کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود...
سفره ی ما رو هم جمع کردن...
منم میگم که خوش به حالتون که حداقل سر سفره نشسته بودید...
ما چی بگیم؟
مایی که گدای پشت در بودیم و به امید یه درصد قول فرمانده نفس میکشیدیم
که شاید در و برامون باز کنن
اما در باز نشد
فرمانده هم داره امشب میره
با بچه های دور دوم
ما هنوزم پشت دریم
بی امید که میمیریم
امیدی که خودمون هم ازش ناامیدیم
خودم خوب میدونم
حتما گدای خوبی نبودم
حتما...
بچه های حمید اینو خوب میشناسن:
چقدر این ثانیه ها نامردند
گفته بودند که برمیگردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها میگردند
وای این ثانیه های نامرد
چه بلایی به سرم آوردند...
هیچی برام نمونده حاجی
هیچی...
به جز آژانس شیشه ای
هرکی میره شلمچه زنگ میزنه
سهم من از شلمچه ی تو همین بود...

" استغفرلله ربی و اتوب الیه "
پس از گذر از این کوچه ها و دالان های توبه و جدایی و نه خواهی
باز هم خود را چنان سر در گم می بینم که دیگر از بودنم نیز توبه می کنم!
گویا باید از عادت توبه نیز توبه کنم.........
حتی ازاین دلتنگی های پیاپی هم!
و از این داغ مانده بر پیشانی وجودم!
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
همه ی سرزمین بودنم پالامال چنین لاله هایی شده است
لاله هایی که داغ است
داغ داغ داغ!
آنقدر که هر کدامشان آدمی را با عالمی آتش میزند........
و باور کنید که نمیدانم از چه مانده است که دیگر توبه کنم و نکرده ام!
استغفرلله از این ماندن، از این بودن!
" محمدحامد پورجعفری"
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟