همین که برادر ، عمامه ی پیامبر را بر سر بگذارد ، شمشیر پیامبر را در دست بگیرد و به سمت سپاه دشمن حرکت کند کافیست تا غم عالم بر دلت بنشیند. کافیست تا تمامی مصیبت های پنجاه ساله بر ذهنت هجوم بیاورد و غربت و تنهایی جاودانه ی پدر از اعماق جگرسر باز کند.

دوست داری حجاب از گوش هایشان برداری و صدای ضجه ی سنگ و خاک و کلوخ را به آنها بشنوانی و بفهمانی که از سنگ و خاک و کلوخ کمترند آنها که چشم بر تابش آفتاب حقیقت می بندند.

-        مردم ! ببینید چه کسی پیش روی شما ایستاده است. سپس به وجدان هایتان مراجعه کنید و ببینید که آیا کشتن و شکستن حریم من رواست؟

-        آیا من فرزند زاده ی پیامبر شما نیستم؟

-        و فرزند وصی و پسر عم او؟

-        ایا حمزه ی سیدالشهدا عموی من نیست؟

-        آیا جعفر طیار عموی من نیست؟

-        آیا مادر من، فاطمه دختر پیامبر شما نیست؟

-        آیا جده ام ، خدیجه، اولین زن اسلام آورده نیست؟

-        آیا پیامبر درباره ی من و برادرم نفرمود که ما سید جوانان اهل بهشتیم؟

-        ایا انکار می کنید که پیامبر جد من است؟ فاطمه مادر من است؟

-        علی پدر من است؟

بغض راه گلویت را سد می کند، اشک در چشم هایت حلقه می زند و قلبت گر می گیرد. می خواهی از همان شکاف خیمه فریاد بزنی: برادر! همین افتخارات ما جرائم ماست.

اگر تو فرزند علی نبودی ، اگر جد تو پیامبر نبود که سران این قوم با تو دشمنی نمی کردند و چنین لشگری به جنگ با تو نمی فرستادند! عدوات این ها به احد برمی گردد، به بدر، به حنین. کینه ی این ها کینه ی خندقی است. بغض این ها ، بغض خیبری است.

همه ی آنها که صدای امام را می شنوند، با فریاد یا زمزمه ی زیر لب یا هیاهو و بلوا اعلام می کنند که:

-        انکار نمی کنیم!

-        می دانیم که فرزند پیامبری!

-        می دانیم که پدرت علی است!

-        قابل انکار نیست!

و بعد برادرت جمله ای را می گوید که همان یک جمله تو را بر زمین میزند و صیهه ات را به آسمان بلند می کند:

-       (( پس چرا کشتن مرا روا می شمرید؟ پس چرا خون مرا مبا ح می دانید؟))

این جمله، جگرت را به آتش می کشد.بنیان هستی ات را می لرزاند. انگار مظلومیت تمامی مظلومان عالم با همین یک جمله بر سرت هوار می شود.

این ناخن های توست که بر صورت خراش می اندازد و این اشک توست که با خون گونه ات آمیخته می شود و این صدای ضجه ی توست که به آسمان برمی خیزد.

امام رو بر می گرداند.

به عباس و علی اکبر می گوید:

 

 ((  زینب را دریابید ))