نامه اي به مقصد بهشت

(به قلم عاشورایی سید مرتضي آوینی)

برسد به دست شهید رضا مرادی

رضا جان، ای مهر رخشان خاطرات من! هرگز تو را از یاد نمی برم؛

تو را و آن حفره ی زیبای گلوله را که دری از بهشت بر گونه ی راستت گشوده بود

و آن شب را که شب آخر تو بود و من نمی دانستم؛ در کانال های دژ اول ،

کنار سنگر بی سیم، زیر آن رگبار آتش،

کنار آن کاتیوشای آتش گرفته ی گیج که دیگر دوست و دشمن را از هم تشخیص نمی داد.

می پنداشتم که کره ی زمین به آسمان دیگری کوچ کرده است.

آسمان همان آسمان بود و زمین همان زمین؛ اما "من" نه این "من" بودم

که اکنون از سرمای شهر و از عمق دره های یخ بسته ی قلب های مرده،
به تو پناه آورده ام؛

من نه این من بودم که به تو پناه آورده ام...

آیا دیگر اذان صبح، شب را نخواهد شکافت

و طلعت ستاره ی سحری بر افق شهر نخواهد درخشید؟!

رضا جان!

چه خوبست که خفاش ها دستشان به آسمان نمی رسد،

اگر نه تو را و دیگر ستاره های کهکشان راه مکه را می چیدند

و چلچراغ های قصرهای بهشتی را می شکستند.

چه خوبست که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها وخیابان ها را بکنند

و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند؛ وگرنه می کردند.

رضاجان!

کوچه دیگر تو را به یاد ندارد، اما می داند که چیزی را فراموش کرده است.

خیابان حتی بخاطر نمی آورد که چیزی را فراموش کرده باشد

و شهر در عمق غفلت، اوهام زمستانی خویش را به نمایش گذاشته است.

جنگ را دوره ی غمباری می خوانند که گذشته و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف

شده می پندارند و مقصودشان از آن نسل تلف شده، من و تو هستیم رضاجان!

و همه ی آن بسیجیان عاشقی که ملازم رکاب آل کساء در سفر معراج بوده اند. من که نه؛

"تو" رضاجان! تو و حاج همت و کریمی و دستواره و علیرضا نوری و حسین خرازی و

عاصمی. و همه ی آن یکصد هزار ستاره ی کهکشان راه مکه...

در نظر آنان این عشق و دلباختگی کربلایی "خشونت" می نماید

و آن جذبه های شهوانی سخیف، "عشق"

و می گویند که این "عشق"، باید جایگزین آن "خشونت" شود!

آنکه با عقل کج افتاده ی خویش می اندیشد، از کجا بداند که "عشق کربلا" چیست

و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم، چگونه محقق می شود؟!

باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است،

دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان

و عاشق ترین عاشقان و عارفترین عارفان تجدید می شد

و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد؛ یاس، سپیدی؛

آسمان رفعت می گیرد و زمین، وسعت...

رضاجان!

آنها که چشم باطن ندارند تا تحقق آن آرمان ها را در تو ببینند؛

و تو را در آن لازمان و لامکان

در بالاترین معراج حیات طیبه ی اخروی عندالرب و مرزوق به نعمت های خدایی.

شکست یا پیروزی چه تفاوتی می کند، آنجا که ما عمل به تکلیف کرده ایم؟!

آنها چه می دانند رضاجان؟!

چه جنگ باشد و چه نباشد، راه من و تو از کربلا می گذرد؛ باب جهاد اصغر بسته شد،

باب جهاد اکبر که بسته نیست!

بگذار کرم ها در باتلاق های پاییزی خوب پرورده شوند

و زمین و آسمان خود را در همان لجن زار بجویند...

رضاجان!

هرگاه در قرآن در وصف بهشت می خواندم که

"لاتسمعُ فیها لاغیهً" و یا "لایَسمَعون فیها لَغواً و لاتأثیماً"

در شگفت می آمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد

که بهشت را اینچنین ستوده اند:" جائی که در آن لغو و تأثیم به گوش نمی رسد"؛

حال درمی یابم رضاجان!

ای شمس آسمان آبی دل من!

کاش مرا نیز در منظومه ی خویش می پذیرفتی و می کشاندی و با خود می بردی...

سیدمرتضی آوینی


امروز خیلی ها رفتن

رفتن به جایی که من آرزوی لحظه ای نفس کشیدن تو هواشو دارم

یه عده زائر و یه عده خادم

من چیزی ندارم جز یه آه

فقط نگید

تو رو خدا به من نگید از رفتنتون

من تحمل ندارم...

هر شب خواب می بینم

سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه ی آن

خم می شوی و دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

از بام شب

و اگر تو نباشی

که دستم را بگیری

بدون شک

صبحگاه

جنازه ام را در اعماق دره ها پیدا می کنند.


بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که از پشت میله ها می گذرد

که می توانست

از اینجا نگذرد و

جایی دیگر

مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز

بچسبد به شیشه  کابین یک تاجر پول دار

بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که تو را به یادم می آورد.


وقتی به راه می افتی

همه چیز زیبا می‌شود

بوته گون در گوشه باغچه

بدل می‌شود به شكوفه آفتاب

مرغ خانگی بدل می‌شود

به طاووس

گربه مثل آهو از كنارت می‌گذرد

پشیمان می‌شوی

می‌خواهی چمدانت را زمین بگذاری

اما قطار سوت می‌كشد

سفر دوباره وسوسه‌ات می‌كند...

 

 

" رسول یونان "

نامه اي براي مادر شهيد مصطفي احمدي روشن

سلام مادر...

گفتم نامه بنويسم تا آرام شوم...

براي بسياري از ما، رفتن مصطفي، اتفاقي است در كنار انواع رخدادهاي معمولي تقويم...

اما براي تو ماجرا فرق مي كند.

مصطفاي تو فدا شده است تا تقويم ما جان بگيرد؛ تا روزهاي عادي، غيرعادي شوند؛

تا كمي رنگ و رمق بگيريم.

«سرخ» رنگ گرمي است. دلگرم مان مي كند لابلاي اينهمه بي رمقي هميشگي

مادر مرا مي بخشيد كه تا اين اندازه گستاخانه خون شهيدت را تفسير ميكنم؛

مي بخشيد كه اخلاق بازاري و كاسب كارانه مان حتي در فهم پرپر شده مصطفاي تو

مثل يك بيماري عود مي كند و تو را مي آزارد، ولي گويا خوابمان سنگين شده،

 آنقدر كه بايد با صداي هولناك يك انفجار يا از آن بلندتر،

با فريادهاي استوار تو در برابر پيكر شهيدت بيدار شويم.

گفته بودي هيچ وقت نخواسته اي به كابوس رفتن مصطفي فكر كني؛

 گفته بودي گريه نمي كني تا دشمن شاد نشويم؛

گفته بودي فدايي ولايتي؛ گفته بودي دنيا براي مصطفي كوچك شده بود؛

گفته بودي... تو اگر هيچ هم نگويي نگاه مطمئن ات حرفهاي بسيار دارد...

آنروز كه در برابر پيكر پاك فرزند شهيدت ، استوار سخن مي گفتي، اشك امان مان را بريده بود.

اشك آنروز، وصف شرمندگي مان بود. شرمندگي از بي فايدگي و بيهودگي مان؛

 شرمندگي از اينكه جواني مان به پول سياهي هم نمي ارزد؛

 سرافكنده از آنكه آنقدر بي فايده ايم كه هيچ كس هوس نمي كند حتي تهديدمان كند؛

شرمندگي از بودن ما و نبودن مصطفي...

مادر!

انديشناكم از وطن فروشي مان و از دين فروشي مان، از بي مبالاتي هايمان؛ از بازار گرم رقابت ها !

اينبار انديشناكم از اينكه نكند تو تماشا كني صحنه ها را.

بعد از رفتن مصطفي زندگي براي ما سخت تر شده است؛

 چون تو نگاه ميكني و من نگرانم كه نگاهت خسته شود و از سر نااميدي به زمين خيره شوي.

مادر!

دعا كن تا تقويم هايمان دوباره عادي و بي رمق نشوند.

 تا نياز نباشد مصطفاي ديگري قرباني جهالت و روزمرگي ما بشود... دعا كن براي ما...

الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكرالله...

" وحید یامین پور "

 

حالا که تا دیار تو ما را نمی برند...ما قلبمان شکست!!!

 

 

 


هروقت این ترانه را می خوانم

تمام کبوتران

به بام خانه مان می نشینند

 

ماه

هم آغوش حوض می شود

و خدا

به تماشا می نشیند

 

هنوز خوابم

یا تنها چیزی که مانده به یادم

سحر چشمانی ست

که حسرت مردان قبیله بود

 

به ستوه آمدم اما

ستایش به پیشانی ام نوشته اند

و نمی دانم

کدام سر تقدیررا چنین نوشت

که اندوه

انباشته ی زیباترین روزهای عشق

شب

بهترین سوغاتی ستاره هاست

 

نگاه کن

وقتی ستاه ای به زمین می نشیند

اسمان چطور دست به دامان ابر می شود

 

ببخش

شکایتی نیست

هرچه باشد

 

شکست

تنها یادگار دوست داشتن است...


مشکل ما این است

همان قدر که می شکنیم

نمی سازیم...

 

 

نه آبی نه خاکی...

دنیا یک جور دیگری شده است یا دارد می شود

خورشید مثل من در حال غروب است

روز مثل من دارد می رود

و ابرها مثل من مثل جسم من دارند تجزیه می شوند

آنها از پراکندگی شروع کرده اند

جسم من با خونریزی

آری

همه چیز جریان طبیعی خود را طی می کند

جز جریان خون من که در مدار بسته اش گشایش ایجادشده است...

خوندمش

دارم میسوزم

یه چیزی شبیه گرای۲۷۰ درجه

یه داغ

یه درد

ارمیا همون ارمیاست

همون که داره خفه میشه

اگر نمیگه

اگر نمینویسه

اما داره میسوزه

سوختن قشنگه

من مینویسم

کسی نمیفهمه

هیچ کس

نمیفهمن که من چی می نویسم

که من چرا می سوزم

فقط یه نفر

فقط یه فرمانده

بقیه میگن

سکوت کن ارمیا

دست و پا نزن

ماهی حلال گوشت

بالا و پایین نپر

مثل همه آدمها باش

بگو

بخند

زندگی کن

از فکر حاجی بیا بیرون

از فکر نگاهش

لبخندش

از فکر شلمچه

شلمچه

شلمچه

آژانس شیشه ای گوش نده

ارمیا یعنی خفه شدن

یعنی بمونی زیر دست و پای شهر و خفه بشی

یعنی تو شهر باشی و نتونی نفس بکشی

یعنی نفست به خس خس بیفته و برات دارو تجویز کنن

خفه بشی و بگن شلمچه برات ضرر داره

من خفه میشم

من سکوت می کنم

بالا و پایین نمیپرم

کمر خم نمیکنم

دلم خوشه به همون یه درصد

به قوله یه درصدی که فرمانده داده

به این معادله ی ناعادلانه

به این یه درصد در مقابل نود و نه درصد

من دلخوشم

حتی اگر بسوزم

فقط یه خواهش

خدایا

اسفند و از تقویم امسال من پاک کن

وگرنه کمر خم می کنم

وگرنه می شکنم...........


هذیون های منو نشنیده بگیر

هرجا هستی بخون

هرکی هستی بخون

نه ابی نه خاکی رو بخون

گرای ۲۷۰ درجه رو بخون

مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست كشیدید.

راه مجاهدت باز است...

 

گزارشی از متن و حاشیه دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده
شهید مصطفی احمدی روشن
مهدی قزلی
 
 
سرم را تكیه داده بودم به شیشه‌ی ماشینی كه از لابه‌لای اتومبیل‌های توی خیابان به سرعت می‌رفت
 
 تا به موقع برسیم خانه‌ی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب.

مصطفی سر جمع 7 ماه و 7 روز بزرگتر از من بود و 
 
 پسرش هم تقریباً هم‌سن دخترم. فكر كردم به اینكه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید
 
حال خانواده‌ام چطور خواهد شد؛
 
پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست كه تصورشان بكنم؛
 
ولی چند دقیقه‌ی بعد قرار بود برسم به خانه‌ی جوانی هم‌ریش و هم‌سن‌وسال خودم
 
كه اتفاقی برایش افتاده و حال خانواده‌اش را تصویر كنم. خانواده‌ای كه دیگر او را نخواهند دید.

ماشین در ترافیك سنگین از بیت رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران
 
 و در خیابان گل نبی و ترافیكش – همان‌جا كه ماشین مصطفی را منفجر كردند-
 
سر از شیشه‌ی ماشین برداشتم. فكر كردم اگر به لطف رانندگی!
 
راننده‌مان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و همگانی حضرت حق نداریم.
 
یك لحظه فكر اینكه آدمی مثل مصطفی چقدر می‌تواند خوشبخت و خوش‌عاقبت باشد، از جا پراندم.
 
این ماجرا زاویه‌ی دید صحیح می‌خواهد. از این زاویه همه‌اش شور است و حماسه.

وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیك خانه‌ی مصطفی دیگر حال‌گرفتگی مسیر را نداشتم.
 
فكر كردم نباید دلسوز خانواده‌اش باشم بل باید غبطه‌خور خودش بشوم.
 
حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه نبودند!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. 
 
 و بعدش می‌آیند اینجا. یك تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانواده‌ی آنها می‌خواند
 
كه یك مسئولی در راه منزل شماست!
 
 یك چیزی در مایه‌های رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه.
 
و معلوم است خانواده مقاومت می‌كنند كه: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار.
 
تیمی كه رفته بود چیذر بالاخره موفق می‌شود و معلوم نیست با چه ترفندی راضی‌شان می‌كند به آمدن.
 
بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانه‌ی شهید یك آپارتمان حدود 80 متری و دو اتاقه بود و ساده.
 
دو تا كامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عكس از رهبر به دیوارها
 
و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید كرده؛
 
مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهید و البته علیرضا پسر مصطفی كه هاج و واج مانده بود
 
از حضور ما در خانه‌شان. اینقدر می‌فهمید كه خبر مهمی هست كه همه جمع هستند
 
و اینقدر بزرگ بود كه بداند در چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری!
 
وكلافه از همین موضوع می‌پرسید: پس بابا كی میاد؟

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

همه قیافه‌های خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشته‌اند در این چند روز
 
ولی كسی شكسته نبود. گهگاهی هم لبشان به لبخند باز می‌شد
 
و البته هنوز نمی‌دانستند چه كسی به خانه‌شان خواهد آمد.

خواندم كه كامران نجف‌زاده جاخورده كه خبر شهادت پدر را به پسر 4 ساله‌اش نداده‌اند
 
و البته فكر می‌كنم او هم یك لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه كرده كه نوشته بود:
 
خبرنگاری یادم رفت؛
 
و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوه‌اش می‌گفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت.
 
البته نباید هم انتظار داشت بچه‌ی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درك كند
 
هرچند فكر می‌كنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب می‌دانست
 
كه از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه می‌آورد و سرش را قایم می‌كرد لای چادر او.

مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان كیست
 
و خواهش كرد كمك كنند تا همه‌ی موبایل‌ها جمع و خاموش شود.
 
فكر می‌كردم مثل خانواده‌های شهدایی كه قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نكنند ولی نه؛
 
 خیلی عادی بلند شدند و موبایل‌ها را جمع كردند. انگار برایشان مسجل بود كه آقا خواهند آمد.
 
حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیك.

پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو.
 
دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانه‌ی هیجانی بود كه نشانش نمی‌داد.
 
 وقتی پدر برگشت، كوچكترین دخترش –كه دیگر حالا او و بقیه هم خبردار شده بودند-
 
 لباس‌های پدرش را مرتب می‌كرد.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل كرد.
 
وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند،
 
 من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم.
 
انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند.
 
مادر شهید شیواتر سلام كرد: «سلام آقا»
 
و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه.
 
پدر مصطفی كه از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر.
 
 فكر كردم الان غریبی می‌كند ولی نكرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1118638.jpg
و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی كه كنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید.
 
 عصا را كه دادند، علیرضا را بغل كردند. علیرضا كه جا خوش كرد در بغل رهبر،
 
 زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشك‌ها پنهان كنند.
 
هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌كردند.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0218638.jpg

آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی كردند به حاضرین.
 
وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی كلافگی و بی غریبگی.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

ساعتم را نگاه كردم. هنوز یك دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل كه ایشان گفت:
 
خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی كند، با شهدای صدر اسلام،
 
با شهدای بدر و احد، با شهدای كربلا محشور كند ان شاءالله.
 
این خلاف رویه‌ی ایشان بود كه اینقدر بی‌مقدمه شروع كنند در خانه‌ی شهیدی به صحبت.
 
 اول معمولاً می‌نشستند و می‌شناختند و گپ و گفت می‌كردند ولی اینجا نه.
 
بعد هم برایم جالب شد كه نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
 
و البته فرصت شد تا من خودم هم چهره‌ی رهبر را ببینم؛
 
جدی، با هیبت، با ابهت، كمی غمگین و ناراحت و البته مصمّم.
 
 این هم چهره‌ای نبود كه در 6-7 خانه‌ی شهدا كه قبلاً تجربه رفتنشان را داشتم از ایشان دیده باشم.
 
معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا كرد كه هركدام به تنهایی مایه‌ی افتخار است.
 
یكی جنبه‌ی علم و تحقیق و تسلط بر كار مهمی كه زیر دستش بود...
 
این یك بُعدش است كه مایه‌ی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.

بُعد دوم اهمیتش بیشتر است كه همان بُعد معنوی و الهی است.
 
 بُعد دوم همان چیزی است كه او را آماده می‌كند برای شهید شدن.
 
حالا البته شهیدشدن برای ما كه اهل دنیا هستیم،
 
 برای شما كه پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است
 
چون در عرصه‌ی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوسته‌ی شهادت است...
 
لكن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرف‌هاست.
 
 اصل شهادت این است كه انسان ناگهان از درجات عالیه‌ی الهی سر دربیاورد
 
و مقامش از فرشتگان بالاتر برود.
 
 آن زندگی اصلی كه همه‌ی ما بعد از چند سال بالاخره واردش می‌شویم خواه ناخواه،
 
در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبه‌اش عالی بشود، مورد توجه باشد،
 
 فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: يَسْعَى نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِم(1)؛
 
در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب كه از جمله‌ی آنها جوان شماست،
 
حركت میكنند آنجا را روشن می‌كنند.
 
در آن روز منافقان می‌گویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب می‌دهند:
 
قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا(2)؛ بروید پشت سرتان را نگاه كنید، زندگی دنیایی‌تان را نگاه كنید،
 
 اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید.
 
این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همه‌ی شهداست.»

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

علیرضا همچنان روی پای رهبر نشسته بود و با انگشتان كوچكش بازی می‌كرد.
 
همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمه‌ی رهبر شده بودند
 
 و فقط صدای چیلیك چیلیك دوربین عكاس می‌آمد.
 
انگار آقا این حرفها را علاوه بر خانواده‌ی شهید داشتند به من هم می‌گفتند
 
 به خاطر آن فكرهایی كه قبل از رسیدن به خانه‌ی مصطفی می‌كردم؛
 
همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل الملائكه
 
و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.

آدم باید غبطه خوردن را خوب بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام شهید شدند.
 
 مسأله اینها فقط این نیست كه ما می‌خواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ علمی،
 
 این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یك چیز مهمتر و آن اینكه ما با حركت علمی‌مان
 
اسلام را سربلند می‌كنیم.
 
از اول انقلاب یكی از بمبارانهای شدیدی كه علیه ما شده این بوده كه اسلام انقلابی
 
كه در یك كشوری حاكم شد و مردم متعبد شدند دیگر راه علم و تمدن بسته می‌شود،
 
 این جزو تهمتهایی بوده كه از اول به ما می‌زدند.
 
خوب اوایل كار هم كه ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت.

سالهای اول و دهه‌ی شصت، هنر جوان‌های ما مجاهدت بود، ایمان بود.
 
خوب دنیا قبول كرد، گفت: بله ایمانشان خوب است، ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امكان ندارد.
 
 این جوانها این ادعا را باطل كردند.
 
 چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی كه عرصه‌های علمی را تصرف كردند
 
 و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را
 
و قابلیت‌ها و استعداد‌های خودشان را نشان دادند،
 
 اینها آبرو درست كردند برای نظام جمهوری اسلامی.
 
این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد
 
 و درجاتشان را عالی كند.

...برای شما هم شهید از دست نرفته؛
 
مثل پولی كه در بانك است. پول در خانه نیست ولی هست.
 
مثل پولی كه گم می‌شود یا دزدیده می‌شود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست،
 
دیگر نمیبینیدش، ولی هست و كجا به دردتان می‌خورد؟
 
 روزی كه انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

آقا بعد از این صحبت‌ها، رو به پدر شهید كردند و گفتند: چند سالش بود؟
 
پدر مصطفی گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو مكث كردند.
 
پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.
 
آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشته‌شان با خانواده‌های شهدا؛
 
 و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبت‌هایشان با مصطفی و لابه‌لای حرفها هم دعا می‌كردند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است.
 
 هر كسی در هر جایی می‌تواند خدمت كند و وقتی خدمت صادقانه شد،
 
خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد.
 
حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند
 
 و درخواست كردند تغییر رشته بدهند به این رشته.
 
این بركت است. هم زندگی‌شان بركت داشت هم از دنیا رفتنشان كه شهادت بود پربركت بود.»

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0118638.jpg

نفهمیدم علیرضا كی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند:
 
تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن.
 
 قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم
 
 شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0618638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1418638.jpg

رهبر سر از روی قرآن دوم كه داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت،
 
برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است.
 
منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد.
 
این حوادث علاوه بر اینكه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیك می‌كند یك نتیجه‌ی دیگر هم دارد.
 
ما قبلاً از اهمیت كار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟
 
این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن كرد.
 
معلوم شد نتیجه كار اینها مثل پتك توی سرشان خورده
 
كه دیگر كارشان به اینجا كشیده كه هزینه می‌كنند تا این همه جوان‌های ما را شهید كنند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.

رهبر گفت: «بله می‌دانم.»

... و این موضوع را همه كسانی كه او را می شناختند، فهمیده بودند؛
 
حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.

آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوك هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینكه.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0518638.jpg

علیرضا جلو رفت یك بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش را بوسید.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید می‌دادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشم‌هایش.
 
 شاید داشت فكر می‌كرد ای كاش مصطفی بود و این روز باشكوه را می‌دید
 
 كه رهبر چانه‌ی كوچك علیرضایشان را می‌گیرد و می‌بوسد و قرآن می‌نویسد
 
به یادگار و هدیه می‌دهدشان.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0718638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0818638.jpg

وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست كشیدید.
 
رهبر پرسید: كی؟
همسر شهید جواب داد: 20 روز پیش حدوداً.
 
و بعد یك خواهش كرد از رهبر: آقا توی نماز شب‌هاتون علیرضا را دعا كنید، برای صبرش!

و رهبر قول داد.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا كنید خدا به من صبر بده.
 
من تا حالا عیان گریه نكردم.

آقا گفتند: نه؛ گریه كنید.

مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌كنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.

آقا ابرو در هم كشیدند و گفتند: غلط می‌كنند خوشحال می‌شوند.
 
گریه برای مادر هیچ اشكالی ندارد.
 
گریه كنید و دعا كنید هم برای اون شهید كه الحمدلله درجاتش عالیست
 
و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بكند.

آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif

رهبر به مادر و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند.
 
 پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط بی‌كلاه ماند. من هدیه نمی‌خوام ولی بذارید ببوسم‌تان.
اینطور شد كه او هم سرش بی كلاه نماند. همین‌طور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1318638.jpg

رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟
 
و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا می‌كردند و آنها برای رهبر.
 
 این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند.
 
 مادر مصطفی رهبر را دعوت كرد خانه‌شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما.
 
 شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه كردند تا كنار در.
 
رهبر كه رفتند چهره‌های اهل خانه خندان بود.
 
شاید هیچ كس نبود كه آرزو نداشته باشد جای مصطفی باشد.
 
خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی كه راننده‌مان آمد بالای سرمان و گفت:
 
 بلند بشید كه من باید شماها را صحیح و سالم برگردانم!
 
 بعد با همان اعتماد به نفس دشمن‌شكن بلندمان كرد و برد.
 
خانواده‌ی شهید هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اكبر چیذر،
 
پیش مصطفی و هم دانشگاهی‌هایش.

خدایا پناه بر تو از این بی فرهنگی هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هرچی فکر می کنم اما جواب نمیگیرم

جواب یه سوال ساده

اینکه صندلی جلوی تاکسی چه مزیتی داره؟

آیا شهرت میاره برای کسی که اونجا بشینه؟

ثروت؟

یا نشونه ی بزرگی کسیه که اونجا نشسته؟

نمیفهمم

چه دلیلی داره که آقایون سر و دست میشکنن که اونجا بشینن

وقتی که حتی عینک هم دارن و میبینن سه تا اقا و یه خانم توی صف هستن

و مسلما این خانمه که باید جلو بشینه تا کنار این اقایون صندلی عقب نشینه

اما بازم سر از پا نمیشناسن و میپرن صندلی جلو میشینن

روزی چندبار به این موضوع فکر می کنم

اما جوابی براش پیدا نمی کنم

شاید این  مردا دیگه کلا غیرت ندارن

و یا

شایدم این نشون دهنده ی فرهنگ پایینه این افراده؟

خدایا پناه بر تو از این بی فرهنگی هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 


حالم را پرسیدند،گفتم رو به راهم!

نمیدانند رو به راهی هستم که تو رفته ای...