دلم تنگ شهیدان است امشب
دیوونه و دلتنگ برگردیم
و یک سال دوباره التماس کنیم که دوباره ببرنمون.
و چقدر این التماس شیرینه .
یک سال از ترس این که مبادا دلشون ازمون بگیره گناه نمی کنیم تا اسفند ماه دستمونو بگیرن و ببرن
خیلی وقت بود تو وبلاگ از دل خودم ننوشته بودم.
اما امروز دیگه نتونستم.
یادته حاج حسین!!!

پارسال از مهر کیفمو آماده کرده بودم که دلتون برام بسوزه و ببریدم.
شما هم از بس مهربون بودید منو بردید و اونم چه سفری بود.
یک ماه با شهدا بودن و تو خونه ی اونا زندگی کردن مثل رویا بود برام.
نفس که می کشیدم شمارو حس می کردم.
قدم به قدم خاک حستون می کردم.
خرابه های حمید و ........
غروب شلمچه و......
خرابه های حمید شده بود مثل خونمون.
یک ماه اونجا بودن
و دل کندن!!!
و از روزی که برگشتم دلتنگم و بی تاب
بی قرار رفتنم
پر بکشمو برم
موقع تحویل سال کناردوازده تا شهید گمنام بودیم
کنارشون نشستم و عهد بستم...
و همون عهد بود که امروز این طور ازمایش بشیم
خودشون خواستن که اینطور مارو امتحان بکنن
که ببینن پای عهدمون هستیم یا نه؟
خدایا!
شرمنده ی شهدا نشده باشم؟
و میدونم که اگر حالا دارن دست و پامونو می بندن
وما رو وادار به سکوت می کنن حتما خود شهدا دارن میبینن
و صلاح در اینه
پس ما هم به مرام سرسپردگان سکوت می کنیم...
اما چه کنم با این دلتنگی؟
برای پر کشیدنم دعا کنید
برای رفتنم دعا کنید
نکنه جا بمونم
نکنه نطلبن
فقط برام دعا کنید
دلتنگم
دلتنگ دلتنگ

با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟