مگر نه وقتی تو از دلت گذشت که:

(( چه علمدار خوبی دارد برادرم!))

از میان زمزمه های او با خودش شنیدی که:

(( چه مولای خوبی دارم من!))

مگر نه وقتی تو از دلت گذشت که:

(( چه برادر خوبی دارد برادرم!))

شنیدی که:

(( من نه برادر، که خدمتگزار حسینم،و زندگی ام در بندگی حسین معنا می شود.))

آری، دل عباس به آسمان آبی و بی ابر می ماند. پرواز هیچ پرنده ی خیالی در نظرگاه دلش مخفی

نمی ماند.

چگونه می توان رازی به این عظمت را از عباس مخفی کرد؟

همیشه ی خدا انگار نبض عباس با عطش حسین می زده است!

انگار پیش از ان که لب و دهان حسین، تشنگی را احساس کند ، قلب عباس از ان خبر می داده است.

اکنون که روز تشنگی است ، چگونه ممکن است او از عطش حسین و بچه های جبهه ی حسین بی خبر بماند؟

بی خبر نمی ماند!!!

بی خبر نمانده است!!!

همین خبر است که او را از صبح مثل مرغ سر کنده کرده است.

همین خبر است که او را میان خیمه و میدان، هاجروار به سعی و هروله واداشته است.

او معدن و سرچشمه ی ادب است.او کسی نیست که با سماجت از امام چیزی طلب کند. او کسی است که به احتمال پاسخ منفی از اصل مطلب می گذرد.

اما این خواهش، این طلب،این تقاضا، خواسته ای متفاوت بوده است.

این خود او بوده است که میان دو سوی دلش در تعارض مانده بوده است.

با خود عجب کلنجار سختی داشته است عباس.

میان دو خواسته، میان دو عشق ، میان دو ایثار

هرم عطش بچه ها ، او را از کنار خیمه کنده است و به محضر امام کشانده است تااز او رخصت بگیرد و برای آوردن آب دل به دریای دشمن بزند.

اما به آنجا که رسیده است و تنهایی امام را در مقابل این سپاه عظیم دیده است ، طاقت نیاورده است و تقاضای خویش را فروخورده و بازگشته است!

بار دیگر وقتی کودکان را دیده است که پیراهن های خود را بالا زده اند و شکم به رطوبت جای مشک پیشین سپرده اند،تا هرم تشنگی را فرو بنشانند، بار دیگر وقتی...

هر بار از خیمه به قصد طرح تقاضای خویش با امام گریخته است وبه آنجا که رسیده است ، فلسفه ی حیات خویش را به یاد اورده است.

و به بهانه ی زیستن خویش نگریسته است و در آینه ی هستی خویش نگاه کرده است و دیده است که همه ی عمرش را برای  همین امروز زندگی کرده است؛

برای دفاع از حسین پا به این جهان گذاشته است و برای علمداری او رنج این هبوط را پذیرا گشته است.

او لحظه های همه ی عمر خویش را تا رسیدن امروز شمرده است و امروز چگونه می تواند لحظاتی را بی حسین سپری کند ، حتی به قصد آوردن اب، برای بچه های حسین!

اما درا ین سعی آخر میان خیمه و میدان کاری شده است که دل او را یکدله کرده است.

سکینه، سکینه،سکینه

اینجا همان جاست که جاده های محبت به هم می رسد .

عشق های مختلف به هم گره می خورد و یکی می شود.

عشق او به حسین و عشق او به بچه ها در سکینه با هم تلاقی می کند.

عشق او به حسین و عشق حسین به بچه ها در سکینه به هم می رسند.

اینجا همان جاست که او در مقابل حسین و بچه ها یکجا زانو می زند.

این سکینه همان طور سینایی است که حضور حسین در آن به تجلی می نشیند.

این سکینه مرز مشترک میان حسین و بچه هاست.

و لزومی ندارد که سکینه به عباس ، حرفی زده باشد.

لزومی ندارد که سکینه از عباس آب خواسته باشد.

چه بسا که او را از رفتن به دنبال آب منع کرده باشد.

لزومی ندارد که نگاهش را به نگاه عباس دوخته باشد تا عباس خواستن را از چشم های او بخواند.

همین قدر کافیست که او پیش روی عباس ایستاده باشد، مژگان سیاهش را حایل چشم هایش کرده باشد و نگاهش را به زمین دوخته باشد.

همین برای عباس کافیست تا زمین و زمان را به هم بریزد و جهان را اب کند.

اگر سکینه بگوید: آب، هستی عباس آب می شود پیش پای سکینه.

نه...

سکینه لب به گفتن آب تر نکرده است . فقط شاید گفته باشد: عمو... یا نگفته باشد.

چه گذشته است میان سکینه و عباس که عباس ادب ، عباس معرفت، عباس خضوع، پیش روی امام ایستاده است و گفته است:

((آقا تابم تمام شده است!!!))

و آقا رخصت داده است...