دنیا یک جور دیگری شده است یا دارد می شود

خورشید مثل من در حال غروب است

روز مثل من دارد می رود

و ابرها مثل من مثل جسم من دارند تجزیه می شوند

آنها از پراکندگی شروع کرده اند

جسم من با خونریزی

آری

همه چیز جریان طبیعی خود را طی می کند

جز جریان خون من که در مدار بسته اش گشایش ایجادشده است...

خوندمش

دارم میسوزم

یه چیزی شبیه گرای۲۷۰ درجه

یه داغ

یه درد

ارمیا همون ارمیاست

همون که داره خفه میشه

اگر نمیگه

اگر نمینویسه

اما داره میسوزه

سوختن قشنگه

من مینویسم

کسی نمیفهمه

هیچ کس

نمیفهمن که من چی می نویسم

که من چرا می سوزم

فقط یه نفر

فقط یه فرمانده

بقیه میگن

سکوت کن ارمیا

دست و پا نزن

ماهی حلال گوشت

بالا و پایین نپر

مثل همه آدمها باش

بگو

بخند

زندگی کن

از فکر حاجی بیا بیرون

از فکر نگاهش

لبخندش

از فکر شلمچه

شلمچه

شلمچه

آژانس شیشه ای گوش نده

ارمیا یعنی خفه شدن

یعنی بمونی زیر دست و پای شهر و خفه بشی

یعنی تو شهر باشی و نتونی نفس بکشی

یعنی نفست به خس خس بیفته و برات دارو تجویز کنن

خفه بشی و بگن شلمچه برات ضرر داره

من خفه میشم

من سکوت می کنم

بالا و پایین نمیپرم

کمر خم نمیکنم

دلم خوشه به همون یه درصد

به قوله یه درصدی که فرمانده داده

به این معادله ی ناعادلانه

به این یه درصد در مقابل نود و نه درصد

من دلخوشم

حتی اگر بسوزم

فقط یه خواهش

خدایا

اسفند و از تقویم امسال من پاک کن

وگرنه کمر خم می کنم

وگرنه می شکنم...........


هذیون های منو نشنیده بگیر

هرجا هستی بخون

هرکی هستی بخون

نه ابی نه خاکی رو بخون

گرای ۲۷۰ درجه رو بخون