هر شب خواب می بینم

سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه ی آن

خم می شوی و دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

از بام شب

و اگر تو نباشی

که دستم را بگیری

بدون شک

صبحگاه

جنازه ام را در اعماق دره ها پیدا می کنند.


بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که از پشت میله ها می گذرد

که می توانست

از اینجا نگذرد و

جایی دیگر

مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز

بچسبد به شیشه  کابین یک تاجر پول دار

بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که تو را به یادم می آورد.


وقتی به راه می افتی

همه چیز زیبا می‌شود

بوته گون در گوشه باغچه

بدل می‌شود به شكوفه آفتاب

مرغ خانگی بدل می‌شود

به طاووس

گربه مثل آهو از كنارت می‌گذرد

پشیمان می‌شوی

می‌خواهی چمدانت را زمین بگذاری

اما قطار سوت می‌كشد

سفر دوباره وسوسه‌ات می‌كند...

 

 

" رسول یونان "