
این پست یه کم متفاوته...
شاید یه یادآوری تلخ...
گلایه نکنید.
قبول دارم تلخه اما از خیلی از واقعیات تلخ نمیشه گذشت.
آخه ده تیر نزدیکه و ده تیر هم روز پر کشیدن فرشته کوچولوی منه...
یک دوست عزیز پست ( قصه بچه های تنهای من ) رو خونده
و کامنتی برام گذاشته که تمام خاطراتم رو زنده کرده برام...
اینه کامنته این دوست:
بسم الله الرحمن الرحيم
توي آسمونها مي چرخيدم... بي پروا... مثل يه پرنده.
روي ابري نشسته بودم داشتم زمين رو نگاه ميكردم. چقدر حقير و دلگير بود...
توي حال خودم بودم كه يه فرشته كوچولو رو كنار خودم ديدم.
هنوز زيبايي چشم هاي معصومش توي ذهنمه.
گفتم اسمت چيه فرشته كوچولو؟! گفت: رزيتام...
گفتم: اينجا چيكار ميكني؟! تو مگه نبايد اون بالا بالاها توي بهشت باشي؟!
گفت: آره من بايد توي بهشت باشم اما خودم نخواستم كه برم توي بهشت...
الانم اومدم بهت يه چيزي بگم
گفتم: به من؟! خب بگو...
گفت: تو يه آبجي داري به اسم بهناز
گفتم: نه من اسم آبجي هاي من ... و ... است نه بهناز!
گفت: من توي آسمونها شما دو تا رو با هم ديدم...
گفتم: تو بردي فرشته كوچولو!
راست ميگي من يه آبجي ديگه هم دارم ...
گفت: من يه پيغام براي مامان بهناز دارم كه ميخوام بهش برسوني
گفتم: مامان بهناز؟!
گفت: آره اون مامان واقعيه منه...
درسته من رو به دنيا نياورده اما مثل يه مامان مهربون از من مراقبت كرده...
ميخوام وقتي رفتي زمين به مامان بهنازم بگي من اين بالا جام خيلي خيلي راحته.
ديگه سرم توي دستم نمي كنن...
ديگه توي دستهاي كوچولوم دنبال رگ نميگردن...
ديگه نفسم بند نمياد... ديگه اتاق عمل نميبرنم...
ديدم دو تا گلوله اشك از گوشه چشم هاي فرشته كوچولو چكيد و ادامه داد:
ميخوام بهش بگي من تا آخر دنيا منتظرش ميمونم.
من توي بهشت نميرم.
من تا آخر دنيا روي اين ابر منتظر مامان بهناز مي شينم تا اونم بياد
و با هم بريم توي بهشت...
++++++++++++++++++++++
اما چی شد که این کامنت و نوشتم؟
تو رو خدا شروع نکنید به قضاوت و پیش داوری .
به این که به قول بعضی ها چه خودشیفته! چه و چه... از این حرفها که این روزها زیاد میگن... نه...
گفتم بد نیست بقیه هم این واقعیت ها رو بدنن
شاید یکی از اونها بخونه و واقعا به این موضوع فکر کنه
سر کلاس سرکار خانم بسیار محترم! احمد نیا بودیم و طبق معمول بحث ها شروع شد...
خانم های روشنفکر کلاس که اکثریت کلاس هم بودن باز هم شروع کردن گلایه از بی عدالتی خدا!
که چرا خدا به مردها حق داده که در یک زمان 4 همسر داشته باشن به علاوه ی زنهای صیغه ای!!!!!!!!!
اما این حق رو از خانم ها گرفته .... این چه عدالتیه؟؟؟؟؟؟؟
حاللا هرچی من و پرنده بگیم الکی نمیشه که هرکسی هم خواست بره و این همه زن بگیره...
برای مردها هم شرایطی هست
بگیم تفاوت های فیزیولوژیکی...
بگیم خدا و بی عدالتی؟
با منطق، با دلیل، با برهان،بگیم
نه... فایده نداره!
خانم ها سر حرف خودشون هستن...
گفتیم پس تکلیف نسل چی میشه؟
حتی فکر این جا رو هم کرده بودن.
گفتن علم پیشرفت کرده بود پس DNA به چه دردی می خوره؟
اما اونا سر حرف خودشون بودن که ظلم شده و چرا این احکام با زمان تغییر پیدا نکرده...
نمیدونم بر چه مبنایی این حرفها رو میزدن و زیاده خواهی تا چه حد؟
اونا با هیچ دلیل عقلانی راضی نمیشن ...
به پرنده گفتم وقتی همچین دخترهایی با این تفکرات هستن
با این همه زیاده خواهی
میخوان به کجا برسن با این خواسته های نامعقول؟
که البته به حکم اسلام هم کاری ندارن و هر کار که دلشون میگه انجام میدن
دیگر چه جای تعجب که هرروز امار بچه های شیرخوارگاه بالا میره!
بچه های معصوم و کوچیکی که HIV دارن! و تعداد اونها کم هم نیست
بچه های معصومی مثل رزیتای من که دو روز بعد از تولدش توی یه روز سرد زمستونی
توی یه نایلون مشکی از سرما تشنج کرده بود و بعد از اون هم شیرخوارگاه و ..............
داستان رزیتای معصوم من رو توی ادامه مطلب بخونید...