دراین شب غریب، دراین لحظات وهم انگیز، در این دیار فتنه خیز،در این شبی که آبستن بزرگترین حادثه ی افرینش است، دراین دشت آکندده از اندوه و مصیبت و بلا ، در این درماندگی و ابتلا، تنها نماز می تواند چاره ساز باشد.

پس بایست!

دعا می کنی، همه را دعا می کنی.چه آنها را که می شناسی، و چه آنها را که نمی شناسی.چه آنها که نامشان در نامه های به برادرت دیده ای و اکنون خبرشان را از سپاه دشمن می شنوی و چه آنها که نامشان را ندیده ای و نشنیده ای. به اسم قبیله و عشیره دعا می کنی. به نام شهر و دیارشان دعا می کنی. به نام سپاه مقابل دعا می کنی.

راستی نکند که فردا درگیر و دار معرکه ، همین سپاه اندک نیز برادرت را تنها بگذارند؟ نکند خیانتی که پشت پدر را شکست ، دل فرزند را هم بشکند؟

خوب است در میانه ی نماز ها سری به حسین بزنی هم دیداری تازه کنی و هم این نکته را به خاطر نازنینش بیاوری.

اما نه...

انگار این بوی حسین است...

این صدای گام های حسین است که به خیمه ی تو نزدیک می شود و این دست اوست که یال خیمه را کنار می زند و تبسم شیرینش از پس پرده طلوع می کند.

همیشه همین طور بوده است.

هربار دلت هوای او را کرده او در ظهور پیش قدم شده .

تمام قدر پیش پای او بر می خیزی و او را بر سجاده ات می نشانی.

می خواهی تمام تمام تار و پود سجاده از بوی حضور او آکنده شود.

می گوید: خواهرم! در نماز شب هایت مرا فراموش نکنی.

و تو بر دلت می گذرد:

چه جای فراموشی برادر؟

مگر جز تو قبله ی دیگری هم هست؟

مگر ماهی، حضور آب را در دریا فراموش می کند؟

مگر زیستن بی یاد تو معنا دارد؟

مگر زیستن بی حضور خاطره ات ممکن است؟

پیش پای حسین زانومی زنی ، چشم در آیینه ی چشم هایش می دوزی و می گویی:

(( حسین جان! برادرم! چقدر مطمئنی به اصحاب امشب که فردا در میان معرکه تنهاییت نگذارند؟))

حسین نگرانی دلت را از لرزش مژگانت در میابد، عمیق وآرام بخش نفس می کشدو می گوید:

(( خواهرم! نگاه که می کنم ا ابتدای خلقت تا کنون و از اکنون تا همیشه اصحابی با وفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمی بینم. همه ی این ها که امشب در سپاه من اند فردا نیز در کنار من خواهند ماند و پیش از من دستشان را به دامان جدمان خواهند رساند...))