندمان نیست؟

که نفسمان تنگ میشود از فکر وداع با خاکی که بر آن سجده میکنیم

و وداعمان فرا رسید در حسینیه ی تخریب

و ما شکستیم در این وداع

ما با امید برگشتیم شهدا

با امید یازده ماه انتظار و سلامی دوباره

خدا امید هیچ امیدواری رو نا امید نکنه

دست آرامشی بر قلب های بی قرارمان بکشید

که اگر دست و نگاه شما نباشد در این بی قراری حتی توان نفس کشیدن نخواهیم داشت

در پناهتان هستیم تا همیشه



رفتیم و هوایی شدیم... غروب دوکوهه دلمان را ربود و خاک معطر فکه عقلمان را...

کوله های دل بستگی مان میان سیم های خاردار هویزه جا ماند و روحمان راهی معراج شد...

فریاد زدند: نروید ،منطقه پاکسازی نیست !

دلمان رفت و از تعلق ها پاکیزه گشتیم و آشنای سید که می گفت :

بگذار عاقلان تو را به ماندن بخوانند . راحلان ، طریق عشق می رانند.

رفتیم و مجنون شدیم و آواره ی خاکریزهای طلائیه، سرگشته ی نخل های بی سر فتح المبین.

به سه راهی شهادت رسیدیم: خدا بود و آسمان بود و نور...


خدا را برگزیدیم و دل کنده شدیم،

نشستیم روی خاک های غریب شلمچه. با مشق عشق حسین(ع) دیوانه ی کربلا شدیم...


دستمان به بارگاه شش گوشه اش نرسید.

با اشک هامان بر ضریح طلایی اش حلقه ای و بر دست های علمدارش بوسه  زدیم.


کبوتر دل بی قرار شد  تشنه ی وصال بود ، راهی کربلایش نمودیم و بی دل شدیم و در وادی انتظار ماندیم.

رفتیم و هوایی شدیم...

برگشتیم با همه ی سوغاتمان: بی دلیمان! برگشتیم و گرفتار شدیم.

ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم.

بی دلیمان به دادمان رسید:

ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلوده است.

عده ای غفلت کردیم و بیمار شدیم . عده ای ماندیم و بی تاب شدیم!

باز صبح کاذب، چلچراغ وسوسه فرایمان گرفت تا غروب دوکوهه را از چشم هایمان برباید.

دل ندا داد:

 ظلمتی بیش نیست، به آسمان خیره شوید!

افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان!

سرهامان رو به آسمان بود وسوسه های غرور و تکبر به ستایش مان نشستند

که عطر خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل:


رو به خاک کنید... دریغا که سنگفرش های مرمرین تجمل چشم های ظاهر بین مان را خیره کرد.

سنگفرش ها آیینه ای شدند . عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک!


رفتیم و هوایی شدیم...

برگشتیم و دریغا!

 دریغا که اندکی هوایی ماندیم !

 و سکوت، هم صحبت مان شد...

 و خاک، همدم نگاهمان...

 اشک، محرم رازمان ...

 انتظار، مرهم زخم هایمان...

دیوانگی ، گناه مان...

عاشقی جرممان...

و بی دلی، مشاهدمان...

و عزلت پناهمان...

و این شد سرآغاز: (( داستان تنهایی مان))!

آری... رفقای عزلت نشین هوایی! بگذارید زنجیرهای سنگین نگاه ها اسیر انزوای تان کند.

بگذارید فلسفه نواندیشی ها آهن و دود پوسیده تان بپندارد.

بگذارید اقلیت شوید و در کثرت غفلت ها نادیده گردید.

بگذارید جدا از (( تن ها)) شوید و (( تنها بمانید)) ،

اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردید ها و فراموشی ها نسپارید.

آری... (( اندک)) همراهان هوایی ! اینجا ماندن را گریزی نیست، بگذارید جسم ها پایبند زمین بمانند ،

اما روحمان را قفسی نیست جز چشم هایمان!

چشم هایتان را ببندید تا روح بال بگشاید...

عازم دوکوهه شود، از پاکی حوض کوچکش وضویی بسازد.

وارد حسینیه ی حاج همت شود . شرط آزادگی را از حاجی بپرسد.

در گوشه ای از اتاقک های دوکوهه نماز نیاز بخواند.

و راهی فکه شود... به فکه که رسید سراغ سید را بگیرد .

(( شقایق های آتش )) نشانی اش را می دانند. سید چگونه پر گشودن را برایش روایت می کند.

بعد راهی شلمچه شود، به خاکش خود را معطر کند .

برود پشت آن حصارهای بلند رو به کربلا بنشیند ، با بال هایش حصارهای ظاهری را بگشاید ...


اگر زخمی شدند غمی نیست : (( یا ابوالفضل )) بگوید.

اگر اذن دلخوش رسید ، به سوی حرم حسین( ع) پر بگیرد.

بر پرچم سرخ گنبدش که رسید با کبوتران حرم هم آواز شود.

و آن قدر نوای (( این الطالب بدم المقتول الکربلا)) را سر دهد

که یا از عطش جان دهد و یا سیراب وصال گردد...

رفقای هوایی! این پایان (( دلتنگی هاست))!

بگذارید (( داستان تنهایی تان)) افسانه ی آدمیان شود!هرچند پایانش را خوش نپندارند!

اینجا ماندن را گریزی نیست... و رفتن را نیز!

و اگر در جستجوی مقصود عروجی، راه یکی است:

چشم هایت را به روی زمین ببند...

تا عازم آسمان شوی...