حاج حسین! دست رو دل بیقرارم بکش...
حاج حسین! دست رو دل بیقرارم بکش...
سلام شهدا!
هیچ کس جز شما نمیدونه که چقدر دلتنگم...
این روزها دلتنگی منو به انتهای جنون رسونده
یازده ماه از سال رو انتظار می کشیم برای اومدن کنارتون ولی وقتی میایم دلتنگ تر از قبل
برمیگردیم با وظیفه ای سنگینتر...
دلم تنگه غروب شلمچه است با اون نوای آسمونی و غم انگیزش.
نزدیک دو هفته است که برگشتم و هرروز این دلتنگی بیشتر میشه و این بغض...
مگه میشه درگیر اون خاک نبود مگه میشه دلتنگ اون غروبها نشد؟
و بعد از رفتن و پر کشیدن محمد سلیمانی ماییم و داغ و حسرت...
میگن تو دفترچه اش از عیدپارسال تا عید امسال همه ی نماز شبهاش و نمازاشو و دعاها و
دعای عهداشو... نوشته بوده حالا ما از منطقه برمیگردیم و همه چیز فراموشمون میشه...
ای خدای من،خدای مهربونم!
من هنوز خیلی ضعیفم،ریشه هام خیلی سسته ... خدایا مواظب من باش! مواظب دلم باش!!!
حاج حسین نذار زمین بخورم،هنوز طاقت آزمایش های سخت و ندارم .تو هوای منو داشته
باش تو تنهام نذار.
حاجی دلتنگتم
حاجی وعده ی من و شما ملکوت
وعده ی من و شما غروب شلمچه
آقا محمد هوای هم سنگرات و داشته باش
ای خدا دلم تنگه...
حاج حسین! خدا کند که بدانی چقدر محتاج است... نگاه خسته ی من به دعای چشمانت
ای کاش از ما مپرسند بعد از شهیداان چه کردید
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟