
طلاهایش را که داد، از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت
جوان داد زد:
خانوم! رسید طلاها!
خندید و گفت:
من برای پسرم هم رسید نگرفتم
من دلم خیلی تنگه...
بیشتر از اونی که بشه تصور کرد
و بیشتر از همه برای شبهای قدر در گلزار شهدا
برای من و پدربزرگ و مادربزرگ من و همه ی مریض ها دعا کنید...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱:۱۰ ق.ظ توسط ارمیا
|
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟