چه کنم با دلتنگی؟

زانوهایش را گرفته بود توی بغلش.
هیچوقت اینطوری ندیده بودمش؛ ناراحت بودم.دلم میخواست مثلِ همیشه باشد. وقتی میدیدیمش غصّههامان از یادمان میرفت.
گفتم: چهقدر مظلوم شدهای حاجی...سرش را برگرداند. فقط لبخند زد...
هلیکوپترهای عراق میآیند، آتش میریزند، میروند.حاجی دارد با دوربین آنطرفِ خاکریز را نگاه میکند. یک راکت میخورد یک متریاش.
بچّهها میریزند رویش. همه با هم قِل میخورند، میآیند پایینِ خاکریز.- این چه کاریه؟ چرا همچین میکنید؟ شماها برید به فکرِ خودتون باشید.
سرهامان را پایین انداختیم. نمیدانیم از چه، اما خجالت کشیدیم.چند تا خمپاره به ردیف منفجر میشوند. آخری خیلی نزدیکِ ما است.
بچّهها نمیخوابند روی زمین. حاجی را هُل میدهند.میخوابند رویش...
ترکشِ توپ خورده به گلوشان؛ خودش و راننده اش.خونریزیاش شدید شده. نمیگذارد زخمش را ببندم.
می گوید: اوّل اون!رانندهاش را میگوید.
با خودش حرف میزند : اون زن و بچّه داره. امانته دستِ من...بیهوش میشود.
نصفه شب، چشم چشم را نمیدید. سوار تانک، وسط دشت.کنار بُرجک نشسته بودم. دیدم یکی پیاده میآید.
به تانکها نزدیک میشد، دور میشد.سمتِ ما هم آمد. دستش را دورِ پایم حلقه کرد. پایم را بوسید.
گفت: به خدا سپردمتون...
گفتم : حاج حسین؟
گفت: هیس! اسم نیار________________________________________
حاج حسین!
ببین! ارمیا داره از دلتنگی...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۱۷ ق.ظ توسط ارمیا
|
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟