این قصه با همه ی قصه ها فرق داره.........

معمولا قصه میگن تا آدم خوابش ببره اما این قصه با تمام قصه های دنیا فرق داره آدم بیدار میشه قلبش درد میگیره اشکش جاری میشه افسوس می خوره افسوس........

حدود 2 سال پیش بودکه رفتم شیرخوارگاه...

یه روزگفتن یه نفر بیاد می خوایم یه بچه ببریم بیمارستان...

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند...

رفتم قسمت قرنطینه تا بچه رو تحویل بگیرم...

دختر بود یه دختر یک ماهه اسمش رزیتا بود

گذاشتش تو بغل من .........

رزیتا شد دنیای من...

در تمام این مدتی که میرم اونجا هیچ درد ی مثل درد رزیتا نبوده

هیچی به این حد داغونم نکرده

رزیتا برای من یه درد ه یه داغه که تا عمردارم روی قلبم سنگینی می کنه

من بود م ورزیتا و یه شیشه شیر

رفتیم بیمارستان ...

بردمش دکتر. گفت باید بستری بشه...

بیشتر از چند قطره شیر نمی تونست بخوره رفلاکس داشت بین مری و معده یه حفره ای بود که شیر بر میگشت...

بچم انقدر ضعیف بود که صدای گریشو به زور میشد شنید

بی صدا گریه می کرد و اشک می ریختم

بچم بالاخره خوابیدو بستریش کردیم

با یه دنیا غم برگشتم خونه

اما چشمای ناز رزیتا یه لحظه از ذهنم بیرون نمی رفت

نمی تونستم بی خیالش بشم بچه ها زیاد بودن اما رزیتا برای من .......

پیگیر شدم و رفتم بیمارستان تا خودم بشم مامانش

مامانی که نبود تا مرهم درد ای فرشتش باشه

راستی مامان رزیتا کجا بود؟

هنوز نفهمیدم..........

صبح زود از خونه می رفتم بیمارستان

دورش می گشتم

هر کی می خواست صدام بزنه می گفت: مامان رزیتا

یه قرآن گذاشته بودم زیر سرش

بالا سرشم نوشته بودم هر کجا هست خدایا به سلامت دارش............

کلاس های دانشگامو با بچه ها نوبتی می رفتیم

یکی از بچه ها میومد جای منو من میرفتم

البته اون ترم و بی خیال درس و دانشگاه شده بودم

بچه ها دور تختشو پر از گل کرده بودن همه خاله هاش بودن نمی ذاشتن احساس غربت بکنه با اینکه یک ماه بیشتر نداشت........

هر روز یه شاخه گل می گرفتم و میومدم

شده بودم یه مامان درست و حسابی

میومدم شیرشو درست می کردم و با قربون صدقه بهش می دادم

بعد بچه ی کوچولومو که 3 کیلو هم نمیشد می بردم و بدنشو میشستم جاشو عوض میکردم لباس های قشنگ تنش میکردم........منی که تا قبل از اون بلد نبودم حتی بچه بغل کنم

البته تا وقتی که سرم به دستش نبود

کم کم دیگه رگ پیدا نمیکردن

دو روز یه بار باید رگش عوض میشد.

بغلش می کردم و اونا رگ میگرفتن و من گریه می کردم

به جایی رسید که از بین انگشتای نازش رگ میگرفتن

یه روزی رسید که وقتی توی بغل گرفتمش سرشو تراشیدن و از کف سرش.........

این چه دردی بود که ذره ذره ی وجودمو آب میکرد؟

لباساشو میاوردم خونه و خودم میشستم با یه دنیا عشق........

بچم همیشه گشنه بود و من همیشه گریون

بغلش می کردم و با هم می خوابیدیم

بابام خیلی راه میومد شاید بعضی از شبا ساعت ده میرسیدم خونه اما بابا هیچی نمی گفت

رفتم دنبال کارای امین موقت.......

رزیتا بچه معلول محسوب میشد و میشد حضانت اونو برعهده گرفت

همه راضی بودن

میرفتم بیمارستان- بهزیستی

بیمارستان- بهزیستی

داشت کارا خوب جلو میرفت

تا به تحقیقات محلی رسیده بودیم.......

هرروز یه خانم دکتر میومد برای ساکشن

دخترم کم کم بزرگ میشد البته وزنش تغییری نمیکرد

خانم نظری میومدو میگفت مامان رزیتا بیا

اول محکم محکم به پهلو و کمر رزیتا میزد تا ترشحات جدا بشه و بعد با دستگاه تمام این ترشحات و از دهان و بینی رزیتا بیرون میکشید

بچه ام از درد کبود میشد من هم دستای کوچیکشو نگه می داشتم و گریه میکردم...

این کار روزی چند بار تکرار میشد و بچه ی من هر روز.........

به رزیتا که فکر می کنم قلبم پر درد میشه...

به تنهایی هاش

یه روز اومدم دیدم پرستار شیفت شب برای اینکه زودتر بپبیچونه و بره پستونک و با چسب چسبونده به صورت بچه........

و ترشحات معده ی رزیتا که من مدام با دستمال اونا رو بیرون می کشیدم همه مونده بود

صبح که رسیدم دیدم بچه در مرز خفگیه ... به کمک دکترا به حالت عادی برگشت...........

یه بار پرستار شب انقدر دیر شیر رزیتا رو داده بود که قندخونش افت کرده بود و بچم تشنج کرده بود و تا روزها ازش نوار مغزی می گرفتن...

بچه ی من تنها بودو تنها هم...........

بچه ی تنهای من وقتی سه روزش بود توی زمستون توی یک کیسه ی پلاستیک مشکی گذاشته بودنش بیرون........

از سرما تا روزها تمام بدنش کبود بود..........

چه میشه کرد با این همه درد ؟

روز عمل رزیتا رسید........

از درد به خودم می پیچیدم تا بعد از چند ساعت از اتاق آوردنش بیرون ........


هیچی لباس تنش نبود با یه پتو دادنش دستم.......

از پشت اشکام نگاه میکردم و می دیدم که هیچی ازش نمونده

4 ساعت توی اتاق عمل

باید لباس تنش میکردم نمیشد

یه خانم اومد کمکم یه آستینشو پاره کردیم چون به دستش سرم بود .........

ساکشن به روزی چند بار رسیده بود...........

چه طور میشه درد رو در کلمات بگنجانم؟

تا روزها دیگه شیر هم نمیتونستم بهش بدم حس میکردم که با نگاهش التماس می کنه........

برای کمتر شدن دردش براش قران می خوندم هر بار که سرم نداشت بغلش میکردم و به قلبم فشارش می دادم ........

اون همه ی زندگی من بود

شب و روز من

نمی خوام بیشتر از این ناراحتتون کنم بعضی از دوستان ناراحت شدن که

من این قصه رو نوشتم اما مگه

میشه از واقعیات به خاطر تلخ بودنشون گذشت؟

گذشت و گذشت و گذشت...

رزیتای من مرخص شد .

بگذریم از بیماری های بعدش و کشیدن بخیه ها و..........

در همین حین فهمیدم که شیلا که مثل من داوطلب شیرخوارگاه بود عاشق

رزیتای من شده........

شیلا سال ها بود که مادر نمیشد و حالا از بین این همه بچه ی سالم

عاشق رزیتا شده بود........

مگه رزیتا برای من بود؟

با همه ی وجود سپردمش به شیلا و حالا اونو شهریار بودن که دنبال ک

ارهای رزیتا بودن......

شب و روز

شب و روز

مثل یک پدر و مادر واقعی

لحظه ای تنهاش نمی ذاشتن

شیلا نمیذاشت برم شیرخوارگاه می گفت موقع امتحاناته بذار بعد امتحان

هات بیا

هزار و یک بهونه............

فهمیدم که عفونت وارد خون رزیتا شده و دوباره بیمارستان و دوباره

عمل.......

نمی ذاشتن من برم

هیچ کس نمیذاشت.......

همه مشکوک بودن

مامانم با خالم با دایی هام با بابام یواشکی حرف میزدن

کور بودم

اشکاشونو نمیدیدم

دیگه طاقت نداشتم

باید کاری میکردم

یه روزبی خبر رفتم خونه ی شیلا.......

هی از رزیتا گفت

گفت خوبه

سالمه

فقط ممنوع الملاقاته........

تو چشماش نگاه کردم

گفتم شیلا جون من

جون هرکی دوست داری

رزیتای من؟

دخترم؟

فرشتم؟

کجاست؟

هست؟

نفس می کشه؟

شیلا نشست

من نشستم

گریه؟

نه!

من و شیلا در هر ثانیه می مردیم

ساعت ها بی هیچ حرفی فقط گریه کردیم

براتون نمیگم از رفتنش

از پر کشیدنش

از معصومیتش

از تنهاییش

از ده تیر 1387 روزها گذشت

تا تونستم برگردم پیش بچه ها و دوباره بااونا زندگی کنم و نفس بکشم

تا دوباره بشم مامان

اما شیلا........

همچنان اشک میریخت.......

تا محرم پارسال

که خدا یه پسر یک روزه رو بهش داد

حالا بماند که این بچه به چه وسیله ای به شیلا رسید

اما اسمش شد امیر حسین به حرمت نام امام حسین(ع) که توی این ماه

اونو بهش داده بود.......

اما جایی که خیلی قشنگ تر میتونیم وجود خدا رو حس کنیم و این همه

داستان رو گفتم تا به لطافت

خدا برسم .......

هنوز یک ماه نگذشته بود که خدا ........

خدای مهربونمون

دوباره به شیلا و شهریار لطف کرد............

بعد از حدود ده سال شیلا باردار شد..........

و حالا شیلا پسر دیگه ای داره به نام امیر علی که به حرمت نام حضرت

علی که اونو توی ماه رمضان

بهش داده این اسمو براش گذاشته

و چقدر امروز شیلا خوشبخته........

احساس می کنم که تمام این برکات از وجود رزیتا بوده

از دعای رزیتا از آسمونا برای شیلا

برای مادری که عاشقانه رزیتا رو دوست داشت و می پرستید.........

شما چطور فکر میکنید؟

برای خوشبختی شیلا و پسراش دعا کنید........

و برای دل تنگ و بی قرار من که داغ رزیتا رو نمیتونه فراموش کنه...........

باز هم از بچه های دیگه براتون می نویسم اما قول میدم که دیگه داستانی

تلخ نباشه.............