...

درسته که میگن دنیا همون چیزایی رو ازت میگیره که دوستشون داری...

منم قالب وبلاگمو خیلی دوست داشتم!

اما بلاگفا ازم گرفتش!

فعلا از این قالب استفاده می کنم تا یه قالب جدید جایگزینش بشه!

بگذار شهر پرشود از چشم های تو

بسم رب الشهدا

به خاطر امتحانات تا يک ماه آينده اين آخرين پست اين وبلاگ خواهد بود!

پس وفات امام (ره)، شهادت حضرت امام علي النقي الهادي(ع)،ولادت امام محمد تقي(ع)

ولادت حضرت علي(ع)، وفات حضرت زينب(س)،شهادت دکتر چمران،

شهادت حضرت امام موسي کاظم(ع)،

و شهادت ارميا

تبريک و تسليت ميگم.

هرکس که توفيق داشت و اعتکاف رفت براي منم دعا کنه.


هواپيما که رفت چند نفر بيهوش ماندن و من که ترکش توي پايم خورده بود و حاج حسين ،


تنهارفته بود يک تويوتا پيدا کرده بود آورده بود. مي خواست ما را ببرد تويش.

هي دست مي انداخت زير بدن بچه ها. سنگين بودند مي افتادند .

دستشان را مي گرفت مي کشيد ، باز هم نميشد.

خسته شد. رها کرد رفت روي زمين نشست .

زل زد به ما که زخمي افتاده بوديم روي زمين. زير آفتاب داغ.

دونفر موتور سوار رد مي شدند دويد طرفشان.

گفت: بابا من يه دست بيشتر ندارم نمي تونم اينا رو جا به جا کنم .

الان ميميرن اينا شما رو به خدا بياين.

پشت تويوتا يکي يکي سرهامان را بلند مي کرد دست مي کشيد روي سرمان.

-  نيگا کن ، صدامو ميشنوي؟ منم. حسين خرازي!!!

گريه ميکرد...


×××ترکش توپ خورده به گلوشان!خودش و راننده اش.

خون ربزيش شديد شده ، نمي گذارد زخمش را ببندم . مي گويد: اول اون!


را ننده اش را مي گويد.

با خودش حرف مي زند: اون زن و بچه داره. امانته دست من...


بيهوش مي شود...




سوگ سرودي براي امام (ره): محمد علي بهمني



زنده تر از تو کسي نيست چرا گريه کنيم؟

مرگمان باد و مباد آن که تو را گريه کنيم


هفت پشت عطش از نام زلالت لرزيد

ما که باشيم که در سوگ شما گريه کنيم؟


رفتنت آينه ي آمدنت بود ، ببخش

شب ميلاد تو تلخ است که ما گريه کنيم؟


ما به جسم شهدا گريه نکرديم،مگر

مي توانيم به جان شهدا گريه کنيم؟


گوش جان باز به فتواي تو داريم ، بگو

با چنين حال بميريم و يا گريه کنيم؟


اي تو با لهجه ي خورشيد سراينده ي ما

ما تو را با چه زباني به خدا گريه کنيم؟


آسمانا!همه ابريم،گره خورده به هم

سر به دامان کدام عقده گشا گريه کنيم؟


باغبانا!ز تو و چشم تو آموخته ايم

که به جان تشنگيِه باغچه ها گريه کنيم.


ساعت هفت بامداد.اين جا تهران است.صداي جمهوري اسلامي ايران...

بسم الله رحمان الرحيم

انالله و انا اليه راجعون

روح بلند پيشواي مسلمانان و ره بر آزادگان جهان، حضرت امام خميني، به ملکوت اعلا پيوست.

 

ارميا مثل ديوانه ها شده بود

ارميا مثل ديوانه ها دور اتاق راه ميرفت. گاهي سرش را به ديوار تکيه مي داد.

مثل باران از گونه هايش اشک مي ريخت.

امام مثل بقيه نبود.با همه فرق مي کرد.

امام مثل هوا بود.همه آن را تجربه مي کردند.

همه آن درا در ريه ها فرو مي بردند اما هيچ وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني ست .

اما دريا بود.ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد درکي از خارج آب ندارد.

امام مثل آب بود.ماهي ها به جز آب چه مي دانند؟تمام زندگيشان آب است.

وقتي ماهي از آب جدا شود،روي زمين بيفتد ،

تازه زميني که آرام تر از درياست، شروع مي کند به تکان خوردن.

ماهي دست و پا ندارد،و گرنه مي شد نوشت که به نحو ناجوري دست و پا ميزند.

تنش را به زمين مي کوبد.

گاهي به اندازه ي طول بدنش از زمين بالاتر مي رودو دوباره به زمين مي خورد.

ستون مهره هايش را خم و راست مي کند.

مثل فنر از جا مي پرد.با سر و دمش به زمين ضربه مي زند.

به هوا بلند ميشود.با شکم روي زمين مي افتد و دوباره همين کار را تکرا مي کند.

اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد

در طي اين بالا و پايين پريدن ها مقداري از فلس هايش از پوست جدا مي شود

و روي زمين مي ماند .

البته بعضي از ماهيگيرها اشتباه مي کنند و روي شکم ماهي سنگ مي گذارند تا بالا و پايين نپرد.

علم مي گويد ماهي به خاطر دور شدن از آب به دلايل طبيعي ميميرد.

اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد تصديق مي کند

که ماهي از بي آبي به دليل طبيعي نمي ميرد.

ماهي به خاطر آب خودش را مي کشد!

خشم، عجز، تنهايي، خفه قان... اينها لغاتي علمي نيستند.

ارميا ماهي بي دست و پاي حلال گوشتي شده بود روي زمين...

خيلي چيزها بدون اسمش هيچ معني اي نداشت.

جبهه،خط مقدم،بسيجي و حتي چيزهاي بزرگتر مثل انقلاب

امام براي آنهايي که دوستش داشتند يک حضور دائمي نامحسوس بود.

وقتي امام مي گفت: من بازوي شما رو مي بوسم.

گرمايي از بازوي چپ تا قلب هزاران هزار بسيجي جريان پيدا مي کرد.اين گرما وجود داشت.

انگار که امام بازوي تک تک آنها را بوسيده باشد.

حال آنکه بسياري از آنها هيچ وقت امام را نديده بودند.

بسيجي بدون امام معني نداشت.

بي سبب نيست که مي گويند: خدا سايه ي بزرگتر را از سر کسي کم نکند.

سايه ي بزرگتر از سر همه کم شده بود.

اين بار کسي از دريا ماهي نگرفته بود.از ماهي، دريا را گرفته بودند.

ماهي هاي حلال گوشت و حرام گوشت همه به نحو تاثر برانگيزي بالا و پايين مي پريدند.

ستون فقراتشان را خم مي کردند.مثل کمان.

بعد عين تير که از چله رها مي شود، با سر و دم شان به زمين ضربه مي زدند و به هوا پرتاب مي شدند.

دوباره با شکم به زمين مي خوردند و اين کار مرتب تکرار مي شد!

ماهي ها خودکشي مي کردند!!!!!!!

...

ارميا احساس درد نداشت.به نظر نمي آمد ماهي وقت جان دادن درد بکشد.

ماهي وقت جان دادن خودکشي مي کند.

و ارميا زير پاي عاشقان امام...

لگد مال هم عجب لغتي است...

مصطفي ارميا را در آغوش گرفت.تنش هنوز بوي خاک هاي جنوب را داشت.

وقتي آب نيست،ماهي حتي اگر روي خاک هاي جنوب هم باشد، ميميرد.

در جمعيت بودند آدم هايي که احساس مي کردند زمين نرم زير پايشان آرام شده است...

هلي کوپتر حامل جنازه ي امام به زمين نشست.

-          اشهد ان لا اله الا انت!



××× همه مان را حبس کرده بودند توي يک سوله ؛گرسنه و تشنه.

عراقي ها که وضع مان را ديدند، سوء استفاده کردند.

از روي سقف سوله مقداري نان پرتاب کردند روي نرده هاي بالاي سرمان.

چند نفر از بچه ها از ديوار بالا رفتند تا شايد بتوانند به نان ها برسند،

اما همين که  دست شان به نرده ها مي رسيد، برق مي گرفتشان و پرت مي شدند پايين.

طي چند روز، دو نفر از بچه ها بر اثر برق گرفتگي شهيد شدند، پنج نفرشان هم بر اثر گرسنگي و تشنگي.

×××با صداي ناله هاي اسيرتشنه و مجروحي که شب قبل به آسايشگاه آورده بودند، بيدارشدم.

خودم را بالاي سرش رساندم و پرسيدم: چي مي خواهي ؟

به سختي گفت : آب ، يک کم آب.


يک قطره اب هم توي آسايشگاه نبود. رفتم پشت پنجره ي آسايشگاه و نگهبان را صدا زدم.

ازش خواستم کمي آب برايم بياورد، ولي کلي فحش و ناسزا حواله ام کرد و رفت.


با نا اميدي برگشتم بالاي سرش. فحش هاي نگهبان را شنيده بود؛

حالا هم شرمندگي من را مي ديد. همين که آمدم حرفي بزنم،

گفت: اشکالي نداره ، به ياد صحراي کربلا تشنه مي مانم .

 هنوز سپيده نزده بود که به ياد صحراي کربلا ، کربلايي شد.



×××آن قدر با حال نماز مي خواند که پزشک عراقي هم محو نماز خواندنش شده بود.

توي اردوگاه، تمام وقتش را مي گذاشت براي خدمت به زخمي ها و انجام کارهاي سايرين؛

تا اين که سرطان معده امانش را بريد.

از پزشک عراقي يک تشت خواست و سرش را کرد توي آن يک لخته ي بزرگ از دهانش بيرون آمد

و بعد هم آرام گرفت.

پزشک عراقي بالاي سرش نشسته بود و زار زار گريه مي کرد.


×××بعثي ها دوره مان کرده بودند. يکي شان آمد جلو و گفت: بگوييد انصرلصدام .

ولي کسي صدايش در نيامد. همين طور بالاي سرمان راه مي رفت .

دفعه ي بعد که گفت: بگوييد النصر لصدام، يکي از بچه ها فرياد زد، الموت لصدام.

افسر عراقي لوله ي اسلحه اش را گرفت روي صورت او و ماشه را چکاند . دوباره شليک کرد.


مي شمرديم ؛ سي بار به جنازه اش شليک کرد.


××× تشنگي داشت مي کشتمان . يکي از بچه ها از شدت تشنگي داشت تلف مي شد.

افتاده بود روي زمين و مي گفت: يا حسين! يا حسين! آب، آب...
عراقي ها آمدند بالاي سرش پرسيدند : چيه؟ چي مي‌خواهي؟

او هم آخرين نفس هايش را رها کرده گفت: آب.

يکي از عراقي ها سرش تشر زد و گفت: «آب نيست»


اين را که گفت، تمام توانش را جمع کرد و به سختي بلند شد.

يک «يا مهدي » گفت و سيلي محکمي نواخت توي صورت افسر عراقي.

عراقي ها ريختند روي سرش و ...


××× فرياد مي زد : سوختم ... آب ، آب .

تمام بدنش را تاول پوشانده بود. مي خواستم برايش آب بياورم، اما ظرف پيدا نکردم.

دست آخر يک پوتين برداشتم و از در آسايشگاه زدم بيرون. پوتين را پر از آب کردم .

موقع برگشت، سرباز عراقي من را ديد و يک نبشي آهني به  طرفم پرتاب کرد .

کمرم به شدت زخمي شد، اما خودم را رساندم به آسايشگاه.

 به اسير شيميايي گفتم: بلند شو: برايت آب آوردم.


سرش را بالا گرفتم . چند قطره آب از توي پوتين ريختم توي دهانش.

لبخندي روي لبش نشست و .. شهيد شد.

××× آن قدر تيرو ترکش به بدنش خورده بود که مجبور بود جلوي عراقي ها آه و ناله کند.

اگر غير از اين بود ، با سکوتش عراقي ها را مي شکست.

شهيد که شد، عراقي ها را صدا زديم و گفتيم يک نفر از دنيا رفته، بياييد ببريدش.

آن ها هم در را باز کردند و  چهار نفر از بچه ها کمک کردند تا پيکر شهيد را ببرند بيرون.

توي راهرو، عطرسرمست کننده اي پيچيده بود.

بعثي ها اطراف را بو مي کشيدند. نمي خواستند قبول کنند بو از پيکر شهيد است.

دست آخر هم گفتند خودتان به جنازه عطر زديد تا بگوييد کشته هايتان شهيد و اهل بهشت اند.

بعد هم با کابل و باتوم افتادند به جان ما.


×××هر طور بود، راضي اش کردم تا برود پيش دکتر عراقي؛

شايد راه حلي براي خون بالا آوردن هاي مكررش پيدا شود. قبول کرد و رفت.

دو روز بعد هم اسمش را خواندند که به بيمارستان برود.

ده روز ازش خبر نداشتيم، تا اين که دکتر عراقي آمد و من را با خودش برد توي دفتر کارش.

يک پرونده روي ميزش بود که بازش کرد. عکس همان اسيري بود که ده روز قبل برده بودندش بيمارستان.

عکس را به دقت نگاه کردم. يک خط بريدگي از گوش تا دهانش کشيده شده بود.

مابقي زخم ها را که ديدم، فهميدم او را به طور آزمايشي جراحي کرده اند.


××× بغل دستي ام توان تکان خوردن نداشت.

وقتي مي خواستند ببرندمان ارودگاه تکريت، به هر زحمتي که بود خودم را کشيدم توي اتوبوس،

او را هم نشاندم کنار خودم. يک تکه بيسکويت گرفتم طرفش تا بخورد و رمق بگيرد، اما بي فايده بود.

نمي توانست بخورد.

به اردوگاه تکريت که رسيديم . عراقي ها با کابل افتادند به جان مان تا ازمان استقبال کنند.

حالا هم ما زنده ها کابل مي خورديم، هم بغل دستي ام که شهيد شده بود.


×××ضربه هاي کابل مي نشست روي بدن هاي عريان من و مهدي.

کتک ها را که خورديم، يک گوشه نشستيم و من زدم زير گريه.

يک مرتبه مهدي خيز برداشت به طرفم و با بدن خون آلود گفت:

ياران امام حسين عليه السلام هيچ وقت در برابر قوم يزيد گريه نکردند.

اين را که گفت، با صورت پر از اشک مي خنديدم. بعد همديگر را بغل کرديم و...

اين آخريد ديدارمان بود.  لحظه اي بعد، عراقي ها مهدي را با خودشان بردند

و چند روز بعد يک خبر از او آورند؛ شهادت.


×××  دو ماه توي بيمارستان صلاح الدين بود. وقتي آمد، خوشحال و خندان دوره اش کرديم.

اما او فقط بغض داشت و اشک و سکوت.

خلاصه طلسم سکوتش را شکست و حرف زد:

" بعثي ها، بچه هايي را که زياد ناله مي کردند، تنبيه شان مي کردند.

براي آن هايي که آخر عمرشان بود، گواهي دفن صادر مي کردند.

يک دسته از پرستارهاي عراقي هم که مي خواستندآمپول زدن ياد بگيرند،

با سرنگ خون بچه ها را مي کشيدند و مي ريختند توي سطل آشغال... "


××× افسرهاي بعثي ريختند سرش و زير مشت و لگد و ضربات کابل ازش سوال مي پرسيدند،

چرا به جبهه آمدي؟

ـ براي آزادي قدس!

: قدس که دست اسرائيل است ، چرا به ما حمله کرديد؟

ـ راه قدس از کربلا مي گذرد.

وقتي اين حرف ها را مي زد، آرام بود؛ گويي هيچ اتفاقي دوروبرش نمي افتد.

کار بعثي ها هم شده بود هجوم، مشت ، لگد، کابل، فحش...



×××ناراحتي قلبي گرفت. نامش را نوشتند توي ليست اسراي تعويضي؛

ولي بعثي ها اسمش را خط زدند. 25 ماه رمضان بودکه حلمه ي قبلي آمد سراغش.

سر سجاده اش نشست وشرو ع کرد به قرآن خواندن.

نگهبان عراقي را صدا زديم که دکتر را خبر کند، اما فقط فحش مي داد و مي گفت: بگذاريد بميرد، به درک.

تکيه داده بود به ديوار و فقط لب هايش تکان مي خورد. چشم هايش خيس اشک بود؛

افطار مهمان سفره ي اهل بهشت.



××× روي تخت بيمارستان دراز کشيده بود. شب تا صبح فقط گريه کرد و اشک ريخت .

نيمه شب، آهسته آهسته خودم را کنارش رساندم وگفتم: از درد گريه مي کني يا از سختي اسارت.

هِق هِق گريه اش که آرام شد، گفت: از هيچ کدام .

افتخار مي کنم که مثل امام سجاد عليه السلام اسير و بيمارم.



××× هميشه مي خنديد؛ هميشه. وقتي پزشک ايراني تأييد کرد سرطان روده گرفته، باز هم مي خنديد.

درد تمام وجودش را گرفته بود و يک گوشه افتاده بود.

وقتي مي رفتيم عيادتش، سرش را مي برد زير پتو.

فقط وقتي حاج آقا ابوترابي مي رفت عيادتش، سرش را مي آورد بيرو ن.

: مجتبي جان، چرا سرت را زير پتو مي کني؟

ـ از شدت درد. نمي خواهم بچه ها چهره ام را اين طوري ببينند.

من هميشه با خنده با اين بچه ها روبرو شدم.

حالا اگر بچه ها من را اين طوري ببينند، خنده از چهره هايشان گرفته مي شه؛

اون دقت دشمن خوشحال مي شه.



×××هجده سال داشت. ترکش خورده بود توي سرش و ناشنوا شده بود.

سردرد شديدي داشت؛ آن قدر که گاهي وقت ها بر اثر آن بي هوش مي شد.

به هوش که مي آمد، مي خنديد و مي گفت:

اشکالي ندارد. به زودي آزاد مي شويم و مي رويم پيش دکتر«رضا»ي خودمان و او من را شفا مي دهد.

يک روز که حالش بد شد، بردندش به بيمارستان موصل.

دو ماه بعد که برش گرداندند. هنوز جاي طناب روي دست هايش بود.

ماجراي طناب ها را که پرسيديم، سرش را پايين انداخت و گفت:

آخر ما اسيريم. همين که تا اندازه اي سرنوشت مان به آقا موسي بن جعفر عليه السلام شبيه شده

، سعادت است.



××× ناصر آن قدر کابل و مشت و لگد خورد که خون ريزي داخلي کرد.

وقتي بردنش به بيمارستان، همه ما ن خوشحال شديم.

 اما وقتي نگهبان عراقي لباس هاي کهنه اش را برايمان آورد...

گفت : ناصر مرد! اين هم لباسش. هيچ کس هم حق عزاداري ندارد؛ همين.

لباس را انداختيم روي سيم هاي خاردار وسط محوطه و همين شد مراسم عزاداري.

هر کس رد مي شد، دستي به لباس مي زد و مي کشيد روي صورتش؛

بعد هم مودبانه جلويش مي ايستاد و فاتحه مي خواند.



×××  تازه اسيرمان کرده بودند. دوستم زخمي بود و نمي توانست تکان بخورد.

از ماشين که پياده شديم، عراقي ها رفتند سراغ او که حالش از همه بدتر بود.

ترس برم داشت که نکند با اين حال اذيتش کنند.

ناگهان صداي گلوله اي رشته ي افکارم را پاره کرد. نگاهم را برگرداندم به طرف صدا.

يکي از بچه ها در حال نماز به زمين افتاد.

افسر بعثي به سربازهايش گفت : دو تا قبر بکنيد.

يکي براي اسيري که داشت نماز مي خواند،

يکي براي دوستم که حالا داشت شهادتين مي گفت تا با او دفن شود.




فنجان قهوه ای ست جهان،چشم های تو

فنجان قهوه اند،که او کهنه و تو نو


هرصبح،چای می خورم و نان و گونه هات

هرعصر،قهوه می خورم و چشم های تو


چشمان من تویی،ولی امشب مرا نخواب!

پاهای من تویی،ولی از پیش من نرو


اصلا همین که میرسی از انتهای راه

پاهام میدوند به سویت،جلو جلو


انگورهای چشم تو را چیدم و سحر

چیزی نماند از تو به جز یک درخت مو


موی ورا کشیدم،باران شد و به شب

بارید آن قدر که شد این شهر،خیس تو


هروقت،من درخت تو بودم،پرنده باش!

هروقت میوه خواستم از تو،درخت شو!


آیینه فرش می کنم این شهر را ،بیا

بگذار شهر پرشود از چشم های تو

" محمد سعید میرزایی"



از دامن زن مرد به معراج رود / بر دامن مادر شهیدان صلوات . . .


ازآب نه ...

از مهر آب می گویم

از فاطمه که همیشه فاطمه است

نام عزیز مادرم، پاک و روشن و زلال...

به خاطر نام عزیز فاطمه به پا می ایستم

تمام عمر...

دست به سینه...

و از سینه ای که از گریه لبریز است میگویم...

خاک پای تو هستم ؛ تا ابد... تا همیشه... فاطمه بنت نبی




مبارک باد روز میلاد دختر گرامی پیامبر اکرم، فاطمه زهرا(س)،

بر همه بانوان مسلمان و با ولایت و بر همه پیروان مکتب گرانقدرش؛

همه آنان که در صدف عفاف و حیا مروارید وجود را پروراندند و قدم به وادی عشق زهرا(س) نهادند.

مبارک باد این میلاد فرخنده،

بر همه آنان که فاطمه وار، پرورش اسلامی را در روح کودکانشان جاری ساختند و

 مُهر رستگاری بر قلبهایشان زدند.

مبارک باد این میلاد خجسته، بر همه آنان که با عشق گل یاس زندگی کردند




خجسته باد این عید مبارک و این روز فرخنده؛

روزی که لبخند، لبان پیامبر اکرم(ص) را پر کرد و شادی، قلبش را لبریز ساخت؛ پ

دری که به دخترش لقب مادر می دهد و پدری که دخترش را موجب شادی قلبش می داند.

داستان این عشق از زبان گهربار آن حضرت شنیدنی تر است که فرمود:

«فاطمه پاره تن من است، نور چشم من است، میوه دل من است.

هرکس او را بیازارد، مرا می آزرد و هرکس او را شاد کند مرا شاد می کند».

سلام و درود خدا بر رسول خدا و بر دختر گرامیش




کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،

اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام،

او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه:

اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم

و اين ها براي شادي من کافي هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد،

تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت:

فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد

و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

 اما خدا به اين سؤال هم پاسخ داد: فرشته ات  دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد

و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،

چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد:

اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد

و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.

او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:

خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را

مـادر  صدا کني




افتخار زنان همین بس که روز میلاد برترین گوهر خلقت،

 بانوی بهشت، فاطمه زهرا(س) روز زن نامیده شده است.

سرمشق گرفتن از مظهر کامل ترین مکارم اخلاقی و اسوه بلندترین کمالات انسانی،

 نشان افتخاری است برای همه زنان مسلمان.

در آویختن به ریسمان مهر خدا، محبّت فاطمه زهرا(س)

تنها راه نجات از غرقاب ظلمانی دنیای امروز است.

فرخنده باد این روز گرامی بر همه زنان مسلمان که دل به عشق ام الائمه سپرده اند





مادر، امروز را به یمن وجود تو جشن می گیرم و تمام دلم را که دریچه ای به سوی دل مهربان تو دارد،

گل باران می کنم.

 مبارک باد بر تو جایگاه بلند مادری.

مبارک باد بر تو بهشت رضایت دوست.

مبارک باد بر تو گام نهادن در وادی محبّت الهی و تو را سپاس.

سپاس برای آن همه سختی که کشیدی تا ریسمان رستگاری را در دستم نهادی.

سپاس برای ملالت هایی که دیدی تا به کشتی نجات اسلام هدایتم کردی.

سپاس برای آن رنج ها که کشیدی تا با محبّت اهل بیت آشنایم کردی.

تو را سپاس که از ظلمت و تاریکی دنیاپسندی دورم داشتی و به نور هدایت آشنایم کردی.

تو را سپاس مادر و بهشت خدا گوارای وجودت باد.