زینب! مبادا بگذاری طنین تشنگی بچه ها به گوش عباس برسد
قصه ی غریبی است این ماجرای عطش.
و از آن غریبتر، قصه ی کسی است که بر اوج منبر عطش نشسته باشد و بخواهد دیگران را در مصیبت تشنگی ، التیام و دلداری دهد.
گفتن درد، تحمل آن را آسانتر می کند اما نهفتنش و به رو نیاوردنش، توان از کف می رباید و نهال طاقت را می سوزاند.چه رسد به این که علاوه بر هموار کردن بار اندوه بر پشت خویش، بخواهی به تسلای دیگران بایستی و به تحمل و صبوری دعوتشان کنی.
باری که بر پشت توست، ستون فقراتت را خم کرده است.
صدای استخوان هایت را دراورده است، پیشانی ات را چروک انداخته است.
چشم هایت را از حدقه بیرون نشانده است.
میان مفصل هایت فاصله انداخته است.
تنت را خیس عرق کرده است
و چهره ات را به کبودی نشانده است...
و ...تو در این حال باید بخندی و به آرامش و آسایش تظاهر کنی تا دیگران اولا سنگینی بار تو را درنیابند و ثانیا بارسبکتر خویش را تاب بیاورند.
این حال و روز توست در کربلا...
در کربلا شاید هیچ کس به اندازه ی تو زهر عطش در جانش رسوخ نکرده باشد.
بچه ها که فریاد العطش سر داده اند، همگی در سایه سار خیمه بوده اند.
معجر و مقنعه و دشداشه و لباس کامل در زیر آفتاب سوزنده نینوا حتی خون رگ های تو را تبخیر کرده است.
تو اگر با همین حجاب در عرصه ی نینوا می نشستی، عطش تمام وجودت را به آتش می کشید ، چه رسد به اینکه هبچ کس در کربلا به اندازه ی تو راه نرفته است.ندویده است،هروله نکرده است- مگر البته خود حسین-
و تو اکنون با این حال و روز باید فریاد العطش بچه ها را بشنوی و تاب بیاوری.
باید تشنگی را در تارو پود جوانان بنی هاشم ببینی و به تسلایشان برخیزی.
باید زبانه های عطش را در چشم های کودکان نظاره کنی و زبان به کام بگیری و دم برنیاوری.
باید تصویر کوثر را در آینه ی نگاهت بخشکانی تا بچه ها با دیدن چشم های تو به یاد اب نیفتند.
باید آوند های خشکیده ی این همه نهال را به اشک چشم آبیاری کنی تا تصویر پژمردگی در خیال دشمن بخشکد و گل های باغ رسول الله را شاداب تر از همیشه ببیند.
اما از همه این ها مهمتر و درر عین حال سخت تر و شکننده تر کار دیگری است و این که نگذاری آتش عطش بچه ها از در و دیوار خیمه ها سرایت کند و توجه ابوالفضل را برانگیزد ،
نگذاری طنین تشنگی بچه ها به گوش عباس برسد.
چرا که تو عباس را می شناسی و از تردی و نازکی دلش با خبری.
می دانی که تمام صلابت و استواری و دلیری او ، در مقابل دشمن است.
و می دانی که دلش در پیش دوست ،تاب کمترین لرزشی را ندارد.
پس او نباید از تشنگی بچه ها با خبر شود.
او علمدار لشگر است.
و پشت و پناه برادر...
او اگر دلش بلرزد طنین زلزله در کائنات می پیچد.
او اگر از تشنگی بچه های حسین باخبر شود ، آنی طاقت نمی آورد ، خود را به آب و آتش می زند تا ریشه ی عطش را در جهان بخشکاند.
او تاب دیدن اشک بچه ها را ندارد.
او در مقابل گریه های رقیه دوام نمی آورد.
لزومی ندارد که سکینه از او چیزی بخواهد.او خواستنش را از نگاه سکینه در می یابد.
او کسی نیست که بتواند در مقابل نگاه سکینه بی تفاوت بماند.
سکینه فقط کافی ست که لب به خواستن آب، تر کند؛ او تمام دریاهای عالم را به پایش میریزد.
اما خدا چه صبر و طاقتی به این سکینه داده است
دلش را دو پاره کرده است . نیمش را با پدر به میدان فرستاده است و نیم دیگر را در زیر پای کودکان پهن کرده است.
ولی مگر چقدر میشود به تسلای کودک نشست؟
سخن هرچقدر هم شیرین برای کودک تشنه ، آب نمی شود. این دل سکینه است که در سخن گفتن با کودکان ، آب می شود.
نه، نه ، نه...
عباس نباید لب های به خشکی نشسته ی سکینه را ببیند.
نگاه عباس نباید با نگاه سکینه تلاقی کند.
عباس جانش را بر سر این نگاه می گذارد و روحش را به پای این نگاه میریزد.
و بی عباس؟.........
نه...نه...نه...
زندگی بدون اب ممکن تر است تا بدون عباس.
عباس دل آرام عرصه ی زندگی است.
آرام جان برادراست.
حیات بدون عباس بی معناست.
نه نه نه
عباس نباید از تشنگی بچه ها با خبر شود.
این تنها راز عالم هستی است که باید از او مخفی بماند.
اما مگر او با گفتن و شنیدن خبردار میشود؟
دل او آیینه ی آفرینش است و ایینه تصویر خویش را انتخاب نمی کند.
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟