علمدار سپاه عشق را نازم که با همت


کند بی دست در میدان مردی،رایت افرازی

بنازم پاسداری را که با نور ابالفضلی

کند ایثار،دست و جان و سر،مانند خرازی





" پیچ هر جاده را که رد کنی، شمعی به تو خواهند داد.

هرشمع او را یک گام به او نزدیک تر می کند.

یا بمان و بپذیر شب را و سیاهی ت را،

یا برو

زیرا شمعی به تو خواهند داد"

این ها را آن رهسپار به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم.

خودش را اما نمی دیدم.

رفتم و بی قراری توشه ام بود.

رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.

رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بی کارند و چشم هایت تعطیل.

رفتم و پیچ اولین جاده را که رد شدم شمعی به من دادند.

شمعی دردناک که تا بن استخوانم را سوزاند.

آن رهسپار گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در پیکرت می کارند!

شمع را هرگز به دستم ندادند.

شمع را در گوشتم در خونم و در استخوانم نشاندند.

جاده در پس جاده،پیچ در پیچ.

پشت یک پیچ شیطان بود و پشت یک پیچ فرشته.

پشت یک پیچ شک بود و پشت یک پیچ یقین.

پشت یک پیچ کفر و پشت یک پیچ ایمان.

و مدام شمع و شمع و شمع.

بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود؟

به ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد؟

درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم می گداخت،

دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند!


راه که افتادیم هزار نفر بودیم.هزار دوست

اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم،برگشتم و دیدم که دوستی کم شد

که دوست دشمن صدایم می کند.

و هربار گریستم و گفتم: شمع نمی خواهم،راه و پیچ و جاده نمی خواهم

دوستانم را می خواهم.دوستانم


هربار اما رهسپارمی گفت: جلوتربرو ،کسی می تواند جلوتربرود که طاقت بی دوستی را داشته باشد

شجاعت دشمن خوانده شدن

این یکی از هزار اصل رفتن است.

پیچ در پیچ

جاده در جاده

شمع در شمع

هزار جاده مانده است و هزارن پیچ

تنم پر از شمع است.

شمع ها آب میشوند و از تنم خون و موم می چکد.

دیگر برای برگشت دیر است.

جاده تاریک است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین

که هیچ کس دوستش ندارد...