پرتو اول از غمنامه ی حضرت زینب
اکنون که صدای گام های دشمن زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان ، خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه ی اسب ها بر دل آسمان، بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیکتر می شود، احساس می کنی که لحظه ی موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.
از جا کنده می شوی ، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه ی حسین میرسانی.
حسین در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است.
نه...انگار خوابیده است!
شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه ی شمشیر گره زد
پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.
نه فریاد و هلهله ی دشمن؛ که آه سنگین تو او را از خواب می پراندو چشم های خسته اش را نگران تو میکند.
پیش از آنکه برادر به سنت همیشه ی خویش پیش پای تو برخیزد ، تو در مقابل او زانو میزنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:
- میشنوی برادر؟ این صدای هلهله ی دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود.
فرمانده ی مکارشان فریاد می زند: ( ای لشگر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید...)
حسین بازوان تو را به مهر در میان دست هایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس نگاه در نگاه تو می دوزد.
-پیش پای تو پیامبر آمده بود اینجا، به خواب من.و فرمود که زمان قصه فرا رسیده است. به نزد ما می آیی. به همین زودی...
و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکاف ها بر تنها شاخه ی دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی:
- وای بر من!
حسین دو دستش را بر گونه های تو می گذارد سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:
وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی.
صبور باش عزیز دلم!
چه آرامشی دارد سینه ی برادرف چه فتوحی می بخشد ، چه اطمینانی جاری می کند...
انگار در آیینه ی سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماما به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی تا یکه شناس او شوی.
همه ی تکیه گاههای تو باید فرو بریزد،همه ی پیوندهای تو باید بریده شود،همه ی دست آویزهای تو باید بشکند،همه ی تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی،فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی،و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی...
زمانی که با همه ی کودکیت به پدر گفتی: (( بابا! زبانی که به یک گشوده شد چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟))
و حالا بناست تو بمانی و همان یک!
همان یک جاودانه و ماندگار...
بایست بر سر حرفت زینب!
که این هنوز اول عشق است...
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟