طلاهایش را که داد، از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت
جوان داد زد:
خانوم! رسید طلاها!
خندید و گفت:
من برای پسرم هم رسید نگرفتم



من دلم خیلی تنگه...

بیشتر از اونی که بشه تصور کرد

و بیشتر از همه برای  شبهای قدر در گلزار شهدا

برای من و پدربزرگ و مادربزرگ من و همه ی مریض ها دعا کنید...