من و نگاه تو در مدار جنون!

از سنگر دوید بیرون .
بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان.
گفتم« بیا پدر جان . اینم حاج حسین.»
پیرمرد بلند شد، راه افتاد . یک دفعه برگشت طرف من.
پرسید « چی صداش کنم؟» « هرچی دلت می خواد.»
تماشایشان می کردم. حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد.
پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند.
پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید، نمی گذاشت.
خمپاره افتاد . یک لحظه ، همه خوابیدند روی زمین.
همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی.
قرار بود خط را به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیم ، بکشیم عقب.
گفت « برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن.» رفت توی سنگر.
نیم ساعت خوابیدم . فقط نیم ساعت .
بیدار که شدم هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد.
هنوز هم فکر می کنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.
بی سیم صدا میکند:- محمد ، محمد ، حسین ... محمد ، محمد ، حسین.
اسم حاج حسین ش مال کد فرماندهی لشکر بوده.
حالا هم که حاجی شهید شده، کد را عوض نکرده اند.
ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه.
حسین آقایی می گوید « چرا گریه می کنی؟ گوشی رو بردار.»
جای کابل ها روی پشتم می سوخت.
داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان .
می ری حاج حسین رو می بینی سرت رو می گیره لای دستش.
توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...»
در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد زمین ؛ زود بلند شد.
حتا برنگشت عراقی ها رانگاه کند . صاف آمد پیش من نشست .
زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه.
گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « حاج حسین شهید شده
ما را به خط کردند .
از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند، می آمدند جلو.
نوبت من شد. اسمم را گفتم . مترجم پرسید «مال کدوم لشکری ؟»
گفتم لشکر امام حسین.» افسر عراقب یک دفعه پرید.
موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد « حسین ؟ حسین خرازی؟ »
چشم هاش انگار دوتا گلوله ی آتش ؛ سرم را انداختم پایین ، گفتم«نه
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟