دل وبلاگم زمستونی شده

میگن بخشش کار خوبیه اما بعضی وقتا انقدر آدم اذیت میشه که میگه هیچ وقت نمی گذرم

منم نمیگذرم

از خیلی ها نمیگذرم

از تمام کسانی که آگاهانه آزار میدن و حق دیگران رو ضایع میکنن نمی گذرم

از همسایه هایی که بدون توجه هرکاری که دوست دارن میکنن و انگار فقط آنها هستند که در این دنیا زندگی

می کنند نمی گذرم

حالا برن صبح تاشب مداحی کنن و خمس و زکات بدن

من از حقی که هر روز و هرشب از من ضایع میکنن، نمی گذرم

از اونایی که تو مترو بدون توجه به حقوق دیگران هرکار که دوست دارن انجام میدن هم نمیگذرم

و از اون آدمهای سیگاری که بی توجه به مردم توی ماشین و خیابان سیگار میکشن

و اصلا  مهم نیست کسانی که پشت اونها راه میرن الان در حال خفه شدن هستند هم نمیگذرم

نمیگذرم

الان احتمالا خیلی عصبانی هستم اما فکر نمیکنم زمانی هم که آروم بشم از این دسته افراد بگذرم!



مولا علی (ع) : خوشا به حال آن کس که در نامه عملش در زیر هر گناه یک استغفار ثبت شده باشد. 



دل وبلاگم زمستونی شده

حاج حسین گرمای لبخندتو از من دریغ نکن...




جا ماندم مثل کفشی پشت در/ این مهمانی کی تمام میشود تا به خانه برگردیم؟



ازلحظه ای که رفته ای هنوز در عجبم که چطور تمام دنیای مرا در چمدانت جای دادی و با خودت بردی؟

همیشه در عجبم!

ازاینکه بعضی ها چقدر راحت میگویند خدانگهدار و میروند...

اما من!!!

بعد از هر خدانگهدار چشمهایم تا همیشه به راه خیره میماند...

مثل چشمهایی که از اسفند سال گذشته به راه شلمچه خیره مانده است...

مثل نگاه منتظرم به راه منتظر بی تاب!

که بعد از سفر جنوب آرزوی لحظه ای دیدنش بر دلم مانده !

مثل نگاه منتظرم بر راه عطر بهار نارنج...

که بعد از جمکران دیگر ندیدمش!

مثل نگاهی که در بین الحرمین ماند و با من برنگشت

مثل نگاهی که به راه تو ماند...

و تو چه آسان از آن گذشتی...

...

دیشب تمام “سردرد“های چند ساله ام را شمردم!

اما جمع اش، باز هم کمتر از یک لحظه “پادرد” سه ساله ی تو شد …


زیارتم قبول...

اینم از یه وبلاگ کپی کردم...

یا رضا...


لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده...

یا رضا!

حلال کنید...

به عمر یک غزل حافظانه با من باش / فقط همین و از این بیش تر نمی خواهم...

چرا تا زمانی که مریض نباشیم و یا مریض نداشته باشیم نمی گوییم: اللهم اشف کل مرضانا!؟

چرا تا زمانی که زندانی نداشته باشیم نمی گوییم: خدایا همه ی کسانی که در بند هستند را نجات بده!؟

چرا تا زمانی که سیری پس از گرسنگی را امتحان نکرده ایم نمی گوییم: خدایا همه ی گرسنه ها را سیر کن!؟

چرا تا زمانی که عزیزی را از دست نداده ایم نمی گوییم: خدایا هیچ کس داغ عزیز نبیند!؟

چرا تا زمانی که خودمان یا یکی از عزیزانمان مستإجر نباشد نمی گوییم: خدایا به همه سر پناهی بده!؟

چرا تا زمانی که یکی از عزیزانمان گرفتار اعتیاد نشده نمی گوییم: خدایا همه ی معتادان را نجات بده!؟

چرا تا زمانی که بی پولی را تجربه نکرده ایم نمی گوییم:خدایا به مال همه برکت بده!؟

چرا تا زمانی که مسافری در راه نداشته باشیم نمی گوییم: خدایا همه ی مسافرین را به سلامت به مقصد برسان

چرا تا زمانی که چشم انتظار نباشیم نمی گوییم: خدایا چشم همه را به دیدن عزیزشان روشن کن!؟

نمیداانم چرا؟؟؟

نکند به قول استادمان در ایران هرکس فقط به فکر خودش است؟

خدایا !!!

ما را در همه حال

در وقت شادی و غم...

خیرخواه بندگانت قرار بده


× امان از چشم انتظاری...



هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم

و ... هم حضور تو را مختصر نمی خواهم

 

اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست

قبول کن که تو را رهگذر نمیخواهم

 

تویی که از من و پنهان من خبر داری

کسی که نیست ز من با خبر نمی خواهم

 

زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

هنرشناسم و شبه هنر نمی خواهم


بخواه تا اثری بازجاودانه شود

دقایقی که ندارد اثر نمی خواهم

 

به عمر یک غزل حافظانه با من باش

فقط همین و از این بیش تر نمی خواهم...



صدبار بگفتم به تو لبخند نزن  / من جنبه ی عاشقی ندارم آقا...

در زمان امام موسی کاظم (ع) مردی در بغداد بود به نام بشر.

از رجال و اعیان و عیاشان شهر بود.

یک روز حضرت موسی بن جعفر(ع) از جلوی درب خانه ی این مرد میگذشت.

اتفاقا کنیزی از خانه بیرون آمده بود تا زباله های خانه را بیرون بریزد.

در همان حال صدای تار از آن خانه بلند بود.

معلوم بود که میخوارگان در آنجا مشغول میخوارگی و خوانندگان و آوازه خوانان مشغول آوازه خوانی هستند.

امام از آن کنیز به طعن و استهزا پرسید: این خانه، خانه ی کیست؟

آیا صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

کنیز تعجب کرد و پرسید: آیا نمیدانی؟ خانه ی بشر یکی از رجال و اعیان است.

او میتواند بنده باشد؟ معلوم است که آزاد است.

امام فرمود: آزاد است که این سرو صداها از خانه اش بیرون می آید.

اگر بنده بود که اوضاع این طور نبود.

امام این جمله را فرمود و رفت.

اتفاقا بشر منتظر بود که این کنیزبرگردد.چون دیر برگشت از او پرسید: چرا دیر آمدی؟

گفت: مردی که علائم صالحان و متقیان در سیمایش بود و آثار زهد و تقوا و عبادت از او پیدا بود

از جلوی درب خانه عبور می کرد.چشمش که به من افتاد سوالی کرد.من هم جواب دادم.

گفت: چه سوالی کرد؟

گفت: او پرسید صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ من هم گفتم آزاد است.

او چه گفت؟

او هم گفت: بله که آزاد است اگر آزاد نبود که این طور نبود.

همین کلمه این مرد را تکان داد.

گفت : کجا رفت؟

کنیز گفت: از آن طرف.

بشر مجال اینکه کفش به پا کند پیدا نکرد .

پای برهنه دوید و خود احساس کرد که این مرد باید امام کاظم (ع) باشد.

خود را خدمت امام رساند و به دست و پای ایشان افتاد و گفت:

آقا! از این ساعت میخواهم بنده باشم.بنده ی خدا باشم.

این آزادی، آزادی شهوت است و اسارت انسانیت.

من چنین آزادی را که آزادی شهوت باشد ، آزادی دامن باشد، آزادی تخیل باشد،آزادی جاه و مقام باشد

و آنکه اسیر است عقل و فطرت من باشد نمی خواهم.

میخواهم از این ساعت بنده ی خدا و از غیر خدا آزاد باشم.

همان لحظه به دست امام توبه کرد.

همیشه پابرهنه ماند و به این نام شهرت پیدا کرد.

                                                                            "آزادی معنوی- شهید مطهری"



خدایا!

میخواهم بنده ی تو باشم

و آزاد از همه چیز و همه کس

من این چنین اسارت را میخواهم

اسیر و بنده ی تو بودن را

کمکم کن!


من معنی سه نقطه ها را خوب می فهمم...

                    

درد میکشم...


دیوانه میشوم به خدا درد می کشم

وقتی میان روضه به اسم تو می رسم...

شهدا شرمنده ایم...

سلام مادر

از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم

شما چندنفر هستید؟

مادر سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند.

با شما بودم مادر،چند نفر هستین؟

مادر:میشه خونه ی ما بمونه برای فردا؟

فردا؟

چرا مادر؟

مادر: آخه شاید فردا از پسرم خبری بشه...

بیشتر بخند...

 

حق با من بود

هر وقت فکرش را می کردم می دیدم حق با من بوده

ولی چیزی نگفتم

بالاخره فرمانده بود. یکی دوماه هم بزرگتر بود.

فکر کردم بذار از عملیات برگردیم با دلیل ثابت می کنم براش.

از عملیات برگشتیم.حسش نبود.

فکر کردم ولش کن. مهم نیستو بی خیال

پشت بی سیم صدایش می لرزید:

مکث کرد

گفتم:بگو حاجی.چی می خواستی بگی؟

گفت: فلانی! دوسال پیش یادته؟ توی بدر ؟

حق با تو بود.حالا که فکر می کنم می بینم حق با تو بوده.من معذرت می خوام ازت


اما من هرچه فکر میکنم میبینم

همه جا

همه وقت

همیشه

تو کل زندگی من

حق با تو بوده حاج حسین!

                                                "ارمیا"


روزهایم محتاجند...


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است


اکسیر من،نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...


تا به من رخصت ندهی که من نمی توانم از تو بنویسم مهربان...

روزهایم محتاجند

محتاج شیرینی لبخندت!

قصه ی ناز تو و نیاز من...


این چه قصه ای ست؟

ناز تو و نیاز من...

تا کی به تمنای آمدنت بنشینم

و تو ...

جهان مرا روشنایی بخش!


پی نوشت!

لطفا برداشت اشتباه نکنید...

...

گاهی...

سکوت خانه چه دلگیر می شود!