وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران -

سميه فاطمي:

خیلی کلافه بود و مدام سرش را تکان می‌داد.

چرخ‌های ویلچرم را به طرف تختش هل دادم و گفتم:

چیه سیدکاظم، کاری داری به من بگو.

 گفت: رسول جان این پشه رو بزن چند بار رو صورتم نشسته و نیشم زده.

کمی‌جلوتر رفتم و دو دستم را به هم زدم و پشه میان دستانم له شد.

 گفت: خدا عمرت بده!

- قابلي نداشت.

- می‌بینی رسول کار ما رو؟ از پس یه پشه هم بر نمی‌یام!

 یادته چه جوری از خاکریز بالا می‌رفتم و آرپی‌جی به دوش تانکها رو می‌زدم؟

 لبخند زدم، دست رو شانه‌اش گذاشتم و گفتم: هنوز هم قهرمانی مرد!

قهرمان سی سال بعد از جنگ. کدوم قهرمانیه که بتونه سی سال اسیر تخت بشه؟

فقط خندید. چشمانش حالت غریبی داشت.

بعد انگار یکدفعه چیزی یادش بیاید گفت: رسول جان برام آب میاری خیلی تشنمه؟

چرخ های ویلچرم را به طرف تخت خودم هل دادم.

 از پارچ بغل تختم آب تو لیوان ریختم و براش آوردم.

یک دستم را گذاشتم زیر سرش و با دست دیگرم لیوان را جلو دهانش گرفتم.

و او گفت: سلام بر حسین. لبهاش خشکیده بود.

 تا خواستم لیوان را کج کنم و آب را توی دهانش بریزم پرستار وارد اتاق شد

و چشمش که به ما خورد گفت: شما به چه اجازه ای بهش آب می‌دید؟

گفتم: تو این آسایشگاه برای آب خوردن هم باید اجازه بگیریم؟

 پرستار در حالی که بالاسر تخت‌ها سرکشی می‌کرد

 گفت: بله، تا وقتی که خودتون نتونید زیرتون رو تمیز کنید!

با عصبانیت گفتم: یعنی چی؟ از تشنگی داره هلاک می‌شه!

برای راحتی کار خودتون جانباز بیچاره باید تشنه بمونه؟!

خب، کار می‌کنید، پولشو می‌گیرید! در حالی که از اتاق خارج می‌شد گفت:

همین که شنیدید، اگه می‌تونید از پس تمیز کردنش بربیاید،

 هر چقدر دلتون می‌خواد بهش آب بدید! تو این بگو مگو او مظلومانه نگاه می‌کرد.

وقتی بیرون رفت، او گفت: کاش باهاش یکی به دو نمی‌کردی؛

باهات لج می‌افتن!این جملات را بریده بریده گفت؛ انگار که به زور نفس بکشد....

سرم را روی دست بی حسش گذاشتم، آهی کشیدم و گفتم:

سید کاظم دلم گرفته! دلم گرفته!

کاش ما هم مثل همرزمامون تو جبهه شهید شده بودیم؛ ما اینجا غریبیم سید.

 اینا ما رو نمی‌خوان.

 گناه ما فقط این بوده که نخواستیم خاک و ناموسمون دست اجنبی بیفته.

حاجی گناه ما فقط همین بوده. یک بار ایستادیم و حالا هر روز باید تاوان پس بدیم!

سر بلند کردم و دیدم چشمانش به سقف خیره مانده

 و قطره اشکی از گوشۀ چشمانش دارد رو صورتش می‌غلتد.

هر چه صداش کردم حالت چشماش تغییر نکرد و جوابی نداد.

دست روی گردنش گذاشتم.
نبضش نمی‌زد. شهید شده بود؛ تشنه. لبهای خشکش باز مانده بود.

با هق هق گریه گفتم: سید کاظم خوش به حالت... شهید شدی؛

 اونم تشنه لب مثل آقامون حسین. مثل پیشوامون حسین.

خوش به حالت که از این دنیا راحت شدی. سید جان چقدر راحت رفتی!

کاش منو هم با خودت از اینجا می‌بردی!