یادش بخیر اون روزا
یادش بخیر اون روزا
از یک ماه قبل روزشماری میکردیم
تا شب یلدا برسه و همه جمع بشیم
خونه ی مادربزرگ...
همه بودن همه ی عمه ها و عموها با بچه ها...
ما دخترا اولین کاری که میکردیم چادرای مادرامون و گره میزدیم و خونه
درست میکردیم
یه تابلو هم میزدیم که ورود
آقایون ممنوع!
بعد هم چشامون به دست مادربزرگ
وپدربزرگ بود تا ببینیم چی برامون میارن...
یادش بخیر همه دور اونا جمع میشدیم
و اونا هرسال برامون خاطرات تکراریه
ازدواجشون و تولد عمه کوچیکه که انقدر کوچیک بوده
که بابابزرگ از خجالت میذاره تو جیب کتشو میارش خونه رو تعریف میکردن
اما ما هیچ وقت از شنیدن این خاطرات سیر نمیشدیم
بعد هم یکی شروع میکرد به حافظ خوندن...
اما کم کم گذشت و همه بزرگ شدن، همه ازدواج کردن و دیگه هرکی میرفت
خونه ی مادر خودش،
پس دیگه کسی نمیومد خونه ی بابابزرگ
جمع 40-50 نفرمون دیگه به زور به 10-15 نفر میرسید،
حالا دیگه صدای پدربزرگ مادربزرگ هم انقدر بی رمق شده بود که باید
سکوت می کردیم تا بشنویم
اما با همین هم خوش بودیم
اما امسال...
مادربزرگمون تو ccu بستریه و شیرینی شب یلدا برامون تلخ تلخ شده...
دعا کنید برای مادربزرگ خاطره های ما
نمیدونم شاید بهتره که امسال دور هم جمع نمیشیم
من دیگه حوصه ی بحثای سیاسی رو ندارم
چون که طاقت ندارم جواب ندم و وقتی
هم که به عمه و عمو ...
جواب میدم ، با اخمای بابام مجبورمیشم که بازم سکوت
کنم
هرچند که خودم دلم خونه از
این ................ بهتره اینجا هم سکوت
کنم!
ما که یلدا نداریم شما یادتون باشه زیاد نخندید هنوز چندروز بیشتر از
عاشورا نگذشته...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ ساعت ۸:۳۳ ق.ظ توسط ارمیا
|
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟