حاجی ...

جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم :
(( عیب نداره. بالاخره برمیگردی . میری اصفهان. میری حاج حسین رو میبینی.
سرت رو میگیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده.
همه ی این غصه هات یادت میره...))
در را باز کردند. هلش دادند تو. خورد زمین.زود بلند شد.
حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند. صاف امد پیش من نشست.
زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه.
گفتم: مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟
نگاهم کرد. گفت: بزن بکوبشونو که دیدی:
گفتم: خوب؟
گفت: حاج حسین شهید شده...
مشهد/ حرم/ ورودی باب الجوادتان؟
از صبح تا ظهر، هفت شهید کشف شد.
رمز حرکت آن روز، امام رضا( ع ) بود.یا امام هشتم.
حتما شهید دیگری نیز کشف میشود. اما خبری نشد.
خبر رسید امام جماعت مسجد امام جعفر صادق ع در شهر العماره ی عراق
نزدیک به صد و پنجاه پیکر را آورده است به ما تحویل دهد.
موجی از شادی در بین بچه ها حاکم شد.
سر قرار رفتیم
اجساد داخل یک کانتینر بود.
یکی یکی آنها را از ماشین پیاده کردیم.
اما همه اجساد عراقی بود که خودمان کشف کرده و تحویلشان داده بودیم.
و آنها هم اجساد را مخفی کرده و تحویل خانواده هایشان نداده بودند.
از بین آن همه جسد عراقی پیکر یک شهید کشف شد.
با هفت شهید کشف شده ی صبح میشدند هشت شهید
جالب بود...
اما از آن جالب تر نوشته های پشت لباس آن شهید بود:
یا معین االضعفا
در انتظار سوت قطارم - با گریه ای شبیه لبخند
پیپ پدربزرگ به لب هام - یک کیف پاره پاره به شانه
بینی من مداد درازی - بر پای من دو پوتین - بی بند
یک ساعت قدیمی کوکی - روی سرم شبیه به یک تاج
بی آن که هیچ گاه بپرسم - پس ساعت دقیق سفر چند؟
ریل طویل گم شده در مه - مثل پل معلق دوزخ
با غربت دو خط موازی - در آرزوی نقطه ی پیوند
آنک قطار می رسد از راه - هی سوت های ممتد اخطار
هی سوت - سوت - سوت - ولی من - مانند یک مترسک - پابند
من ایستاده ام که بیایی - در این غروب - روی همین ریل
تنها تر از یک آدم برفی - که روی ریل ساخته باشند
"محمد سعید میرزایی"
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟