چطور این همه را با یک دست برداشتی و خندیدی و رفتی؟

جنگ بعد از رمضان سخت شد و در خیبر به اوج خود رسید.

عراقی ها در طرح مانورها و تاکتیک ها دست ما را خوانده بودند

و باز که دور می خوردند و کم می آوردند 

در حد گسترده ای از سلاح شیمیایی  استفاده می کردند.

حسین راستی راستی در عملیات خیبر از جان مایه گذاشت.

عاشقانه وارد معرکه ی نبرد شد و نیروهای خود را عاشورایی به صحنه ی درگیری با دشمن آورد.

نمیدانم طلائیه رفته اید یا نه؟

اگر نه! حتما بروید.

در آنجا سه راهی است روی انبوهی از خاک های مانده از خاکریزهای دوران دفاع مقدس، معروف به سه راهی مرگ،

آنجا ذره ای از سختی کار و حماسه بلند یاران حسین را میشود فهمید.

فقط ذره ای...

حسین در آنجا علمدار شد...

(( خواستند ملائکه الله مرا به عالم بالا ببرند، هنوز دل از دنیا نکنده بودم،

ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم))

                                               کتاب: جز لبخند چیزی نگفت


* امروز دارم میرم قم و جمکران... دعا گوی همتون هستم.

* همیشه دیر به حرفهای مامانم میرسم .

همیشه بهم میگه دلبستگی خوبه، اما وابستگی نه...

منم سعی کردم به حرفش عمل کنم.

اما دو جا نتونستم عمل کنم و علاوه بر دلبسته شدن وابسته هم شدم.

و این روزها هردو دارن میرن...

و حالا به حرف مامان میرسم که چرا وابستگی خوب نیست.

از خدا خواستم که توان بده فقط دلبسته باشم

و خودمو از قید و بند وابستگی رها کنم.

از صمیم قلبم از خدا خواستم:

برای یکی ازاونا موفقیت و برای دیگری خوشبختی...

و این که کاش هردو بدونن که زندگی من هستن

و تمام زندگیم در دلبستگی به اونا خلاصه شده.

نوشتم تا بدونن...

* ارمیا طبق معمول خیلی دلتنگه. برای ارمیا هم دعا کنید...






دلم برای رزیتا تنگ شده...

این پست یه کم متفاوته...

شاید یه یادآوری تلخ...

گلایه نکنید.

قبول دارم تلخه اما از خیلی از واقعیات تلخ نمیشه گذشت.

آخه ده تیر نزدیکه و ده تیر هم روز پر کشیدن فرشته کوچولوی منه...

یک دوست عزیز پست ( قصه بچه های تنهای من ) رو خونده

و کامنتی برام گذاشته که تمام خاطراتم رو زنده کرده برام...

اینه کامنته این دوست:

بسم الله الرحمن الرحيم
توي آسمونها مي چرخيدم... بي پروا... مثل يه پرنده.

روي ابري نشسته بودم داشتم زمين رو نگاه ميكردم. چقدر حقير و دلگير بود...

 توي حال خودم بودم كه يه فرشته كوچولو رو كنار خودم ديدم.

هنوز زيبايي چشم هاي معصومش توي ذهنمه.

گفتم اسمت چيه فرشته كوچولو؟! گفت: رزيتام...

گفتم: اينجا چيكار ميكني؟! تو مگه نبايد اون بالا بالاها توي بهشت باشي؟!

گفت: آره من بايد توي بهشت باشم اما خودم نخواستم كه برم توي بهشت...

 الانم اومدم بهت يه چيزي بگم

گفتم: به من؟! خب بگو...

گفت: تو يه آبجي داري به اسم بهناز

گفتم: نه من اسم آبجي هاي من ... و ... است نه بهناز!

گفت: من توي آسمونها شما دو تا رو با هم ديدم...

گفتم: تو بردي فرشته كوچولو!

راست ميگي من يه آبجي ديگه هم دارم ...

گفت: من يه پيغام براي مامان بهناز دارم كه ميخوام بهش برسوني

گفتم: مامان بهناز؟!

گفت: آره اون مامان واقعيه منه...

درسته من رو به دنيا نياورده اما مثل يه مامان مهربون از من مراقبت كرده...

 ميخوام وقتي رفتي زمين به مامان بهنازم بگي من اين بالا جام خيلي خيلي راحته.


ديگه سرم توي دستم نمي كنن...

ديگه توي دستهاي كوچولوم دنبال رگ نميگردن...

ديگه نفسم بند نمياد... ديگه اتاق عمل نميبرنم...

ديدم دو تا گلوله اشك از گوشه چشم هاي فرشته كوچولو چكيد و ادامه داد:

ميخوام بهش بگي من تا آخر دنيا منتظرش ميمونم.

من توي بهشت نميرم.

من تا آخر دنيا روي اين ابر منتظر مامان بهناز مي شينم تا اونم بياد

و با هم بريم توي بهشت...

++++++++++++++++++++++

اما چی شد که این کامنت و نوشتم؟

تو رو خدا شروع نکنید به قضاوت و پیش داوری .

 به این که به قول بعضی ها چه خودشیفته! چه و چه... از این حرفها که این روزها زیاد میگن... نه...

گفتم بد نیست بقیه هم این واقعیت ها رو بدنن

شاید یکی از اونها بخونه و واقعا به این موضوع فکر کنه

سر کلاس سرکار خانم بسیار محترم! احمد نیا بودیم و طبق معمول بحث ها شروع شد...

خانم های روشنفکر کلاس که اکثریت کلاس هم بودن باز هم شروع کردن گلایه از بی عدالتی خدا!

که چرا خدا به مردها حق داده که در یک زمان 4 همسر داشته باشن به علاوه ی زنهای صیغه ای!!!!!!!!!

اما این حق رو از خانم ها گرفته .... این چه عدالتیه؟؟؟؟؟؟؟

حاللا هرچی من و پرنده بگیم الکی نمیشه که هرکسی هم خواست بره و این همه زن بگیره...

برای مردها هم شرایطی هست

بگیم تفاوت های فیزیولوژیکی...

بگیم خدا و بی عدالتی؟

با منطق، با دلیل، با برهان،بگیم

نه... فایده نداره!

خانم ها سر حرف خودشون هستن...

گفتیم پس تکلیف نسل چی میشه؟

حتی فکر این جا رو هم کرده بودن.

 گفتن علم پیشرفت کرده بود پس DNA  به چه دردی می خوره؟

اما اونا سر حرف خودشون بودن که ظلم شده و چرا این احکام با زمان تغییر پیدا نکرده...

نمیدونم بر چه مبنایی این حرفها رو میزدن و زیاده خواهی تا چه حد؟

اونا با هیچ دلیل عقلانی راضی نمیشن ...

به پرنده گفتم وقتی همچین دخترهایی با این تفکرات هستن

با این همه زیاده خواهی

میخوان به کجا برسن با این خواسته های نامعقول؟

که البته به حکم اسلام هم کاری ندارن و هر کار که دلشون میگه انجام میدن

 دیگر چه جای تعجب که هرروز امار بچه های شیرخوارگاه بالا میره!

بچه های معصوم و کوچیکی که HIV دارن! و تعداد اونها کم هم نیست

بچه های معصومی مثل رزیتای من که دو روز بعد از تولدش توی یه روز سرد زمستونی

 توی یه نایلون مشکی از سرما تشنج کرده بود و بعد از اون هم شیرخوارگاه و ..............

داستان رزیتای معصوم من رو توی ادامه مطلب بخونید...

 

ادامه نوشته

دستم را بگیر مادر...

به راستی علی(ع) با همسر سفرکرده اش چه خواهد گفت؟

جا دارد او اینگونه با او سخن بگوید:

فاطمه جانم!

سرانجام دیشب، نیمه شب، من از همه چیز باخبر شدم.

وقتی در تاریکی شب، پیکر تو را غسل میدادم،

دستم به زخم بازوی تو رسید

دلم میسوزد چرا از زخم بازویت به من چیزی نگفتی؟

                                                                     کتاب: فریاد مهتاب


مادرم!

دستم را بگیر...

که من هم مثل تو در کوچه ها زمین خوردم

من در کوچه ی گناه و تو در کوچه ی بنی هاشم...

چی به سرم اومده

چی به سرم اومده؟

چقدر هوا سنگینه این روزها...

روزهای فاطمیه چقدر سنگینه

گفتم جمعه میرم پیش پرستوها...اما باز هم نفسم تنگه

امروز رفتم بهشت زهرا... اما باز هم این نفس تنگه

چه به سرم اومده

دارم به مرز جنون میرسم

اصلا خوب نیستم...

نه میدونم چی شده

و نه میدونم باید چی کار کنم که اروم بشم

فقط میدونم که بیقرارم

برای حال من دعا کنید...


حاج حسین! دلم برات تنگ شده...

دلم تنگ شهیدانست امشب...

بسم رب الشهدا

آمده بودند

مهربان و صمیمی

دیدمشان

نشستم

من بودم و اشک

...

این بار من نمیگویم

دلنوشته ای از یک دوست رو مینویسم

دلنوشته ی آقا مهدی:

جمعه
انتظار
نگاه
بغض
کجایید ای شهیدان خدایی
و اشک ... اشک ... اشک

بازم فرمانده و بچه هاش که دورشو گرفته بودن ... چه زیبا
همه آروم
خاکی ... مثل مادر
غریب
گمنام!؟ نه ... گمنام نبودند ... این ها از همه آشناتر بودن
بخدا آشنا بودن
وقتی نگاهت میکردن
وقتی با تو همراه می شدن
وقتی با تو , یا حسین و یا زهرا می گفتن
وقتی با تو سینه می زدن
وقتی کنار تو برا مادرشون ضجه می زدن
آشنا بودن ... از همه آشناتر!

ای خدا
این بچه ها هم مثل خودت انقدر مهربون و بامعرفت بودن
که خودشون دستمو گرفتن و ...
قربون استخوناتون
قربون چشماتون
قربون موی سرتون
قربون غریبیتون
قربون اون خنده هاتون
قربون اشک چشمتون
آی بچه های خمینی ... آی بسیجیای خونین
دیدید که جز شرمندگی هیچی نداشتیم
فداتون بشم
چه زیبا و آروم به درد دل همه گوش میکردید
وقتی از غریبی آقامون گفتیم براتون
وقتی گفتیم هنوز بسیجیا مظلومن
وقتی از جامعمون گفتیم
وقتی از ... گفتیم
شما هم مثل ما دلتون گرفت
قربون دلتون
خیلیاتون دیگه پدر و مادری نداشتید که بیاد استقبال
که بگیرتون تو آغوشش و لالایی بخونه
که از چشم انتظاریشون براتون بگن
بمیرم الهی
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه ...
چیزی نخواستیم جز شفاعت ...
دعامون کنید شهدای مهربون!

اندر احوالات نمایشگاه کتاب...

اندر احوالات نمایشگاه کتاب...

1-     ریا نباشه با پرنده رفتیم نمازخونه،

بعد از نماز آقایی در یک حرکت خودجوش فریاد امان از بی حجابی سر دادند

و کمی امر به معروف کردند...

و بقیه هم با تکبیر حمایت خود را اعلام کردند.

که در این میان عوامل استکبار بلندگوها را قطع کردند .

بسیجیان جان بر کف هم با صدای بلند تری تکبیر گفتند

و حتی خامنه ای رهبر را هم چندین بار تکرار کردند.

من و پرنده هم که دوباره دچار شور انقلابی شده بودیم

بسیار خوشحال بودیم که دیدیم این قصه سر دراز دارد .

برادران از نمازخونه بیرون اومدند و

در حیاط نمایشگاه شروع به شعار دادن کردند که

بی حجاب حیا کن جامعه رو رها کن!

نیروی انتظامی اقدام انقلابی!

همچنان این روند ادامه داشت .

کم کم به تعداد این گروه کوچک اضافه میشد

و همه با هم شعار میدادند و توی حیاط حرکت می کردند

و بعد هم وارد نمایشگاه شدند.

تمام دوربین ها روی اونا زوم شده بود .

من و پرنده هم کلی شاد شده بودیم

و با حضورمون حمایتمون رو اعلام کردیم .

کار فرهنگی خوبی بود .

جالب بود بین این همه شلوغی و فساد نمایشگاه

چندتا جوون بسیجی به صورت خودجوش این حرکت و انجام بدن.

اما متاسفانه خودمان گفتیم و خودمان شنیدیم

و اونها که باید میشنیدن فقط ...

2-     رضا امیر خانی رو دیدم و با هم در مورد ارمیاحرف زدیم،

دیدار خوشایندی بود.

3-     حسین قدیانی رو هم دیدم و با هم در مورد نه ده صحبت کردیم.

راستی نمیدونید چرا این روزها وبش باز نمیشه؟

4-     حدود ده بار هم شاعر جوان گروس عبدالملکیان رو دیدم.

5-     من واقعا عاشق نمایشگاه کتاب هستم . ا

گر چاره داشتم شبها هم می رفتم و کتاب می خریدم.

انشاالله که این کتاب ها رو زود زود بخونم.

6-     کاش زودتر نمایشگاه تموم بشه خسته شدم از بس رفتم نمایشگاه.

7-     شلوغی مترو این روزها اشک آدمو در میاره.

8-     نمیدونم چرا این روزها زیاد حوصله ندارم

سرم خیلی شلوغه و من خسته شدم از این همه هیاهو و شلوغی.

دوست دارم زودتر به ارامش برسم.

9-     میدونم پست جالبی نبود .

چون حوصله ی نوشتن نداشتم.انشاالله زودتر یه پست خوب میذارم.

10-  التماس دعا

ده سکانس تلخ...

ده سکانس تلخ

همه اش واقعیه

کی میتونه جواب این اشک ها و آه ها رو بده

اونا سهمشون رو به این دفاع مقدس دادن

سهم ما چی شد؟

بهتره کمی فکر کنیم...

1- نشست، زنش کنارش... نمیتونست حرف بزنه،

زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد میچسبید، نقطه به نقطه...

آه کشید...

من شکستم...

2- محکم وایساده بود، مادر شهید بود،پرسیدم: نحوه ی شهادت؟

نشست، خرد شد، گریه کرد.

گفت: همه از تشنگی شهید شدن، پسر من موند تو محاصره، تو سرما یخ زد

گریه کرد

آه کشید

من شکستم...

3-نشست، نگاه کرد،فحش داد،لعنت کرد، ناله کرد، گریه کرد.

گفت: به جای درمان،برای اینکه صدامون در نیاد، سهمیه تریاک دادن...رایگان...

آه کشید...

من شکستم...

4- پیرمرد بود،موهاش مثل برف سفید،

پرسید: آمار جدید نداری؟

گنگ بودم، گریه کرد.گریه کردم

گفت: میدونم برمیگرده، انقدر باحاج خانم زنده میمونیم تا برگرده.

گریه کردم،گریه کرد

آه کشید...

من شکستم...

5- شیمیایی بود،ده درصد! دروغم نمیگفت، مدارک پزشکیش کامل بود.

دوتا دختر داشت، هردو عقب افتاده...از اثرات شیمیایی

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

6- موجی بود، فریاد زد،با سر بینی یک نفر و شکست،

نشست، گریه کرد

دختر هفده سالش دوشب بود که فرار کرده بود، از دست بابای موجیش...

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

7- از اثرات جانبازی شهید شده بود،

حتی اسمشو شهید نذاشتن.زنش رفته بود.

دو تا بچه داشت با یک پدربزرگ پیر

پدربزرگ گریه کرد

آه کشید...

من شکستم...

8- نشست،آروم، اسمش حسین بود.

دکمه هاش و باز کرد، ترسیدم،

توی بیمارستان چه بلاهایی که سرش نیاورده بودن،

از بالا تا پایین بخیه، بخیه هایی که عفونت کرده بود،

موجی هم بود،دوباره برده بودنش کمیسیون،

با بزرگواری !!! ده درصد داده بودن،

یه بار که موجی شده بود،

دختر سه ساله شو چنان به دیوار زده بود که کلیه ی بچه مشکل پیدا کرده بود،

مثل یه بچه گریه میکرد،دعواش کردم،بغض کرد...واقعا بچه بود...

قول داد دیگه کار بد نکنه

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

9- بیشترا ز بیست سال بود که روی تخت می خوابید.70 درصد بود

از گردن به پایین قطع نخاع بود.

دکترای حقوق داشت

حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن

لبخند میزد.حتی از زخم بستر هم شکایت نمیکرد

یکدفعه همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد،حتی تخت هم میلرزید

منم میلرزیدم

رفتم عقب

سرمو پایین انداختم

از خودم شرمنده بودم

دعوام کرد

گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی

فدای سرت

آه کشید...

من شکستم...

10- باباش مفقودالاثر بود

گفته بودن یا سهمیه ی دانشگاه یا کمک هزینه ی خرید مسکن،

به خاطر مادرش دانشگاه نرفته بود ...

آه کشید...

من شکستم...



عباس ببخش!

بسم رب الشهدا

این روزها هر چه میشنوم فاطمه است...

فاطمه ای که یاس بود

فاطمه ای که سیلی خورد

فاطمه ای که مادرم بود

...

و فاطمه ای که همدم زندگی حاج کاظم شد...

حاج کاظم فیلم آژانس شیشه ای رو میگم

خیلی وقت بود که می خواستم ببینم اما جرئتش رو نداشتم

حالا هم که دیدم دارم بر ای دل خودم مینویسم

بارها دیده بودم اما نمیدونم چرا این بار نگاهم فرق داشت

پر از غم شدم

بارونی شدم

و گریه کردم

با هر حرفی که حاج کاظم میزد خرد میشدم

با هر نگاه مسافرین آژانس میمردم

چقدر این طعنه ها آشنا بود

و چقدر تلخ

چند سال میگذره ؟

هنوز هم همون طعنه ها اما تلخ تر

انگار همین دیروز بود که یکی توی کلاس گفت:

کی گفته شهدا عزت ما هستند

شهدا ذلت ما هستند..

و دیگری گفت: خوردند و بردند

و دیگری گفت: حقوقشان...

گفت: سهمیه ی دانشگاه

خانه

.

.

.

چقدر بیرحم هستیم

چه مردم بیرحمی

سهم ما چیه از این درد

سهم ما چیه از این همه درد به جز طعنه

به جز زخم زدن؟

عباس نماد درده

نماد اخلاص

نماد مظلومیت

و چه تلخ شکست

چه زیبا نمازش رو بین اون همه انسان بیرحم خوند

عباس

عباس

چه زیبا بود عباس در لباس جانبازی

و چه زیبا پر کشید

و چقدر شکستم

و شکستم

با هر بار زمین خوردن عباس شکستم

شکستم

و اول از همه خودم و سرزنش کردم

گفتم وای بر تو

تویی که رفتی و دیدی

ماهها باهاشون نفس کشیدی

با رفقای عباس

تو چرا فراموشت شد

چرا نمینویسی از رفقای عباس

من مردم از قصه ای که حاج کاظم تعریف کرد

و اینه راز این اهنگ

اهنگ این فیلم که همه جا با منه

توی اروند

و توی غروب شلمچه

کجا هستن اون جوونا

همونایی که حاج کاظم گفت رفتن و با غوله جنگیدن

همونا که پر از غیرت بودن

همون غیرتی که به قول حاجی ریشش داره خشک میشه

نتونستم بگم

نشد که حسمو در قالب کلمات بگنجونم

فقط کاش کمی بیشتر هوای عباس ها رو داشته باشیم

یه بار دیگه برید و این فیلم و ببینید

من کجا وایسادم؟

وای بر من

وای بر ما

یادگار های جنگمون کجا رفتن؟

مگه دفاعمون مقدس نبود؟

پس یادگارای مقدسش الان کجا هستن؟

وای خدای من

این عباس منو یاد کی میندازه؟

عباس منو یاد کی میندازه؟

چرا وقتی حرف میزنه قلبم میگیره

چرا وقتی گریه می کنه میمیرم

چرا وقتی بدنش بی حس میشه حس مرگ دارم

این عباس کیه؟

عباس کیه؟

عباس من فدای نشسته نماز خوندنت

عباس...

ببخش عباس

حاجی راست میگه

ما نمیدونیم

نمیدونیم وقتی یه گردان بره خط گروهان برگرده یعنی چی

نمیدونیم وقتی یه گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی

نمیدونیم وقتی یه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی

نمیدونیم...

ما واقعا چی می دونیم؟

کاش من هم فاطمه بودم

یکی مثل فاطمه ی حاج کاظم

عباس ما رو ببخش...

ببخش که فراموشت کردیم

همین...

* ممنونم از تو عزیزترین

که این فیلم رو که مثل جونم عزیزه

توی یه روزه عزیز

توی یه مکان عزیز

که بهشت زهرا بود

به من دادی

* این روزها خوب نیستم برای منم دعا کنید...

 

آقا جان! ببخش

باز هم بگیر ! ایدل غم آشنا بگیر! آسمان ! ببار و جانب دل مرا بگیر! بی تو کنج این خرابه ها غریب مامده ایم باز هم بیا سراغ از این غریبه ها بگیر! دشنه زار بی نهایتی ست دشت روبه رو زیر بازوان دوستان کور را بگیر! ای که رام دست های توست آب و باد و رعد ! دست از آستین برآر و راه بر بلا بگیر! خون لاله روی دست باد لخته می شود ای امید باغ، انتقام لاله را بگیر! باز جمعه ای گذشت و حاجتم روا نشد ای دل، ای دل امیدوار من، عزا بگیر...!   برای شادی روح همسنگرمون شهید محمد سلیمانی صلوات بفرستید

راستی,فاطمیه نزدیک است ...

راستی,فاطمیه نزدیک است ...
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

*

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

حمیدرضا برقعی

برگرفته از وبلاگ قطعه 44

سر بند یا زهرا

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!

تولدت مبارک سید

روز میلاد دلت نزدیک است... سلام اقا سید! حالتون رو نمی پرسم چون میدونم که حالتون خوبه فقط حتما شما هم اینروزها غم پهلوی شکسته ی مادرمون رو دارید نمیدونم از شادی تولد شما بگم یا از غم ناله های مادر... آقا سید سه شنبه هفت اردیبهشت ، چهل و پنجمین تولد شماست و امسال هم می خوایم بیایم کنار مزار پر از عطرت و شمع روشن کنیم و برات تولد بگیریم راستی سید ؛ همیشه پیش خودم فکر می کنم شما هم موقع پرواز سرت روی پای مادرمون بود؟ آقا سید، این روزها خیلی دلتنگیم؛ یاد پهلوی شکسته ی مادر و شهدای شلمچه... آخه میگن شهدای شلمچه اکثرا پهلو شکسته بودن و حتی یحیای من هم شاید پهلو شکسته باشه مثل مادرمون! یحیی رو که میشناسی سید؟چند تا قطعه اون طرف تر از شما خوابیده... خیلی گمنام تر از شماست سید اما مثل خودتون مهربونه بالای مزارش هم مثل شما عکسی نیست که توی چشماش نگاه کنی و احساس کنی همه ی دنیا توی چشماش خلاصه شده. یحیی با همسنگرای گمنام تر از خودش زیر یه درخت و کنار یه جوی آب آروم و تنها خوابیدن خلاصه که سید با اینکه مزار پر از عطرت همیشه شلوغه و جایی برای من کوچکترین نیست اما امسال هم با گل و شیرینی میام کنارت. آخه خیلی روز بزرگیه، تو این روز مادری که میگن موقع نماز بوی عطر از لباش میاد فرزندی رو به این دنیا هدیه میکنه که مزارش میشه زیارتگاه جوونای دلتنگی مثل من فرزندی که از 13 سالگی تا 23 سالگی موقع شهادت نماز شبش ترک نشد و رابطه اش با آقا هم... آقا سید مبارک باشه تولدت و این روز رو برای چهل و پنجمین بار به همه ی کائنات و آسمونی ها و زمینی ها تبریک میگیم. راستی آقا سید! این روزها باید به همسایه های مادرمون بگیم که دیگه راحت بخوابن راحت تر از همیشه... چون که صدای مادرم دیگه بلند نمیشه... بمیرم من برات مادرم علی ( ع) این همه تنهایی رو به کجا بره خانوم؟ *این زینب که هم اکنون بر پای تو افتاده است و هر لحظه چون شمع کوچک و کوچک تر میشود مگر نمیداند که باید پروانه وش به پای چند شمع بسوزد و دم برنیاورد؟ صدای زینبت می آید که: مادر! مرا از عاشورا مترسان... مرا به کربلا دلداری مده عاشورا اینجاست، کربلا اینجاست مادر! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمیگیرد خودت گفته ای... ما حداکثر تازیانه می خوریم اما میخ آهنین بدنهایمان را سوراخ نمیکند. نگو گریه نکن مادر، باید مرد در این مصیبت باید هزار بار جان داد و خاکستر شد ما سخت جانی کرده ایم که تا کنون زنده ایم نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست من کربلا را میان در و دیوار دیدم وقتی که ناله ی تو به آسمان بلند شد بعد از این هیچ کربلایی نمیتواند مرا این قدر بسوزاند. تو از علی خسته تر، علی از تو خسته تر تو از علی معصوم تر، علی از تو معصوم تر تو چون کشتیه شکسته،پهلو گرفتی و پدر را از این پس هزار عاشوراست...* *( کشتی پهلو گرفته- سید مهدی شجاعی) این الفاطمیون؟بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسیدگل تاب فشار در و دیوار ندارد... مادر جان میگن وقتی که بچه زمین میخوره مادر میاد و بلندش میکنه خانم جان خودت که طعم تو کوچه ها زمین خوردن رو چشیدی، پس ما زمین خورده ها تو کوچه ی گناه رو فراموش نکنی خانم دستای خستمو ببین که با چه التماسی به سمتت دراز کردم خانم جان دستمو بگیر پس آقا سید ، قرار من و شما سه شنبه کنار مزار پر از عطرتون اگر زحمتی نیست با نگاه مهربونتون بیاید به استقبالمون انتظار زیادی نداریم فقط یه دست رو این دل بیقرارو دلتنگمون بکش. هفتم اردیبهشت تولد مادر سجاده نشین من هم هست مادری که از قنوتش بوی عطر یاس میاد و وجودش الفبای مهربانی ست و نگاهش باغ ایمان است مادر مهربون من تنها همدم و مونس من در تمام زندگی هزار بار تولدت مبارک   ازتربت پاک این شهید عزیز بوی عطر به مشام میرسد.  برای زیارتش باید به بهشت زهرا(س) قطعه 26 ردیف 32 شماره 22 بروید   وصیت نامه ی شهید سید احمد پلارک بسم ا... الرحمن الرحیم سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت نمی کردما هـدایت نمی شــدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ،  ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنـــده کردی اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید .  یا حسین(ع) دخیلم آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما . خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به  ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما . خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و الله اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ،  هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به رحمت و مهربانیت ببخش آن گناهانی راکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی العفو... بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید. سید احمد پلارک ظهر عاشورا 24/6/1365   فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.  

یا معین الضعفا...

از صبح تا ظهر، هفت شهید کشف شد.

رمز حرکت آن روز، امام رضا( ع ) بود.یا امام هشتم.

حتما شهید دیگری نیز کشف میشود. اما خبری نشد.

خبر رسید امام جماعت مسجد امام جعفر صادق ع در شهر العماره ی عراق

نزدیک به صد و پنجاه پیکر را آورده است به ما تحویل دهد.

موجی از شادی در بین بچه ها حاکم شد.

سر قرار رفتیم

اجساد داخل یک کانتینر بود.

یکی یکی آنها را از ماشین پیاده کردیم.

اما همه اجساد عراقی بود که خودمان کشف کرده و تحویلشان داده بودیم.

و آنها هم اجساد را مخفی کرده و تحویل خانواده هایشان نداده بودند.

از بین آن همه جسد عراقی پیکر یک شهید کشف شد.

با هفت شهید کشف شده ی صبح میشدند هشت شهید

جالب بود...

اما از آن جالب تر نوشته های پشت لباس آن شهید بود:

یا معین االضعفا


آقا جان کم کم داره صدای ناله های مادرت به گوش میرسه

صدای گریه های پدرت

و اشک های....

آقا جان خیلی دلم تنگته

یه نگاهی هم به این کوچکترین بنده ات بکن

غریب شهر خراسان غریب داری کن...



تو ای صفای ضمیرم چرا نمی آیی؟

چرا بهانه نگیرم؟

چرا نمی آیی؟

اگر حجاب ظهورت وجود تار من است

خدا کند که بمیرم...

چرا نمی آیی؟

دست های خسته ی بابا

برای بهترین بابای دنیا: بابای خودم

دوباره هوا گرم شد و غصه های من شروع شد.

وقتی که هوا گرم میشه دلم میگیره ،

 نه بهتره بگم که عذاب میکشم نه به خاطر خودم که به خاطر بابام

هوا که گرم میشه چه وقتی که بیرون از خونه هستم و گرما کلافه ام میکنه و

چه وقتی که زیر باد کولر نشستم و کتاب میخونم غصه میخورم...

دلم میسوزه برای بابایی

فکر کنم هیچ وقت قدرشو ندونستم ...

برای بابای مهربون و دوست داشتنیم که راننده تاکسیه و زحمتکش...

چقدر همیشه دوست دارم وقتی  که از سر کار خسته برمیگرده

 و گرما به قدری بوده  که چشمشاش قرمزه و

 دیگه حتی نایی برای حرف زدن براش نمونده برم و دستاشو ببوسم،

برم و دست روی موهایی بکشم که دیگه از شقیقه هاش شروع به سفید شدن کرده

همیشه دوست داشتم برم وکنارش بشینم ...

اما نمیدونم شاید من زیادی زود بزرگ شدم

 شایدم این همه فاصله و خجالت به خاطر فاصله ی سنیه کممون باشه

 که فقط عید هر سال با کلی شرمندگی میرم و دستاش و میگیرم...

چقدر همیشه دوست دارم برم و بهش بگم که چقدر ازش ممنونم

 که چقدر تو زندگیم مدیونشم...

چه لحظه هایی سختی به من میگذره وقتایی که کمر بابا درد میکنه

حتی وقتی که دندون بابا درد میگیره

نمیدونم همیشه به این فکر می کنم که درسته که بهشت زیر پای مادراست

ولی مبادا یادم بره که بهشت توی دست باباهاست...

نمیدونم چرا نوشتم؟

شاید چون بازم گرما شروع شده و روزهای سخت بابا هم شروع شده

چقدر همیشه از تابستون متنفرم فقط به خاطر بابا...

من که قدر زحمتای بابا رو ندونستم

اما خدا کنه که بهنام مثل من نباشه و بیشتر قدر بابا رو بدونه

هزار تا معذرت خواهی  و یه دنیا تشکربه بابا بدهکارم

فقط چون همیشه از بابا خجالت میکشم و نمیتونم اینا رو به خودش بگم

گفتم براش بنویسم تا بدونه که دخترش اگرچه از لحاظ سیاسی

با هم هزارتا مشکل دارن

اما بیشتر از همه ی دخترای دنیا باباش و دوست داره

فقط خواست بگم بابایی از همین جا دستای خسته تو میبوسم...