چطور این همه را با یک دست برداشتی و خندیدی و رفتی؟
![]()
جنگ بعد از رمضان سخت شد و در خیبر به اوج خود رسید.
عراقی ها در طرح مانورها و تاکتیک ها دست ما را خوانده بودند
و باز که دور می خوردند و کم می آوردند
در حد گسترده ای از سلاح شیمیایی استفاده می کردند.
حسین راستی راستی در عملیات خیبر از جان مایه گذاشت.
عاشقانه وارد معرکه ی نبرد شد و نیروهای خود را عاشورایی به صحنه ی درگیری با دشمن آورد.
نمیدانم طلائیه رفته اید یا نه؟
اگر نه! حتما بروید.
در آنجا سه راهی است روی انبوهی از خاک های مانده از خاکریزهای دوران دفاع مقدس، معروف به سه راهی مرگ،
آنجا ذره ای از سختی کار و حماسه بلند یاران حسین را میشود فهمید.
فقط ذره ای...
حسین در آنجا علمدار شد...
(( خواستند ملائکه الله مرا به عالم بالا ببرند، هنوز دل از دنیا نکنده بودم،
ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم))
کتاب: جز لبخند چیزی نگفت
* امروز دارم میرم قم و جمکران... دعا گوی همتون هستم.
* همیشه دیر به حرفهای مامانم میرسم .
همیشه بهم میگه دلبستگی خوبه، اما وابستگی نه...
منم سعی کردم به حرفش عمل کنم.
اما دو جا نتونستم عمل کنم و علاوه بر دلبسته شدن وابسته هم شدم.
و این روزها هردو دارن میرن...
و حالا به حرف مامان میرسم که چرا وابستگی خوب نیست.
از خدا خواستم که توان بده فقط دلبسته باشم
و خودمو از قید و بند وابستگی رها کنم.
از صمیم قلبم از خدا خواستم:
برای یکی ازاونا موفقیت و برای دیگری خوشبختی...
و این که کاش هردو بدونن که زندگی من هستن
و تمام زندگیم در دلبستگی به اونا خلاصه شده.
نوشتم تا بدونن...
* ارمیا طبق معمول خیلی دلتنگه. برای ارمیا هم دعا کنید...
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟