خوب اگر آقا رخصت داده است پس چرا نمی روی عباس؟

اینجا حول و حوش خیمه ی زینب چه می کنی؟

عمر من! عباس!!!

تو را به این جان نیم سوخته چه کار؟

آمده ای که داغ مرا تازه کنی؟

آمده ای که دلم را بسوزانی؟

جانم را به آتش بکشی؟

تو خود جان منی عباس!

برو  واحتضار مرا اینقدر طولانی نکن.

رخصت از من چه می طلبی عباس؟

تو کجا دیده ای که من نه بالای حرف حسین، که همطراز حرف حسین، حرفی گفته باشم؟

تو کجا دیده ای که دلم غیر از حسین به امام دیگری اقتدا کند؟

تو کجا دیده ای که من به سجاده ای غیر خاک پای حسین نماز بگذارم؟

آمده ای که معرفت را به تجلی بنشینی؟

ادب را کمال ببخشی؟

عشق را به برترین نقطه ی ظهور برسانی؟

چه نیازی عباس من؟

نشان ادب تو از دامان مادرت به یاد من مانده است.

وقتی که مادر خطابش کردیم؛ پیش پای ما نشست و زار زار گریه کرد و گفت:

مرا مادر خطاب نکنید. مادر شما فاطمه بوده است، این کلام از دهان شما فقطط برازنده ی مقام زهراست. من خدمتگزار شمایم. کنیز شمایم.

عباس من!!!

تو شیر ادب از سینه ی این مادر  خورده ای.

وقتی پدر او را به همسری برگزید، او ایستاده بود پشت در و به خانه در نمی آمد تا از من، دختر بزرگ خانه رخصت بگیرد. و تا من به پیشواز او نرفتم او قدم به داخل خانه نگذاشت.

عباس من!

تو خود معلم عشقی!

امتحان چه را پس می دهی؟

جانم فدای ادبت عباس!

عرفان، شاگرد معرفت توست و عشق در کلاس تو درس پس می دهد.

بارها گفته ام که خدا اگر از همه ی عالم و آدم همین یک عباس را می آفرید، به مدال (( فتبارک الله احسن الخالقین)) ش می بالید.

اگر امده ای برای سخن گفتن ، پس چیزی بگو. چرا مقابل من بر سکوی سکوت ایستاده ای و نگاهت را به خیمه ها دوخته ای؟

عباس من!

این دل زینب اگر کوه هم باشد مثل پنبه در مقابل نگاه تو زده می شود،آخر این نگاه تو نگاه نیست.قارعه است. قیامت است.

عالم شمع نگاه تو را پروانه می شود.

اما مگر چه مانده است که نگفته ای؟

شیواتر از چشم های تو چیست؟

بلیغ تر از نگاه تو کدام است؟

تو ماه آسمان را با نگاه، راه می بری.سخن گفتن با نگاه که برای تو مشکل نیست.

و اصلا نگاه آن زمان به کار می آید که از دست و زبان کار بر نم اید.

برو عباس من که من بیش از این تاب نگاه تو را ندارم...