آقای افروغ! طبابت هم می کنید؟

آقای افروغ سلام!

گویا خود را به در نفهمی زده اید!

حالا که امام خامنه ای یک تنه مقابل همه ی استکبار ایستاده

و دارد با تمام جان و آبرویش برای انقلاب مایه می گذارد،

شما و حسین علایی ها و اعوان و انصار احمقتان که انصافا خوب در فتنه ی 88 مردود شدید

و مردم هم جانانه یک " نه "ی بزرگ به تفکر طاغوتیاتن گفتند ، شده اید دشمن شاد کن!

انگار نمی بینید که دارید به دروازه ی خودی گل میزنید،

 انگار فراموش کرده اید ولایت فقیه و شخص امام خامنه ای

 مظهر روشن فکری و آزاد اندیشی و آزادی بیان و انتقاد پذیری اند.

 (برای تائید حرف هایم کافی است نیم نگاهی به تاریخ رهبری امام خامنه ای بیاندازید.

از رئیس جمهور هایش گرفته تا خواص بی بصیرت اطرافش و نوع تعامل ایشان با آنها)

اینها را من نمیگویم، شما و امثال شما – از سرداران بی بصیرت گرفته

تا نماینده های مجلس و راسشان و نخست وزیر و رئیس بنیاد شهید

 و آن حجم ساده لوحان - که ادعای هم نشینی با پیر فرزانه ی انقلاب ، خمینی کبیر را داشتید

بهتر می دانید که ایشان گفتند : ولایت فقیه است که از دیکتاتوری جلوگیری می کند،

که ایشان گفتند: پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکتتان آسیب نرسد.

خمینی بت شکن دم از بیت خودش نزد، بلکه دغدغه ی ولایت داشت و مملکت!

 اما انگار شما و دیگر ساده لوحان مردود ،

 نه دغدغه ولایت دارید و نه دغدغه ی مملکت را در این برهه ی حساس تاریخ!

انگار باید در ولایت پذیری تان – بر فرض اینکه تا به حال داشتید- شک کرد!

از شما بعید است ! شما که امام و انقلاب را درک کرده اید،

حالا چه شده که ادعا ی روشن فکریتان کارش رسیده به اینکه

از تریبون جمهوری اسلامی -  که دست ابله تر از شماست –

حرفهای آن نمک خورده های نمک دان شکسته را می زنید؟

یقینا شما و ابن مطهری و سرداران ساده لوح و اعوان و انصارتان

 همان خواص مردودی هستید که مانع رشد درخت تنومند انقلاب خمینی هستید

که حالا در سایه سار ولایت امام خامنه ای در اوج اقتدار و اعتلای خودش است.

 انتظار ندارم مثل آن حسین علایی ابله و علی مطهری

 پا در هوا به آرمان های پیر جماران – لفظاً-

برگردید بلکه بی صبرانه منتظرم که سیل مردم با بصیرت

شما را به همان زباله دان مردودین تاریخ انقلاب بسپارد.

جای تعجب است که این روزها هرکه از راه میرسد

دم از دلسوزی و طرفداری از حق و انتقاد ناپذیری ستون حکومت میزند،

اما اندکی فکر نمی کند که حقیقت مجسم در شخص ولی فقیه ظهور می یابد

 نه در اندیشه های التقاطی اسلام آمریکایی که حالا از دهان شیطانک هایی

چون شما و زیبا کلام ها(!) بیرون می آید !

حقا که بالاترین و سایت ها و شبکه های ضد انقلاب باید برایتان کف بزنند.

 ملاکی روشن تر از این برای مردودینی چون شما سراغ ندارم.

دیده بان انقلاب که شخص ولی فقیه است با اوج بصیرت شاخص می دهد

 و امیدوارانه دورنما را روشن می کند و عبار غفلت از اندیشه تاریک ما میزداید،

 آنوقت شما کودن ها می شوید تریبون ضد انقلاب !؟

بد نیست کمی تا قسمتی صحیفه امام ورق بزنید و تاریخ انقلاب مرور کنید –

البته نه به نقل از بیت معظم امام (!) – بد نیست کمی وصایای شهدا را بخوانید

که ابر مردان تاریخ این کشورند و ببینید که چگونه وصیت کرده اند که پشت ولایت را خالی نکنیم ،

تخریب و توهین پیشکش!

و در آخر خاک بر سر وجهه ای که بخواهد از زخم زبان زدن و حرف مزخرف

و بی پایه بستن به رکن اساسی این نظام به دست بیاید.

 

پ.ن: یه روز یه کلاغه داشته مدفوع میخورده . یه کبکی از کنارش رد میشه کلاغه رو به کبکه میگه : بفرمائید مرهم سینه! کبکه جواب میده : شما گ.......ه خوریت کم بود طبابت هم میکنی؟!

 

"یوسف یوسفی"

اینجا تلاویو است!


این بار بمب شان را روبه روی دانشگاه علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی؛

بزرگترین دانشگاه علوم انسانی کار گذاشتند! اما نه برای نخبگان علوم انسانی،

نه حتی از اساتید بزرگ علوم اجتماعی !!!

نه هدف چیز دیگریست و این هدف تروریستی یک هدف نبود، هزار چیز، هزار حرف ،هزار نکته داشت!!!

هدف:مثل شهید علی محمدی، مثل شهید شهریاری، مثل شهید رضایی نژاد؛

هدف ترس از پیشرفت علمی  بود!!!

هدف:ما با بزرگترین دانشگاه علوم اجتماعی کاری نداریم، شما خود مایید اما در جمهوری اسلامی ایران!

اینجا خود تلاویو است ما به خودمان اسیب نمیرسانیم!

هدف:هرچقدر هم نخبه باشید، ارزشی ندارید؛ نه فقط برای ما، که حتی برای خودتان. شما مانع پیشرفتید!

هدف:ما روبه روی دانشگاه شما بزرگترین دانشگاه علوم انسانی بمب میترکانیم،

شما را در هول و ولا میندازیم، اما شما باز میروید امتحان میدهید و باز هم نقشه های مارا بلغور میکنید!!!

شما خود تلاویوید خود خودش ما از شما نمیترسیم !!!

ما بازهم برای احمدی روشن ها بمب میگذاریم؛

اما روبه روی بزرگترین دانشگاه علوم انسانی!!!

" وبلاگ مشکات "

گاهی فقط سکوت سزای سبک سری ست...

این آخرین پستمه

تا بعد از امتحانا......

عید 9 دی آمده

گر او طلبد بی سر و بی دست شویم

از بهر ولی نوکر دربست شویم

عید 9 دی آمده ای حق طلبان

ساندیس بیاورید تا مست شویم


گاهی وقتا عقلت یه چیز میگه

و دلت یه چیز دیگه

شما به این چیزا توجه نکن

ببین حضرت اقا چی میگه...


ببخشید امسال بضاعتم در همین حد بود

با این حال و روزم...



تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛


* گفت: مادر که(( دست هایت کو؟))

پدرم خنده زد: (( نمی دانم))

مادرم گفت: ( ( پیش او هستند؟))

و شنید از پدر: (( چه می دانم.))

مادرم گفت: (( من یقین دارم که بهشتی شدند دستانت))

پدرم بغض کرد: (( اما زن!مانده ام در غم زمستانت))

مادرم گفت: (( دست هایت ما

من و مریم دو دست تو هستیم

پدرم خم شد و نشست و گریست

ما ولی بغض خویش نشکستیم))

رو به من کرد و مادرم پرسید:

(( پدرت را چگونه می بینی؟))

گفتم: (( او را دو بال بر شانه است

آه مادر نگو نمی بینی))

مادرم آمد و مرا بوسید

گفت: (( این راه و رسم جانبازی است))

گفتم: (( آری برای کشور ما

پدرم مایه ی سرافرازی است))

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است


خدا کند که نبینم هوای تو ابریست

ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است


همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست

همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...


نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت

گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است


به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،

که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است


ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل

شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است


به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست

که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است


قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد

عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است


تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛

که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است

ده سکانس تلخ

همه اش واقعیه

کی میتونه جواب این اشک ها و آه ها رو بده

اونا سهمشون رو به این دفاع مقدس دادن

سهم ما چی شد؟

بهتره کمی فکر کنیم...

1- نشست، زنش کنارش... نمیتونست حرف بزنه،

زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد میچسبید، نقطه به نقطه...

آه کشید...

من شکستم...

2- محکم وایساده بود، مادر شهید بود،پرسیدم: نحوه ی شهادت؟

نشست، خرد شد، گریه کرد.

گفت: همه از تشنگی شهید شدن، پسر من موند تو محاصره، تو سرما یخ زد

گریه کرد

آه کشید

من شکستم...

3-نشست، نگاه کرد،فحش داد،لعنت کرد، ناله کرد، گریه کرد.

گفت: به جای درمان،برای اینکه صدامون در نیاد، سهمیه تریاک دادن...رایگان...

آه کشید...

من شکستم...

4- پیرمرد بود،موهاش مثل برف سفید،

پرسید: آمار جدید نداری؟

گنگ بودم، گریه کرد.گریه کردم

گفت: میدونم برمیگرده، انقدر باحاج خانم زنده میمونیم تا برگرده.

گریه کردم،گریه کرد

آه کشید...

من شکستم...

5- شیمیایی بود،ده درصد! دروغم نمیگفت، مدارک پزشکیش کامل بود.

دوتا دختر داشت، هردو عقب افتاده...از اثرات شیمیایی

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

6- موجی بود، فریاد زد،با سر بینی یک نفر و شکست،

نشست، گریه کرد

دختر هفده سالش دوشب بود که فرار کرده بود، از دست بابای موجیش...

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

7- از اثرات جانبازی شهید شده بود،

حتی اسمشو شهید نذاشتن.زنش رفته بود.

دو تا بچه داشت با یک پدربزرگ پیر

پدربزرگ گریه کرد

آه کشید...

من شکستم...

8- نشست،آروم، اسمش حسین بود.

دکمه هاش و باز کرد، ترسیدم،

توی بیمارستان چه بلاهایی که سرش نیاورده بودن،

از بالا تا پایین بخیه، بخیه هایی که عفونت کرده بود،

موجی هم بود،دوباره برده بودنش کمیسیون،

با بزرگواری !!! ده درصد داده بودن،

یه بار که موجی شده بود،

دختر سه ساله شو چنان به دیوار زده بود که کلیه ی بچه مشکل پیدا کرده بود،

مثل یه بچه گریه میکرد،دعواش کردم،بغض کرد...واقعا بچه بود...

قول داد دیگه کار بد نکنه

گریه کرد...

آه کشید...

من شکستم...

9- بیشترا ز بیست سال بود که روی تخت می خوابید.70 درصد بود

از گردن به پایین قطع نخاع بود.

دکترای حقوق داشت

حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن

لبخند میزد.حتی از زخم بستر هم شکایت نمیکرد

یکدفعه همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد،حتی تخت هم میلرزید

منم میلرزیدم

رفتم عقب

سرمو پایین انداختم

از خودم شرمنده بودم

دعوام کرد

گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی

فدای سرت

آه کشید...

من شکستم...

10- باباش مفقودالاثر بود

گفته بودن یا سهمیه ی دانشگاه یا کمک هزینه ی خرید مسکن،

به خاطر مادرش دانشگاه نرفته بود ...

آه کشید...

من شکستم...

باید زن باشی

حتما باید زن باشی

که گاهی دلت لک بزند

نه برای ...

نه ...

و نه حتی دستی برای فشردن

دلت لک بزند برای یک دستمال

یک دستمال ناقابل

برای سرفه کردن

برای گریه کردن

و برای به یا د آوردن تو

و آنقدر سرفه کردن و گریه کردن

تا لحظه ی به یاد نیاوردن تو

.

.

.اصولا چیز مردانه ای نیست که بفهمی!!!

باید حتما زن باشی!!!!

( مژگان یادگاری)