بعد از مدت ها راهیش کردیم چند روز برود مرخصی...

ساکش را بسته بود.

آمد خداحافظی کند،فهمید ماموریت جدید به مان داده اند

نرفت... ماند ...

هرچه کردیم نتوانستیم برش گردانیم

حتی جنازه اش را...




حالا که تا دیار تو ما را نمیبرند

ما قلبمان شکست...

به خدا شکست!

پادگان حمید و اسفند جلوی پای زائرات که از شلمچه برمیگشتن...

انگار که قراره همیشه تشنه بمونیم!

من کیم؟

من کیم جامانده ای از راه دور...

دلخوشم به مشتی خاک که از دیار تو با خودم آوردم...

صدامو میشنوی؟؟؟