* گفت: مادر که(( دست هایت کو؟))

پدرم خنده زد: (( نمی دانم))

مادرم گفت: ( ( پیش او هستند؟))

و شنید از پدر: (( چه می دانم.))

مادرم گفت: (( من یقین دارم که بهشتی شدند دستانت))

پدرم بغض کرد: (( اما زن!مانده ام در غم زمستانت))

مادرم گفت: (( دست هایت ما

من و مریم دو دست تو هستیم

پدرم خم شد و نشست و گریست

ما ولی بغض خویش نشکستیم))

رو به من کرد و مادرم پرسید:

(( پدرت را چگونه می بینی؟))

گفتم: (( او را دو بال بر شانه است

آه مادر نگو نمی بینی))

مادرم آمد و مرا بوسید

گفت: (( این راه و رسم جانبازی است))

گفتم: (( آری برای کشور ما

پدرم مایه ی سرافرازی است))

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است


خدا کند که نبینم هوای تو ابریست

ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است


همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست

همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...


نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت

گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است


به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،

که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است


ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل

شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است


به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست

که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است


قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد

عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است


تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛

که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است