هرگز گمان مبر زخیال تو غافلم / گر مانده ام خموش خدا داند و دلم...

در ابتداي جاده اي هستم
که رد پايت را نشان کرده است
براي قبله ي لاله ها.
حالاتو انتهاي جاده نشسته اي و من
وقتي بدون دست
دست هایم را مي گرفتي
نگاهت را نديدم که داشت
بهشت را زير و رو مي کرد.
بايد تا وقت هست
تا بهشت را گم نکرده ام
درحوالي همين خاکريزها پيدايت کنم.
تا راه را اشتباه نگرفته ام
مسيرغروب را نشانم بده...
دارد خودم را يادم مي رود.
کمي بال مي خواهم
فقط کمي
تا مرا
به همين شلمچه برساند.
آن جا
باز مهرباني را تمام کردي
ودست هایت را برايم گذاشتي
وبدون بال پريدي.
حالا وقتي که نيستي
عادت کرده ام
کوله پشتي ام را روي کولم بیندازم
واسفند ها رايکي يکي دود کنم
وبراي ديدنت
کمي چشم هابم راببندم.
هنوز بوي عطرت را مي شنوم
از همين چادر خاکي مادرم.
سال ها را که با تو نو مي کنم
لبخند خاکي ات
را کنار همين خواب ها
پيدا مي کنم.
لبخندي
که مي تواند
غم روزمرگي ام را تمام کند
وباز نمي دانم چطور
بايک دست
آسمان را جا گذاشتي
ورد نگاهت که فرشته ها را هم عاشق مي کند
به يادگار.
تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم
امروز محتاج توام؛فردا نمی خواهم
آشفته ام... زیبایی ات باشد برای بعد
من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم
از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم
می خندم و آیینه می گرید به حال من
دیوانه ام؛ هم صحبتی دیوانه می خواهم
در را به رویم باز کن!اندوه اوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟