هروقت این ترانه را می خوانم

تمام کبوتران

به بام خانه مان می نشینند

 

ماه

هم آغوش حوض می شود

و خدا

به تماشا می نشیند

 

هنوز خوابم

یا تنها چیزی که مانده به یادم

سحر چشمانی ست

که حسرت مردان قبیله بود

 

به ستوه آمدم اما

ستایش به پیشانی ام نوشته اند

و نمی دانم

کدام سر تقدیررا چنین نوشت

که اندوه

انباشته ی زیباترین روزهای عشق

شب

بهترین سوغاتی ستاره هاست

 

نگاه کن

وقتی ستاه ای به زمین می نشیند

اسمان چطور دست به دامان ابر می شود

 

ببخش

شکایتی نیست

هرچه باشد

 

شکست

تنها یادگار دوست داشتن است...


مشکل ما این است

همان قدر که می شکنیم

نمی سازیم...