و من از هر طرف که میروم باز هم به نگاه تو میرسم...

روز پنج شنبه بود
پشت بی سیم منو خواسته بودند
وقتی رفتم،گفتند: " حاجی می خواد براش روضه بخونی.از پشت بی سیم "
خیلی گرفته و ناراحت بود،شروع کردم به خوندن:
در بین آن در و دیوار
زهرا صدا می زد پدر
زهرای من زهرای من
زهرای من زهرای من
وسط خواندن گفتند: " طیب الله بس است "
حاجی با همین دوتا بیت بی تاب شده بود.
بی تاب حضرت زهرا(س)
راوی: شهید محمدرضا تورجی زاده
و من از هر طرف که میروم باز هم به نگاه تو میرسم...
حاج حسین!
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم،سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آن قدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت،بنشین،غمی نیست
حوای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشن ام شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوبِ من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که هم زاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟