مطلب زیر در روزنامه ی وطن امروز منتشر شده است.


بسم رب الشهدا

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...

دوباره داره بوی عشق میاد،بوی سفر،رفتن به طواف شهدا...

به لحظه ی دیدار نزدیکتر میشویم؛دیدار یار مهربان

صدای قلبم را می شنوم که با صدای ملائک یکی میشود...

می خواهم بروم...

از این شهر بروم از این شلوغی ها از این همه غبار و دلتنگی .

از شهری که یاد شهدا را در آن به خاک سپرده اند

از شهری که حاج حسین را فراموش کرده اند و ندا را شهید می خوانند ،

عطر پاک مزار شهید پلارک را فراموش کرده اند و عطر نفاق و فتنه را از مزار ندا می بویند...


می خواهم بروم...

بروم و تربت پاک مزار یاران امام را بر چشمانم بگذارم و نیت احرام کنم.

میگویند: به دوکوهه که میرسی اگر چشم دلت را باز کنی شهدا را میبینی که به استقبال تو آمده اند .

می خواهم به دوکوهه بروم، به حسینیه ی تخریب...

میگویند: در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس

  به دوکوهه رسیدی خود را برای حج اماده کن برای محرم شدن در شلمچه...


می خواهم بروم...

بروم و از کوچه پس کوچه های شهر نشان از مردان بی نشان بگیرم.

وقتی که در این عشق بی تاب و بی قرار میشم

عیبم می کنند که نکند در عشق شهدا بمانی و فراتر نروی،

که شهدا همه جا هستند در هر زمان و مکانی چه نیاز به رفتن و روزها در آنجا ماندن؟؟؟


 یازده ماه از سال در هر نفس از زندگی شهدا را حس می کنیم حتی در این شهر پر از رنگ و ریا

اما این یک ماه : نه نمی شود،

باید رفت و سنگینی این بار را بر زمین گذاشت

و در آن خاک پاک که پرواز ملائک را میبینی باز به اندازه ی یک سال توشه برداشت...


و در سکوت و آرامش آن خاک است که می توان تفکر کرد و خود را شناخت و خدای خود را...

می خواهم بروم...

می خواهم بروم و ذره ذره غبار دلم را به اروند بسپارم

با اب اروند غسل احرام کنم و راهی شلمچه شوم.

و چه کس می داند که  در شلمچه؟؟؟؟؟؟

در شلمچه فرشتگان را ببین که نور می برند و نور می آورند.

کاش میشد در شلمچه لایق شهادت شویم لایق قربانی شدن در مسلخ عشق و ایمان .

لب تشنه قربان شویم مانند مقتدایمان امام حسین علیه السلام


و در طلائیه ریسمانی است که اگر به آن بیاویزی تا اوج خواهی رسید... تا خدا

به طلائیه که رسیدی بالهایت را بگشا و اماده ی پرواز شو

باید سر بر خاک بسایم و توبه کنم...

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

می خواهم بروم...

می خواهم به فکه بروم، به دنبال جای پای عزیزانم.کفش از پا و دل از دنیا برکنم

می گویند: در فکه هر چند که تشنگی امانت را بریده است

اما به حرمت آقایمان حضرت حجت(عج) و جد لب تشنه اش حسین علیه السلام

و به یاد علمدار دشت کربلا آب را به آب بسپار و دلت را به آسمان...


هنوز هم دیر نشده بیا با هم باز هم بر این در بکوبیم و از آنها بخواهیم که ما را ببرند

باید بروم...

هرچه هست قدر لحظه های ناب حضور را بدان

و بمان بر سر عهد و پیمانی که در سرزمین نور با خدایت می بندی.

مواظب دلت باش

همین....

هواپیما که رفت چند نفر بیهوش ماندن و من که ترکش توی پایم خورده بود و حاج حسین ، تنها

رفته بود یک تویوتا پیدا کرده بود آورده بود. می خواست ما را ببرد تویش.

هی دست می انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند می افتادند .

دستشان را می گرفت می کشید ، باز هم نمیشد.

خسته شد. رها کرد رفت روی زمین نشست .

زل زد به ما که زخمی افتاده بودیم روی زمین. زیر آفتاب داغ.

دونفر موتور سوار رد می شدند دوید طرفشان.

گفت: بابا من یه دست بیشتر ندارم نمی تونم اینا رو جا به جا کنم .

الان میمیرن اینا شما رو به خدا بیاین.

پشت تویوتا یکی یکی سرهامان را بلند می کرد دست می کشید روی سرمان.

-        نیگا کن ، صدامو میشنوی؟ منم. حسین خرازی!!!

گریه میکرد...



ترکش توپ خورده به گلوشان!خودش و راننده اش.

خون ربزیش شدید شده ، نمی گذارد زخمش را ببندم . می گوید: اول اون!

را ننده اش را می گوید.

با خودش حرف می زند: اون زن و بچه داره. امانته دست من...

بیهوش می شود...


می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم .

با زبان خوش بهش گفتیم جای فرماده ی لشگر اینجا نیست گوش نکرد.

محکم گرفتیمش، به زور بردیم ترک موتورسوارش کردیم.

داد زدم:یالا دیگه، راه بیفت.

موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.خیالمان راحت شد.

داشتیم برمیگشتیم دیدیم از پشت موتورخودش را انداخت زمین،

بلند شد دوید طرف ما....

فرار کردیم!!!